نماد اعتماد الکترونیکی

تعداد مطالب نشريه:5650
تعداد پست وبلاگ ها:5140
تعداد نظرات وبلاگ ها:9660
تعداد نظرات نشريه:5468
بازديد مطالب نشريه:505575
بازديد اشعار وبلاگ ها:4795840
تعداد کاربران:1499
تعداد وب لینک ها:131
طارق خراسانی

طارق خراسانی

رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه حرفه اي(بجاي دوره ي راهنمايي ) هنرستان- هنرسراي فني و دانشكده فني
مهندس مكانيك با گرايش حرارت سيالات هستم
از ١٣ سالگي با مثنوي كوتاهِ پند كاغذ سرودن را آغاز كردم
دو كتاب چشم سوم. و ماه را بايد تماشا كرد و رفت را به چاپ رسانده ام چشم سوم شاملِ مثنوي عشق و به روش شعر خوشه اي ست و كتاب بعدي شاملِ غزليات ، مخمس، قصايد، و رباعيات است

بر دست هوچیان عجبا ساز می دهند!!

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 04 سبتامبر 2017
در سایر..

آنان که رو به محضر استاد می روند
شیرین زبان به دیدن فرهاد می روند
آن اهل باد ، در پی هر باد می روند

آنان که هر کجا گذر افتاد ، مى روند
پشت هزار گردنه از یاد مى روند

آنان که سخت تشنه ی دیدار شبهه اند!!
هر لحظه بی دلیل گرفتار شبهه اند
خوش باورند و یکسره در کار شبهه اند

همداستانِ قافله سالار شبهه اند
با پاى خود به دلهره آباد مى روند

دل را کدر نموده و دور از زلالها
همخانه با شعار و دروغین مقالها
این قوم بی خبر ز حرام و حلالها

تا عمق چشمهاى زلال غزالها
مثل نگاه خیره ى صیاد، مى روند

اینان همان قبیله ی وَهمی ز مردم اند
هر لحظه در مسیرِ خیالات خود گُم اند
بی شک به فکر رفع طلسمات کژدم اند

دنبال گنجهاى بزرگ تَوهُّم اند
هر کس نشان تازه ترى داد مى روند

مرغ هوس چو صاعقه پرواز می دهند
بردستِ هوچیان عجبا ساز می دهند !!
خود را فریب داده و هم باز می دهند

شب، دل به فال خواجه ى شیراز مى دهند
فردا به سوى پیرِ گناباد مى روند

گفتند کشور دل اگر بی بلا کنیم
دل را به عشقِ پاکِ خدا مبتلا کنیم
عاشق شویم و ملت عاشق صدا کنیم

گفتند: خاک را به نظر کیمیا کنیم!
اما به عشقِ "دست مریزاد" مى روند

از اهل باد ، گیر همین نکته را که ما
گفتیم و گوش گر بدهی دوری از بلا
اینان مرید بوده همانا که هیچ را

خود را سپرده اند به تقدیرِ موجها
وقتى به سمت ساحل فریاد مى روند

ما می رویم و باش ، پس از این ولی خموش
با باد های هرزه ، نه، با پیرِ می فروش
آن کس که داد باده و گفتا که نوش ، نوش

ما، سرو مى شویم... که سرهاى سبز پوش
بر باد مى روند، ولى شاد می روند!

طارق خراسانی

پ . ن
مخمس با تضمین از غزل خانم غزل آرامش

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 94 0 نظر
آراء این پست
0 رای

نوش کردم به سحر شهدِ شکرخندش را

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 10 جولای 2017
در غزل

نوش کردم به سحر شهدِ شکرخندش را
تا شنیدم غزلِ ذهنِ هنرمندش را

یکی یک دانه همین ماه ِغزلخوان من است
هر چه گشتیم ندیدیم همانندش را

خواب خود گفتم و افسوس که تعبیر نشد
این چه سری ست؟ ندانسته فرایندش را

« مثلِ آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را»[1]

خانمانت همه بر باد رود ، من گفتم
نگران تا نکنی دلبر دلبندش را

شادی اش را زخدا خواسته ام ، می خواهم
تا ببینم نگهِ حالتِ خرسندش را

پند می داد بجز عشق به راهی نروم
تا ابد هیچ فرامُش نکنم پندش را

سخنش قند و نبات است ، خدا می داند
چه شود دل شنود صحبتِ چون قندش را؟!


طارق خراسانی

12تیر 1396

[1] . بیت از استاد کاظم بهمنی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 238 0 نظر
آراء این پست
0 رای

یک ثانیه

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 23 می 2017
در غزل

چشم خود را می نهی بر روی هم یک ثانیه؟

می شوی همراهِ من تا مرگِ غم، یک ثانیه؟

این عبارت گفت "جانی" از تبارِ عشقِ و نور

او به انگشتان، فضا را زد رَقم، یک ثانیه

پلک هایش را به هم آورد و لبخندی به لب

گفت:«دیدم مرگِ غم، دفعِ ستم، یک ثانیه»

پشت سَر، رنگین کمانِ آرزو ها بود و بس

رو به رویَ ش جبهه، فرصت بُد چه کم، یک ثانیه!

"عشق" آمد، "جان" او همراه وی شد، زیر لب

ذکرِ یارب یاربی بودش به دَم، یک ثانیه!

گاهِ هجرت زد اناالحق "جانِ" او ، پرواز کرد 

فَتح خرمشهر؟ تنها یک قَدَم، یک ثانیه

نغمه ی اللهُ اکبر با نوای یا حسین (ع)

درفضا پیچید و

 پلکَ ش روی هم،

یک ثانیه...

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 378 0 نظر
آراء این پست
0 رای

حقوق بشر نیست جز حرف مفت

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در پنج شنبه, 11 می 2017
در غزل
 

جنین تا خورند  و بکوبند دست

چگونه  توان  بشنوی و نشست؟

 

حقوق بشر نیست جز حرف مُفت

که پشت بشر زین حقوقش شکست

 

طارق خراسانی 21 اردیبهشت 1396

پ.ن

در کشور چین سوپ  گوشت نوزاد سرو میشود ، تبلیغات فراونی شده است که برای سلامتی عالی و میل جنسی را به طرز عجیبی بهبود می بخشد!!. قیمت  اینگونه سوپ  ۴۰۰۰ دلار است  این سوپ ترکیبی از گوشت مرغ و جنین سالم انسان است که ۸ساعت  بخار پز میشود!

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 244 0 نظر
آراء این پست
0 رای

یرخیز و کار کن، به خدا کار زندگی ست

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 24 آوریل 2017
در سایر..
قالب: خوشه ای متغیر

 

برخیز از برای خدا، ای عزیزِجان

خیشی بزن زمین و بیاور تو حاصلی

قوم دغل به حرف به جایی رسیده اند؟

بگذر ز حرف، گر که به عزت تو  مایلی

 

برخیز و کار کن به خدا کار زندگی ست

گردون نگاه کن که چه سان کار می کند

دیدم به اوج بُرده همین خاک مردمان

بر آن بکوش، وَ رنه، تو را خوار می کند

 

گاهی،

آه می کشم

برای خودم،

  نه

برای تو ای سرزمین عشق

آبادی ات

مردمانی شاد

همه ی آرزوی من...

 

طارق خراسانی

4 اردیبهشت 1396

 

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 456 0 نظر
آراء این پست
0 رای

ترامپ شکستنی است

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 18 آوریل 2017
در سایر..

 چگونه داعش شکست؟

مثلِ یک لامپ

ترامپ شکستنی ست

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 283 0 نظر
آراء این پست

به شِکَر خنده، بگشا آن دهان را

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 17 مارس 2017
در غزل

به شِکَر خنده، بگشا آن دهان را

که از غم وارهانی یک جهان  را

مبَر آن روی زییا در نقابی

به پیری می بَرَی خیلِ جوان را

از آن روزی که چشمم بَر تو افتاد

دَمادَم بشنوم از دل فغان را

از آن ظلمی که کردی با من ای ماه

بخوانم روز و شب صاحب زمان را

به قولِ خواجوی کرمانی ای دوست

«غنیمت دان حضورِ دوستان را»

بیا، دل ساربان کوی عشق است

که آن خوش می بَرَد صد کاروان را

غزل هایم، اگر بر دل نشینند

بخواندم  دفترِ صاحبدلان را

چه ها گویم زِ موجِ چشمِ مستی

که بَر خود می کشاند کهکشان را ؟!!

به جانِ هرچه عاشق در جهان است

 پرستد طارقِ ما عاشقان را

23 آبان 1392 طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 443 0 نظر
آراء این پست

مثنوی رود و سنگ

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 21 فوریه 2017
در سایر..
  1. ابر عظیمی ز سرِ کوهسار
  2. دُرّ و گهر ریخت به فصل بهار
  3. دُرّ و گهر چیست؟ که جان ریخته
  4. تا که یکی قطره از آن ریخته
  5. وحدت هر قطره به گاهِ فرود
  6. نهرِ بزرگی شد و آنگاه رود
  7. رود خروشان پی افکار پاک
  8. خویش رها کرد به دامان خاک
  9. بود سرِ بستر رودِ روان
  10. سنگِ رها گشته زِ کوهی گران
  11. در دلِ آن گوهرِ شب تاب بود
  12. آگه از آن ، رودِ پُر از آب بود
  13. سخت بُد آن، کند زجا سنگ را
  14. چرخ زنان بُرد بد آهنگ را
  15. سنگ از آن واقعه ناشاد شد
  16. در دل آن رود به فریاد شد
  17. داشت درشتی همه آن سنگِ سخت
  18. با خود و رود و زِ تباهیِ بخت
  19. گاه به بالا شد و گاهی به پست
  20. سنگ همی خَسته و رودش نَخَست
  21. رود به دانایی و فکرِ تَرَش
  22. بر سر هر سنگ بِزَد پیکرش
  23. ناله کنان سنگِ گرانبارِ رود
  24. گه به فراز آمد و گاهی فرود
  25. عاقبت آن سنگ که آرام شد
  26. بابِ دلِ رودِ دلارام شد
  27. سنگ به خود رخوت و سستی ندید
  28. سنگ سکون خواه، روان می دوید
  29. سنگ، رها کرد دگر ننگ را
  30. رود، بسائید تنِ سنگ را
  31. رود که آرامشِ همراه دید
  32. پرده ز رازِ دلِ آن برکشید
  33. گفت: تو را گوهرِ رخشان بوَد
  34. در پی آن چرخِ پریشان بود
  35. من به دَر آرم زِ دل آن ناب را
  36. گاه دگر ، گوهر شب تاب را
  37. سنگ کجا شاد از آن گفته شد
  38. بارِ دگر سخت بر آشفته شد
  39. گفت چه حاصل که مرا گوهری ست؟
  40. هر چه بود، باز که آن دیگری ست
  41. سنگم و دانی تو ، که من کیستم
  42. چون گهر آید،دگر آن نیستم
  43. رود بخندید و بفرمود: «نیست!
  44. آنچه بگویی تو، به آئین زیست
  45. من زِ تو هستم، تو زِ من بی گمان
  46. در دلِ ما هست گهر ها نهان
  47. فرق میانِ تو و ذات تو نیست
  48.   ذات تورا با خود تو ، فرق چیست؟
  49.  ذات تو در خانه به بازیگری ست
  50. زنده ی جاوید و وُرا مرگ نیست»
  51. شاد حجاب از رُخ آن سنگ، رود
  52. بُرد و گهر را، به تماشا ستود
  53. رود بود مردمِ اهلِ نظر
  54. از دل و ذاتِ همگان با خبر
  55. رود بود جانِ نظر بازِ عشق
  56. در گذر چرخ همآوازِ عشق
  57. هرکه به اهلِ نظری دل سپرد
  58. در دو جهانش که بسی سود بُرد
  59. وان که به خود رفت و نگاری نجُست
  60. گرد و غبار از رخِ جانش نشست
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 560 0 نظر
آراء این پست
0 رای

قصیده خراسان

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 13 فوریه 2017
در سایر..


قصیده خراسان - با آخرین ویرایش
شامل ۲۰۷   بیت
این قصیده را چون فرزندی دوست دارم.

خراسان ای زمینَ ت گوهرستان
سرایَ ت جلوه گاهِ عشق و ایمان
زِ هجرت ای بلندآوازه ی دهر
دریدم سال ها از غم گریبان
به مژگان گر غباری نقره گون شد
مرا آه از جگر دیده ست مژگان
اگر نی ناله ای دارد عجب نیست
جدایش کرده دستی از نیستان
پریشانی ز خاکَ ت دور بادا
اگر چه بی تو بسیارم پریشان
تو را دل تا که می گیرد بهانه
ببارد دیدگان چون ابرِ نیسان
دعایی بر لبم از دل نشسته
برای توست از دل نغمه و بان
ز خاکَ ت رُسته بادا سرو و سوسن
کویرت جمله بادا باغ و بستان
ادب در دامن تو پرورش یافت
یقین، حکمت گرفته از تو لقمان
دماوند اَر که سر بر کرده ، دارد
به سر میلِ تماشای خراسان

به شوقی سال ها با جان کشانده
به سویَ ت این عروس دهر دامان
تو را قصری بسازم از قصیده
که ایمن باشد از توفان و بوران
نه کم آرم بر این قصرِ مُرَصَّع
مسلمانم، وَأوفُوا الکَیلَ ، میزان
اگروالا و گر بالاترینی
تو را والا و بالا کرد قرآن
به انگشتر نشاندی گوهرِ نور
چه نوری! رشکِ خورشید درخشان
به لعلِ خفته در خاکِ تو بی شک
تواضع می کند لعلِ بَدخشان
عزیز است آن فروغِ چشمِ طاها
غریب است آن به آغوشِ تو مهمان
عجب دارالشفایی باشد آن جا
که دردِ بی دوا، آن جاست درمان
پناه آورده آهو  بَر مُقامَش
نرفت از پیش او نومید حیوان
به چشم خویش دیدم در حریمَ ش
شتر، خیزان، پیِ او هم، شتربان
گهی بر دست و گه بر پای می جَست
تو گویی آتشی بودش به کوهان
کنارِ پَنجَره فولاد، آرام
نشست و چشم او شد پُر ز باران
شتر بر خوان رحمت جای بگرفت
شتربان، غافل از آن خوانِ رحمان!
برو بَر درگهِ فرزندِ موسی
شکسته دل، مُراد خویش بستان
اگر می خواهی آرامش بگیری
غبار صحنِ او بر دیده بنشان
نشانده خاکِ نیشابور بر چشم
فقیه عارفی، فضلِ بن شاذان
چهار استاد او بودند معصوم
خدای دانش و بی هیچ نقصان
خراسان شاد زی!، افشانده ای تو
به دامان لوء لوءِ لالا و مرجان
به خاکَ ت بوسه زد شیخِ بهایی
به عشقَ ت پشتِ پا زد بر سپاهان
به شوق دیدنت مانند اسپند
بر آتش شد دلِ خاقانِ شَروان
ز دانش پیله ها بسیار داری
کشی بس نخبگان مانند پروان
بیاوردی تو پاکانی و داری
چه فرزندان پاکی را به زِهدان
به سالِ" سیصد و هفتاد و دو" گفت
کسی که ادعایش داشت برهان
زمین گِرد است و می گردد»  همین مرد
کشید از خاک، سر تا اوج  کیهان
تو را  ای مرد اهل فضل و دانش
به صدها چون  کوپرنیک است رُجحان
ابوالحارث! ، امیرِ آل فرغون
عزیزی پیش ما و حقِ سبحان
خدا را  گر بجویم آستانت
در آیم بر دَرَت، اُفتان و خیزان[1]
نظام الملک، آن مردِ سیاست
گرفت از فکر او این ملک سامان
نظامیه بنا گردید با نظم 
به رشد دانش از آن پاک وجدان
نصیرالدین طوسی را توان گفت
سیاست پیشه ، علامه،  مسلمان
ابوریحان ریاضی دانِ ، منجم
جهانِ دانشَ ش را  نیست پایان
به دست آورده او قطرِ زمین را
رصد ها داشته در کوهِ لَغمان
جهان امروز اگر رایانه دارد 
پدید آورده خوارزمی در ایران
به طوسَ ت خفته اعجازی زحکمت
مسیحای ادب ، فرزندِ دهقان
نگردد تا وطن ویران ز دشمن
جوانان را به میدان شد فَراخوان
از او کاخ سخن آباد گردید
وز او برباد شد مکر انیران
کمر در خدمتِ فرهنگ بشکست
دریغا زان شکستِ عهد و پیمان
گدایان اعتبارِ گفته دارند
ندارد اعتباری حرفِ سلطان
سخن را دانشی باید که دانست
کجا قدر سخن دانسته نادان ؟!
تماشایی بود کاخِ سخن را
که دلها عرصه و اشعار اعیان
خراسان، کارگاهِ گوهرِ نظم
به کارِ گوهری آری کماکان
شناسی انوری را از قصیده
چنان رنگین کمان، از نقش الوان
به بیهق چون رسیدی میهمان باش
به او ، صهبای عرفان بخشِ مهمان
نگنجد حکمت هادی به دفتر
کجا گنجد مگر فیلی به فنجان؟!
بخوان منظومه اش را تا بدانی
چه گوهرها گرفته جا در آن کان

از او دیوان شعری مانده بر جای 

که مشحون از غزل هایی ست شایان

تخلص کرده اسرار و به هر شعر

ز عرفان هست اسراریش پنهان
"توشی هیکو"، "دو گوبینو" پس "اقبال"
ستودند اوی و بستایند هَمگان
به بیهق رایت تاریخ بر پاست
 نشانِ بیهقی بر رایت آن
بدانی تا تو شأن "بیهقی " را
بخوان تاریخ مسعودی فراوان
از او تاریخ دائم سرفراز است
که باشد راستی را ، راست پیمان
همانا تالی او شد جوینی
به صدق گفته هایش هست ایقان
ادب دان و مورخ بود و باقی ست
از او تاریخ خون بار مغولان
بیا ای دل  بکن یاد از" جوینی"
وزیری لایق ومردِ سخندان
بخوان "تاریخ بیهق" را و تحسین
بکن بر "ابن فندوق " از دل و جان
"رُمان" با "دولت آبادی" بهاء یافت
"کلیدر" شاهکار هرچه رُمّان
ببین در "جای خالیّ سلوچش"
نشانِ مردمِ بیگانه با نان
به شعر رودکی در رقص و آواز
همه جسمم، همه روحم، همه جان
به خاکت رابعه، عشق آفرین شد
به عصرِ او، کجا این بوده امکان؟

به اکسیرِ هنر بود آن  پری روی

لطیف از پرنیان  آری دو چندان
ولی با این همه، در گاهِ پیکار
به مانندش نبوده کس به میدان
زنی معشوق خود را می رباید
به میدان نبرد از چنگِ گُردان
به "بکتاش" او دل و دین داد و افتاد
درونِ آتشی، از عشقِ سوزان
به جُرمِ عاشقی در خون تپیده
خداوند سرود و عشق و عرفان
خراسان را ، خداوند شرف بود
شهیدِ اولِ بلخَت ، زِ " نِسوان"
چه جانسوزست مرگِ سرخِ عاشق
که کوه از غم شود چون برگِ ترخان
مرا باشد دعایی، در سحرگاه
الهی، عشق را در ما نمیران
مئی ده ، تاکه بی تاوان رَوَد غم
که جان ها غم ز ما گیرد به تاوان
خراسانا ،خراسانا ،خراسان
برآمدگاهِ عشق و شیدِ تابان
تو را گفتن، سرودن، وصف کردن
الا ای خاکِ پاک من، نَبِتوان
به گردون کی فروشم خاکِ خیام
فدای او همه گردونِ گردان
که دانش ریزه خوارِ سفره اوست
جهان دارانِ دانش گردِ آن خوان
شرابِ جامِ جامی هر که نوشد
به مستی رَه بَرد تا کشور جان
سرودِ عنصری دارد چه اعجاز
به طبعِ مُرده بخشد آبِ حیوان
غزال وحشی عشقت غزالی
به کوی عشق و جانش پای کوبان
ادیب وعارف و آدم ، سنایی
که دل های بخیلان زوست بریان
به اَقرانش ندیده چرخِ گردون
که بر نفسِ ستمگر ، گشته اِقران
بخارا، شاد زی، از ابن سینا
ز حکمت او بود رُکنی زِ اَرکان
همه دانا از آن فرزانه ی عشق
"همه دان" را گواه آورده بُرهان
به حیرت مانده ام از بوسعیدت
نبُرد و بُرد قومی از بَرَش نان
به عصرِ خود، به چشمِ خویش دیدم
برای نان که عرفان بود دکان
به دارِ عشق تو مردان مَردَت
به مُلکِ « باشتینَ ت » سربداران
که این قومِ بزرگِ دار بر دوش
گرفته خاکت از غولِ بیابان
به پندارم اهورایی سرایی
اهورایی، اهورایت نگهبان
خراسان ای مُقامِ رادمردان
به بدخواهان نخواهی داد جولان
در اندازد هر آن کو با تو پنجه
ندارد حاصلی جز آه و حرمان
بپَروردی ابومسلم، به تدبیر
بتازد تا ز بَر تازی ، بدان سان
هراسان رفته از کشور چو گردی
ز نادرشاه تو "اشرف" به " افغان
به غیرت منزل خورشید پیمود
سرا آشفته بود و داد سامان
چو ظلم روس وعثمان کرد طغیان
بر آورد او دمار از روس و عثمان
ولی با این همه بر "هند" بَد کرد
چپاول را چه باید کرد عنوان؟!!
به دهلی کُشت نادر تا توانست
ز خون یک شهر شد دریای عمان
شه هندو که شد تسلیم نادر
به فرمانی گرفت آن ظلم پایان
چنان سرعت به فرمان بود، گویی
که بادی بَروَزَد بَر برگِ قَضبان!!
پس از آن این مَثَل در هند باشد:
«مگر از نادری داری تو فرمان؟!»
به عصیان، تیغ بر چشم کسان بُرد
دَریدَش سینه آخر تیغِ عصیان
ولی ای پادشاهِ فتح و توفیق
نباشد کس تو را همپا و همسان

مبادا جانت ازغم ها پریشان
به دور از جان تو اندوه و احزان

تو را خوانند از آن فرزند شمشیر
که رویاروی خصمی، تیغ بُران
چه باید کرد؟ این قانون چرخ است
گهی شادی در آن ، گاهی ست افغان
به قصدِ غارتِ آرامِ دیگر
چو نادر رفت، آمد انگلستان !
نی ام خشنود از غم های هندو
مبادا این ستم هرگز به دوران
هرآن کس ظلم را نیکو شـمارد
حرامی خورده او شیری ز پِستان
خدا را آرزو دارم که روید
گُلِ وحدت، جهان گردد گلستان
به گوشم می رسد از باره ی نور
صدای انفجاری در مزینان
گرانقدری که قدرِ خود گران داشت
گرانسنگی که بر ما گشته ارزان
تپد آن آسمانی قلبِ تاریخ
درونِ پیکرِ فریادِ دوران
به ظلم آری نخواهم گفت، آری
سرودِ قلبِ تاریخ است این، هان
شریعت را مزینانی علی داد
رواج دیگری اندیشه بنیان
چو شمعی سوخت تا روشن بماند
به هر عهدی مسیر رهنوردان
به مانند پدر کو را ز حق باد 
نثار روح والا رَوح و ریحان
تمام عمر خود روشنگری کرد 
که ایمانش مسلم بود و ایقان

دگر مانند او مادر نزاید
کجا مانند او می بینی الان؟
گران لفظِ دَریِّ ناصرِ تو
قَبای نور باشد بر قُبادان
به پای خوک ها هرگز نریزد
گهر های دَری را گر دهد جان
به نفس خیره پیروز است "ناصر"
ازاو بر خویش نازد خاکِ یَمگان
"اگر شیراز پروردَه ست" سعدی
تو پروردی" نَزَاری" در" قَهسـتان"
خراسانی ست " مولانایِ بلخی "
به تاریخ این حقیقت هست عریان
پدر از بَلخ و ضِدِ ظلم و بیداد
بَری از دولتِ " خوارزمشاهان"
از این رو ترکِ موطن کرد و بگرفت
به " قونیه" خلاف میل، اسکان
ادب آموزگارِ ما بهار است
دبیر نظم و من طفلِ دبستان
قصیده  بار دیگر قد برافراشت
از او، تا جاودان  ماند در اذهان
به بَر دارد گهر ری از خراسان
تبرک گشته خاکِ ری ز ایشان
فروزانفر"  ادیبِ بی بدیلی ست"
بزرگ استاد دانشگاهِ تهران
هنر تا زنده در مُلکِ "کمالم"
بشد از کِلکِ آن مَردِ هُنردان
بسی صورتگرانِ چین، به حیرت
همی بگرفته انگشتان به دندان
به نیشابور تو، جان بُرد و جان داد
هنرمندِ فَرهمَندِ فَراهان
اگر چه زاده ی تبریز باشد
کُلِنِل، شیر مَردِ آلِ پسیان
برای اعتلای میهنِ پاک
سرش را داد در اطرافِ قوچان

به ذیل گنبدِ فیروزه گونت 

دو فیروزه است والا قدر و رخشان

ادیب اول و  ثانی که بودند 

حکیمانی ز نیشابور ، فرزان 

به مانند عماد آن کو غزل را 

غزال دلفریبی کرد عنوان 

فروغ انجمن ها بود فرخ 

خراسانی سهی سرو خُرامان
به عطارت عطارد مانده مبهوت
دل پروین ربوده پیرِ مستان!؟
به رودی زهره او را در سرود است
به یغمایَ ت درود آورده کیوان
بدیدم خشت مالِ شاعری را
به سال شصت و یک در ماهِ آبان
به پایِ دوستان گر جان نهاد او
نبودش ذرّه ای امیدِ جبران
فرود آمد به گاهِ کار بر خاک
عرق های جبینَ ش مثلِ باران
ز خشتَ ش متکا و بستر از خاک
چنین قصرِ اَمَل را کرد ویران
مرا بود او رفیق و پیر و استاد
از او شد مشکلاتم جمله آسان
من او را شاعری آزاده دیدم
که بود از مدح، چون آهو گریزان
از آن مَردِ شریفِ نیک پندار
نه من، حتا فلک هم بود حیران
که تا مردم بَری گردند از او
"ستم" دیوانه می خواندش به بُهتان
زدی بر پیکرِ آن نازنین سنگ
سفیهانی به هر کوی وخیابان
ندانستند آن موج آفرینان
که از موجی نترسد  مُرغِ طوفان
نه بهرِ نان خدا را می پرستید
نه از شوقِ بهشت و حور و غِلمان
به سختی نان به کف آورد یغما
به سیمایش همه گِل بود و سیمان
زِ بَر می خواندآیاتِ الهی
سحرگاهان، چو مرغانِ خوش الحان
همانا او به دانایی کشیده
به اسلام ریایی خطِ بُطلان
به دیوانِ عدالت، مرد یغماست
که عجزِ خود بر او می بُرد دیوان
از او درگوشِ من این پند باقی ست
جوانا ، بشنو  اَر داری اِمعان
که تا چرخَ ت نرنجاند ، تن از خشم
تن خود را به کار، آری برنجان
ز خوی زشتِ حیوانی حذر کن
قفس هرگز نباشد جای انسان
نشاید بود در خاکِ خراسان
چه زندانی، چه زندانبان، چه زندان

خراسانا ، خراسانا ، خراسان

تو آئینه ، دلم آئینه گردان

تو را شد جلوه گر در دامن پاک

یکی شاعر سخن سنج و سخندان

مهیمن«مهدی اخوانِ ثالث»

که طبعی داشت زایا، گوهر افشان

تخلص«م . امید» ش بود و نومید

نشد از درگهت یک لحظه ، یک آن

عزیزا، ای جوانِ کوی خورشید
بزرگا، رهروِ راهِ نیاکان
نِگر ایران فضایی تازه دارد
فضا را در نوردیدَه ست ایران
تو را چوگانِ توفیق است در دست
دلیرا، بخردا ، این گوی و میدان
به زیرِ بارِ بیگانه ، مَبَر دوش
که دشمن می نَهد بر دوش پالان
به دالانِ سیاست، پا مَنِه، زانک
شرف خواهد ز تو دلالِ دالان
به یاران بهاری دل  سپاری
قوی گردی و دورازضعف و خذلان
بهار از پی تو را صیف آورد ضیف
ره آورد خزان باشد زمستان
مبادا دیو پنداری فرشته
مبادا ظلم را خوانی تو احسان
مبادا گُل به خواری بر کشانی
مبادا خار جایِ گُل ، به گلدان
تو را گر دیدگان دشمن شناسد
نبیند مردمان، ایرانِ ویران
به همَّت کاخِ دانش را بنا کن
بماند تا ابد این سخت بنیان
تو قَدرِ دین خود، آنگه بدانی
که بر چشمان نهندش، جمله ادیان
دویی بگذار و با وحدت قرین شو
فروریزی چنین، بنیان شیطان
چراغ وحدت آخر روشنی یافت
به یک گام از خراسان تا مریوان
همانا دیده اند و دیده ام من
سیه پرچم فراز دوش خوبان
بر اوجِ پرچمِ آنان ، چه زیباست
سرودِ عشق و آزادی نمایان
سمرقند و بخارا، مرو و غزنین
هرات و بلخ، این شش بخش استان
قسم برعشق ، من با این قصیده
بدون جنگ آرم بر خراسان
مخور غم، قند ها از ما گرفتند
دوباره قند ها آید به  قندان
به هر شام و سحر دارم دعایی
الهی غم از آن سامان بگردان
به ذرّه، ذرّه خاکِ مُشک بویش
به مهرت؛ بذر شادی را بیفشان
به درگاهِ سخن، دَربانی ام دِه
که آنم به ز صد مُلکِ سلیمان
که درگاهِ سخن را شأن این بس
سلیمان سر بَرَد بَر خاکِ دربان
چراغ راهِ من شعرِ کهن باد
فروزان باد یارب، آن فروزان
دِژِ نیمایی ام چون کوه مُحکم
کهن را بوسه ی نیماست، دژبان
نی ام شاعر ولی با شعر دمساز
نمودم بارها این نکته اِذعان
خدا داند که در عالم ندارم
به غیر از دفتر شعری به اَنبان
مرید همتِ مسعود شاهم
به وحدت هستم از مستانِ ایشان
سُکانِ کشتیِ نَفسَم به دستش
اگر بحر هوس میکرد طغیان
بزرگی بود او دردیده ی من
ابر مردی، سخندانی، سخنران
بجز ایزد، نمی ترسید از کس
نشد در زیرِ تیغ ظلم، لرزان
به شوقِ وحدتِ ادیان، به گیتی
مرا جاری بوَد خونی به شَریان
شعوری جُسته ام در ذرّه ای خُرد
که شرح آن نمی گنجد به دیوان
به سیم و زر نبستم دل، که دیدم
برون آرد ز کف دستی به یک آن
خجل زین شعرِ نا قابل به توسـم

که بردم زیر انگاری به کرمان
زِ صد جز یک نگفتم از تو ای پاک
که نتوان این حقیقت کرد کتمان
بمانا، تا که این چرخ است گردان
فری باش و فری زی و فری ، مان
کریمان حاجتِ خورشید دادند
مرا رازی بود در سینه پنهان
ز اوجِ چرخ "طارق" می سراید
مپوشان چشم، هرگز از خراسان

طارق خراسانی
پ . ن
[1] .کتاب مجهول المؤلف حدود العالم کتابی است درباره جغرافیای عمومی که در سال 372 قمری تألیف شده و به امیر ابوالحارث محمد بن احمد از سلسله فریغونیان که در گوزگانان حکمرانی داشته‌اند، اهدا شده است. (احتمال می رود ابوالحارث محمد بن احمد بن فریغون پس از آنکه دریافت زمین گرد است و برگرد خویش می چرخد دستور تحقیق و تدوین کتاب حدودالعالم را صادر کرده باشد، زیرا کتاب  به او اهداء می شود )مینورسکی ترجمه‌ای دقیق و ادبی از این کتاب کرده است؛ زیرا این کتاب یکی از نسخ منحصربه‌فرد و از کتب اولیه نثر فارسی است. قدیمی‌تر از شاهنامه فردوسی است و کلمات و ترکیبات آن بسیار جالب و قابل توجه است. مینورسکی ابواب و فصول این کتاب را شماره‌گذاری کرده (1 ـ 61) و ذیل هر فصل مطالب مختلف و بخش‌های جداگانه، شماره‌های جداگانه دارند. سخن اندر دریاها، سخن اندر جزیره‌ها، سخن اندر رودها، سخن اندر کوه‌ها، ناحیه تبت، ناحیه چینستان، ناحیه یغما، ناحیه غوز، ناحیه خراسان، ناحیه حدود خراسان، ناحیه خفجاج، ناحیه سند، ناحیه ماوراءالنهر، ناحیه دیلمان، ناحیه عرب، ناحیه شام و .... برخی از عناوین فهرست این کتاب هستند.
حُدودالعالم من المشرق الی المغرب، (معنی: کرانه‌های جهان از خاور تا باختر) از کتاب‌های منثور فارسی سده ۴ ق(۳۷۲ ق برابر با ۳۶۱ ش و ۹۸۲ م) است. حدودالعالم با یافته‌های امروزی، نخستین کتاب جغرافیا به زبان فارسی است. این کتاب در رابطه با شکل و موقعیت کره زمین، جغرافیای عمومی، به ویژه جغرافیای سرزمین‌های اسلامی است.

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 462 0 نظر
آراء این پست
0 رای

قصیده ویرایش شده و کامل خراسان

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 05 فوریه 2017
در سایر..


قصیده خراسان - با آخرین ویرایش
شامل ۲۰۷   بیت
این قصیده را چون فرزندی دوست دارم.

خراسان ای زمینَ ت گوهرستان
سرایَ ت جلوه گاهِ عشق و ایمان
زِ هجرت ای بلندآوازه ی دهر
دریدم سال ها از غم گریبان
به مژگان گر غباری نقره گون شد
مرا آه از جگر دیده ست مژگان
اگر نی ناله ای دارد عجب نیست
جدایش کرده دستی از نیستان
پریشانی ز خاکَ ت دور بادا
اگر چه بی تو بسیارم پریشان
تو را دل تا که می گیرد بهانه
ببارد دیدگان چون ابرِ نیسان
دعایی بر لبم از دل نشسته
برای توست از دل نغمه و بان
ز خاکَ ت رُسته بادا سرو و سوسن
کویرت جمله بادا باغ و بستان
ادب در دامن تو پرورش یافت
یقین، حکمت گرفته از تو لقمان
دماوند اَر که سر بر کرده ، دارد
به سر میلِ تماشای خراسان

به شوقی سال ها با جان کشانده
به سویَ ت این عروس دهر دامان
تو را قصری بسازم از قصیده
که ایمن باشد از توفان و بوران
نه کم آرم بر این قصرِ مُرَصَّع
مسلمانم، وَأوفُوا الکَیلَ ، میزان
اگروالا و گر بالاترینی
تو را والا و بالا کرد قرآن
به انگشتر نشاندی گوهرِ نور
چه نوری! رشکِ خورشید درخشان
به لعلِ خفته در خاکِ تو بی شک
تواضع می کند لعلِ بَدخشان
عزیز است آن فروغِ چشمِ طاها
غریب است آن به آغوشِ تو مهمان
عجب دارالشفایی باشد آن جا
که دردِ بی دوا، آن جاست درمان
پناه آورده آهو  بَر مُقامَش
نرفت از پیش او نومید حیوان
به چشم خویش دیدم در حریمَ ش
شتر، خیزان، پیِ او هم، شتربان
گهی بر دست و گه بر پای می جَست
تو گویی آتشی بودش به کوهان
کنارِ پَنجَره فولاد، آرام
نشست و چشم او شد پُر ز باران
شتر بر خوان رحمت جای بگرفت
شتربان، غافل از آن خوانِ رحمان!
برو بَر درگهِ فرزندِ موسی
شکسته دل، مُراد خویش بستان
اگر می خواهی آرامش بگیری
غبار صحنِ او بر دیده بنشان
نشانده خاکِ نیشابور بر چشم
فقیه عارفی، فضلِ بن شاذان
چهار استاد او بودند معصوم
خدای دانش و بی هیچ نقصان
خراسان شاد زی!، افشانده ای تو
به دامان لوء لوءِ لالا و مرجان
به خاکَ ت بوسه زد شیخِ بهایی
به عشقَ ت پشتِ پا زد بر سپاهان
به شوق دیدنت مانند اسپند
بر آتش شد دلِ خاقانِ شَروان
ز دانش پیله ها بسیار داری
کشی بس نخبگان مانند پروان
بیاوردی تو پاکانی و داری
چه فرزندان پاکی را به زِهدان
به سالِ" سیصد و هفتاد و دو" گفت
کسی که ادعایش داشت برهان
زمین گِرد است و می گردد»  همین مرد
کشید از خاک، سر تا اوج  کیهان
تو را  ای مرد اهل فضل و دانش
به صدها چون  کوپرنیک است رُجحان
ابوالحارث! ، امیرِ آل فرغون
عزیزی پیش ما و حقِ سبحان
خدا را  گر بجویم آستانت
در آیم بر دَرَت، اُفتان و خیزان[1]
نظام الملک، آن مردِ سیاست
گرفت از فکر او این ملک سامان
نظامیه بنا گردید با نظم 
به رشد دانش از آن پاک وجدان
نصیرالدین طوسی را توان گفت
سیاست پیشه ، علامه،  مسلمان
ابوریحان ریاضی دانِ ، منجم
جهانِ دانشَ ش را  نیست پایان
به دست آورده او قطرِ زمین را
رصد ها داشته در کوهِ لَغمان
جهان امروز اگر رایانه دارد 
پدید آورده خوارزمی در ایران
به طوسَ ت خفته اعجازی زحکمت
مسیحای ادب ، فرزندِ دهقان
نگردد تا وطن ویران ز دشمن
جوانان را به میدان شد فَراخوان
از او کاخ سخن آباد گردید
وز او برباد شد مکر انیران
کمر در خدمتِ فرهنگ بشکست
دریغا زان شکستِ عهد و پیمان
گدایان اعتبارِ گفته دارند
ندارد اعتباری حرفِ سلطان
سخن را دانشی باید که دانست
کجا قدر سخن دانسته نادان ؟!
تماشایی بود کاخِ سخن را
که دلها عرصه و اشعار اعیان
خراسان، کارگاهِ گوهرِ نظم
به کارِ گوهری آری کماکان
شناسی انوری را از قصیده
چنان رنگین کمان، از نقش الوان
به بیهق چون رسیدی میهمان باش
به او ، صهبای عرفان بخشِ مهمان
نگنجد حکمت هادی به دفتر
کجا گنجد مگر فیلی به فنجان؟!
بخوان منظومه اش را تا بدانی
چه گوهرها گرفته جا در آن کان

از او دیوان شعری مانده بر جای 

که مشحون از غزل هایی ست شایان

تخلص کرده اسرار و به هر شعر

ز عرفان هست اسراریش پنهان
"توشی هیکو"، "دو گوبینو" پس "اقبال"
ستودند اوی و بستایند هَمگان
به بیهق رایت تاریخ بر پاست
 نشانِ بیهقی بر رایت آن
بدانی تا تو شأن "بیهقی " را
بخوان تاریخ مسعودی فراوان
از او تاریخ دائم سرفراز است
که باشد راستی را ، راست پیمان
همانا تالی او شد جوینی
به صدق گفته هایش هست ایقان
ادب دان و مورخ بود و باقی ست
از او تاریخ خون بار مغولان
بیا ای دل  بکن یاد از" جوینی"
وزیری لایق ومردِ سخندان
بخوان "تاریخ بیهق" را و تحسین
بکن بر "ابن فندوق " از دل و جان
"رُمان" با "دولت آبادی" بهاء یافت
"کلیدر" شاهکار هرچه رُمّان
ببین در "جای خالیّ سلوچش"
نشانِ مردمِ بیگانه با نان
به شعر رودکی در رقص و آواز
همه جسمم، همه روحم، همه جان
به خاکت رابعه، عشق آفرین شد
به عصرِ او، کجا این بوده امکان؟

به اکسیرِ هنر بود آن  پری روی

لطیف از پرنیان  آری دو چندان
ولی با این همه، در گاهِ پیکار
به مانندش نبوده کس به میدان
زنی معشوق خود را می رباید
به میدان نبرد از چنگِ گُردان
به "بکتاش" او دل و دین داد و افتاد
درونِ آتشی، از عشقِ سوزان
به جُرمِ عاشقی در خون تپیده
خداوند سرود و عشق و عرفان
خراسان را ، خداوند شرف بود
شهیدِ اولِ بلخَت ، زِ " نِسوان"
چه جانسوزست مرگِ سرخِ عاشق
که کوه از غم شود چون برگِ ترخان
مرا باشد دعایی، در سحرگاه
الهی، عشق را در ما نمیران
مئی ده ، تاکه بی تاوان رَوَد غم
که جان ها غم ز ما گیرد به تاوان
خراسانا ،خراسانا ،خراسان
برآمدگاهِ عشق و شیدِ تابان
تو را گفتن، سرودن، وصف کردن
الا ای خاکِ پاک من، نَبِتوان
به گردون کی فروشم خاکِ خیام
فدای او همه گردونِ گردان
که دانش ریزه خوارِ سفره اوست
جهان دارانِ دانش گردِ آن خوان
شرابِ جامِ جامی هر که نوشد
به مستی رَه بَرد تا کشور جان
سرودِ عنصری دارد چه اعجاز
به طبعِ مُرده بخشد آبِ حیوان
غزال وحشی عشقت غزالی
به کوی عشق و جانش پای کوبان
ادیب وعارف و آدم ، سنایی
که دل های بخیلان زوست بریان
به اَقرانش ندیده چرخِ گردون
که بر نفسِ ستمگر ، گشته اِقران
بخارا، شاد زی، از ابن سینا
ز حکمت او بود رُکنی زِ اَرکان
همه دانا از آن فرزانه ی عشق
"همه دان" را گواه آورده بُرهان
به حیرت مانده ام از بوسعیدت
نبُرد و بُرد قومی از بَرَش نان
به عصرِ خود، به چشمِ خویش دیدم
برای نان که عرفان بود دکان
به دارِ عشق تو مردان مَردَت
به مُلکِ « باشتینَ ت » سربداران
که این قومِ بزرگِ دار بر دوش
گرفته خاکت از غولِ بیابان
به پندارم اهورایی سرایی
اهورایی، اهورایت نگهبان
خراسان ای مُقامِ رادمردان
به بدخواهان نخواهی داد جولان
در اندازد هر آن کو با تو پنجه
ندارد حاصلی جز آه و حرمان
بپَروردی ابومسلم، به تدبیر
بتازد تا ز بَر تازی ، بدان سان
هراسان رفته از کشور چو گردی
ز نادرشاه تو "اشرف" به " افغان
به غیرت منزل خورشید پیمود
سرا آشفته بود و داد سامان
چو ظلم روس وعثمان کرد طغیان
بر آورد او دمار از روس و عثمان
ولی با این همه بر "هند" بَد کرد
چپاول را چه باید کرد عنوان؟!!
به دهلی کُشت نادر تا توانست
ز خون یک شهر شد دریای عمان
شه هندو که شد تسلیم نادر
به فرمانی گرفت آن ظلم پایان
چنان سرعت به فرمان بود، گویی
که بادی بَروَزَد بَر برگِ قَضبان!!
پس از آن این مَثَل در هند باشد:
«مگر از نادری داری تو فرمان؟!»
به عصیان، تیغ بر چشم کسان بُرد
دَریدَش سینه آخر تیغِ عصیان
ولی ای پادشاهِ فتح و توفیق
نباشد کس تو را همپا و همسان

مبادا جانت ازغم ها پریشان
به دور از جان تو اندوه و احزان

تو را خوانند از آن فرزند شمشیر
که رویاروی خصمی، تیغ بُران
چه باید کرد؟ این قانون چرخ است
گهی شادی در آن ، گاهی ست افغان
به قصدِ غارتِ آرامِ دیگر
چو نادر رفت، آمد انگلستان !
نی ام خشنود از غم های هندو
مبادا این ستم هرگز به دوران
هرآن کس ظلم را نیکو شـمارد
حرامی خورده او شیری ز پِستان
خدا را آرزو دارم که روید
گُلِ وحدت، جهان گردد گلستان
به گوشم می رسد از باره ی نور
صدای انفجاری در مزینان
گرانقدری که قدرِ خود گران داشت
گرانسنگی که بر ما گشته ارزان
تپد آن آسمانی قلبِ تاریخ
درونِ پیکرِ فریادِ دوران
به ظلم آری نخواهم گفت، آری
سرودِ قلبِ تاریخ است این، هان
شریعت را مزینانی علی داد
رواج دیگری اندیشه بنیان
چو شمعی سوخت تا روشن بماند
به هر عهدی مسیر رهنوردان
به مانند پدر کو را ز حق باد 
نثار روح والا رَوح و ریحان
تمام عمر خود روشنگری کرد 
که ایمانش مسلم بود و ایقان

دگر مانند او مادر نزاید
کجا مانند او می بینی الان؟
گران لفظِ دَریِّ ناصرِ تو
قَبای نور باشد بر قُبادان
به پای خوک ها هرگز نریزد
گهر های دَری را گر دهد جان
به نفس خیره پیروز است "ناصر"
ازاو بر خویش نازد خاکِ یَمگان
"اگر شیراز پروردَه ست" سعدی
تو پروردی" نَزَاری" در" قَهسـتان"
خراسانی ست " مولانایِ بلخی "
به تاریخ این حقیقت هست عریان
پدر از بَلخ و ضِدِ ظلم و بیداد
بَری از دولتِ " خوارزمشاهان"
از این رو ترکِ موطن کرد و بگرفت
به " قونیه" خلاف میل، اسکان
ادب آموزگارِ ما بهار است
دبیر نظم و من طفلِ دبستان
قصیده  بار دیگر قد برافراشت
از او، تا جاودان  ماند در اذهان
به بَر دارد گهر ری از خراسان
تبرک گشته خاکِ ری ز ایشان
فروزانفر"  ادیبِ بی بدیلی ست"
بزرگ استاد دانشگاهِ تهران
هنر تا زنده در مُلکِ "کمالم"
بشد از کِلکِ آن مَردِ هُنردان
بسی صورتگرانِ چین، به حیرت
همی بگرفته انگشتان به دندان
به نیشابور تو، جان بُرد و جان داد
هنرمندِ فَرهمَندِ فَراهان
اگر چه زاده ی تبریز باشد
کُلِنِل، شیر مَردِ آلِ پسیان
برای اعتلای میهنِ پاک
سرش را داد در اطرافِ قوچان

به ذیل گنبدِ فیروزه گونت 

دو فیروزه است والا قدر و رخشان

ادیب اول و  ثانی که بودند 

حکیمانی ز نیشابور ، فرزان 

به مانند عماد آن کو غزل را 

غزال دلفریبی کرد عنوان 

فروغ انجمن ها بود فرخ 

خراسانی سهی سرو خُرامان
به عطارت عطارد مانده مبهوت
دل پروین ربوده پیرِ مستان!؟
به رودی زهره او را در سرود است
به یغمایَ ت درود آورده کیوان
بدیدم خشت مالِ شاعری را
به سال شصت و یک در ماهِ آبان
به پایِ دوستان گر جان نهاد او
نبودش ذرّه ای امیدِ جبران
فرود آمد به گاهِ کار بر خاک
عرق های جبینَ ش مثلِ باران
ز خشتَ ش متکا و بستر از خاک
چنین قصرِ اَمَل را کرد ویران
مرا بود او رفیق و پیر و استاد
از او شد مشکلاتم جمله آسان
من او را شاعری آزاده دیدم
که بود از مدح، چون آهو گریزان
از آن مَردِ شریفِ نیک پندار
نه من، حتا فلک هم بود حیران
که تا مردم بَری گردند از او
"ستم" دیوانه می خواندش به بُهتان
زدی بر پیکرِ آن نازنین سنگ
سفیهانی به هر کوی وخیابان
ندانستند آن موج آفرینان
که از موجی نترسد  مُرغِ طوفان
نه بهرِ نان خدا را می پرستید
نه از شوقِ بهشت و حور و غِلمان
به سختی نان به کف آورد یغما
به سیمایش همه گِل بود و سیمان
زِ بَر می خواندآیاتِ الهی
سحرگاهان، چو مرغانِ خوش الحان
همانا او به دانایی کشیده
به اسلام ریایی خطِ بُطلان
به دیوانِ عدالت، مرد یغماست
که عجزِ خود بر او می بُرد دیوان
از او درگوشِ من این پند باقی ست
جوانا ، بشنو  اَر داری اِمعان
که تا چرخَ ت نرنجاند ، تن از خشم
تن خود را به کار، آری برنجان
ز خوی زشتِ حیوانی حذر کن
قفس هرگز نباشد جای انسان
نشاید بود در خاکِ خراسان
چه زندانی، چه زندانبان، چه زندان

خراسانا ، خراسانا ، خراسان

تو آئینه ، دلم آئینه گردان

تو را شد جلوه گر در دامن پاک

یکی شاعر سخن سنج و سخندان

مهیمن«مهدی اخوانِ ثالث»

که طبعی داشت زایا، گوهر افشان

تخلص«م . امید» ش بود و نومید

نشد از درگهت یک لحظه ، یک آن

عزیزا، ای جوانِ کوی خورشید
بزرگا، رهروِ راهِ نیاکان
نِگر ایران فضایی تازه دارد
فضا را در نوردیدَه ست ایران
تو را چوگانِ توفیق است در دست
دلیرا، بخردا ، این گوی و میدان
به زیرِ بارِ بیگانه ، مَبَر دوش
که دشمن می نَهد بر دوش پالان
به دالانِ سیاست، پا مَنِه، زانک
شرف خواهد ز تو دلالِ دالان
به یاران بهاری دل  سپاری
قوی گردی و دورازضعف و خذلان
بهار از پی تو را صیف آورد ضیف
ره آورد خزان باشد زمستان
مبادا دیو پنداری فرشته
مبادا ظلم را خوانی تو احسان
مبادا گُل به خواری بر کشانی
مبادا خار جایِ گُل ، به گلدان
تو را گر دیدگان دشمن شناسد
نبیند مردمان، ایرانِ ویران
به همَّت کاخِ دانش را بنا کن
بماند تا ابد این سخت بنیان
تو قَدرِ دین خود، آنگه بدانی
که بر چشمان نهندش، جمله ادیان
دویی بگذار و با وحدت قرین شو
فروریزی چنین، بنیان شیطان
چراغ وحدت آخر روشنی یافت
به یک گام از خراسان تا مریوان
همانا دیده اند و دیده ام من
سیه پرچم فراز دوش خوبان
بر اوجِ پرچمِ آنان ، چه زیباست
سرودِ عشق و آزادی نمایان
سمرقند و بخارا، مرو و غزنین
هرات و بلخ، این شش بخش استان
قسم برعشق ، من با این قصیده
بدون جنگ آرم بر خراسان
مخور غم، قند ها از ما گرفتند
دوباره قند ها آید به  قندان
به هر شام و سحر دارم دعایی
الهی غم از آن سامان بگردان
به ذرّه، ذرّه خاکِ مُشک بویش
به مهرت؛ بذر شادی را بیفشان
به درگاهِ سخن، دَربانی ام دِه
که آنم به ز صد مُلکِ سلیمان
که درگاهِ سخن را شأن این بس
سلیمان سر بَرَد بَر خاکِ دربان
چراغ راهِ من شعرِ کهن باد
فروزان باد یارب، آن فروزان
دِژِ نیمایی ام چون کوه مُحکم
کهن را بوسه ی نیماست، دژبان
نی ام شاعر ولی با شعر دمساز
نمودم بارها این نکته اِذعان
خدا داند که در عالم ندارم
به غیر از دفتر شعری به اَنبان
مرید همتِ مسعود شاهم
به وحدت هستم از مستانِ ایشان
سُکانِ کشتیِ نَفسَم به دستش
اگر بحر هوس میکرد طغیان
بزرگی بود او دردیده ی من
ابر مردی، سخندانی، سخنران
بجز ایزد، نمی ترسید از کس
نشد در زیرِ تیغ ظلم، لرزان
به شوقِ وحدتِ ادیان، به گیتی
مرا جاری بوَد خونی به شَریان
شعوری جُسته ام در ذرّه ای خُرد
که شرح آن نمی گنجد به دیوان
به سیم و زر نبستم دل، که دیدم
برون آرد ز کف دستی به یک آن
خجل زین شعرِ نا قابل به توسـم

که بردم زیر انگاری به کرمان
زِ صد جز یک نگفتم از تو ای پاک
که نتوان این حقیقت کرد کتمان
بمانا، تا که این چرخ است گردان
فری باش و فری زی و فری ، مان
کریمان حاجتِ خورشید دادند
مرا رازی بود در سینه پنهان
ز اوجِ چرخ "طارق" می سراید
مپوشان چشم، هرگز از خراسان

طارق خراسانی
پ . ن
[1] .کتاب مجهول المؤلف حدود العالم کتابی است درباره جغرافیای عمومی که در سال 372 قمری تألیف شده و به امیر ابوالحارث محمد بن احمد از سلسله فریغونیان که در گوزگانان حکمرانی داشته‌اند، اهدا شده است. (احتمال می رود ابوالحارث محمد بن احمد بن فریغون پس از آنکه دریافت زمین گرد است و برگرد خویش می چرخد دستور تحقیق و تدوین کتاب حدودالعالم را صادر کرده باشد، زیرا کتاب  به او اهداء می شود )مینورسکی ترجمه‌ای دقیق و ادبی از این کتاب کرده است؛ زیرا این کتاب یکی از نسخ منحصربه‌فرد و از کتب اولیه نثر فارسی است. قدیمی‌تر از شاهنامه فردوسی است و کلمات و ترکیبات آن بسیار جالب و قابل توجه است. مینورسکی ابواب و فصول این کتاب را شماره‌گذاری کرده (1 ـ 61) و ذیل هر فصل مطالب مختلف و بخش‌های جداگانه، شماره‌های جداگانه دارند. سخن اندر دریاها، سخن اندر جزیره‌ها، سخن اندر رودها، سخن اندر کوه‌ها، ناحیه تبت، ناحیه چینستان، ناحیه یغما، ناحیه غوز، ناحیه خراسان، ناحیه حدود خراسان، ناحیه خفجاج، ناحیه سند، ناحیه ماوراءالنهر، ناحیه دیلمان، ناحیه عرب، ناحیه شام و .... برخی از عناوین فهرست این کتاب هستند.
حُدودالعالم من المشرق الی المغرب، (معنی: کرانه‌های جهان از خاور تا باختر) از کتاب‌های منثور فارسی سده ۴ ق(۳۷۲ ق برابر با ۳۶۱ ش و ۹۸۲ م) است. حدودالعالم با یافته‌های امروزی، نخستین کتاب جغرافیا به زبان فارسی است. این کتاب در رابطه با شکل و موقعیت کره زمین، جغرافیای عمومی، به ویژه جغرافیای سرزمین‌های اسلامی است.

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 546 0 نظر
آراء این پست
0 رای

آتش نشان، آتش نشان، آتش نشانم

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 22 ژانویه 2017
در غزل

در مدح تو ای مهربان من ناتوانم

آتش نشان، آتش نشان، آتش نشانم

آن دست های بوی باران خورده ی تو

اهدایی عشق است، بر پیر و جوانم

وقتی غمت آرامش این مردمان است

بار غمت بر دوش، با جان می کشانم

بر سینه سر نه  تا به آرامی  برایت

 ای جان، أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَک بخوانم

در سوگ تان ای  گوهران سرزمینم

وی عاشقان، از دیده ام خون می فشانم

بداهه

طارق خراسانی

1 بهمن 1395

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 574 0 نظر
آراء این پست
0 رای

آتش نشان، آتش نشان، آتش نشانم

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 20 ژانویه 2017
در غزل

در مدح تو ای مهربان من ناتوانم

آتش نشان، آتش نشان، آتش نشانم

آن دست های بوی باران خورده ی تو

اهدایی عشق است، بر پیر و جوانم

وقتی غمت آرامش این مردمان است

بار غمت بر دوش، با جان می کشانم

بر سینه سر نه  تا به آرامی  برایت

 ای جان، أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ بخوانم

در سوگ تان ای  گوهران سرزمینم

وی عاشقان, از دیده ام خون می فشانم

بداهه

طارق خراسانی

1 بهمن 1395

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 333 0 نظر
آراء این پست
0 رای

دخترانِ شهرما، از دَرد پَرپَر می زنند

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 16 ژانویه 2017
در غزل

عاشقانِ سیم و زر، بر سیم آخر می زنند
در میان وحشتِ شب سایه ها دَر می زنند

ای که می گفتی زن و آئینه و قرآن و عشق
دخترانِ شهرما، از دَرد پَرپَر می زنند

مارهای زردِ خودخواهی پُر از زهرِ فریب
روی دل های پُر از تردید چَنبَر می زنند

دل به جُرمِ عاشقی هر لحظه اش طوفانی است
موج های وحشی غم بر دلم سَر می زنند

مردمی را دیده ام زوزه کشان از بهرِ نان
قصه ی این خواب را آخر به دفتر می زنند

گرگ هایی در لباس میش های بی دفاع
گله را در یک نبردِ  نابرابر می زنند

داوری کو؟ تا ببیند نا نجیبان در سرا
نان مردم می برند و دَم زِ داور می زنند

پهلوان ها را به نامردی زمین می افکنند
پرده ای تاریک بر وجدانِ داور می زنند

آفرین بر مردمِ بی ادعای سخت کوش
آن خرمندان به عزت ، حرف بهتر می زنند

طارق خراسانی

27فروردین 1393

اخیراً ویرایش شده است

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 495 0 نظر
آراء این پست
0 رای

این سرزمین عجیبی ست در جهان

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 14 دسامبر 2016
در غزل

من نانِ کس بـه حضرتِ سبحان نمی خورم

شـادم عزیز، غصه ی دوران نمی خورم

نانی مُدام می رسـدم از سـرای عشق

یارب تو شاهدی که بجز آن نمی خورم

دستم عمودی است و افق دستِ غافلان

یعنی که نان به رسمِ گدایان نمی خورم

دنیا ندیده ام که مرادی به کس دهد

پس حرصِ آنکه رفته به دیوان نمی خـورم

این سـرزمین عجیبی ست در جهان

عالم از آن بخورد و من از آن نمی خورم 

شکر خدا که دیده ی من دیده ابرِ سـرخ 

بر سرزمینِ گونه، حسرتِ باران نمی خورم

۲۲اردیبهشت ۱۳۹۲طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 653 0 نظر
آراء این پست
0 رای

چشم هایت ستاره ی یاران

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 29 نوامبر 2016
در غزل

چشم هایت ستاره ی یاران

نازنین چشمِ مستِ این دوران

از تو دیدم که خوب بشناسند

مردمِ سرزمین دل، ایران

ماهِ من هستی نمی دانند

جمع نادان و قوم سرگردان

تارِ مویت به عالمی ندهم

ای خراسان زِ توست آبادان

داغِ دلبر چه سخت می باشد

پیش مرگت شود، الهی جان

بداهه

9/ 9/ 1395

طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 603 0 نظر
آراء این پست
0 رای

یا مرگ، یا به گوشه چشمت سفر کنم

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 20 نوامبر 2016
در سایر..


بی تو
با تبِ آهی به سر کنم
بر موج غم نشسته
که خود در به در کنم
یا مرگ
یا به گوشه چشمت سفر کنم

»

در حجره های  صبرِ سینه ی من
بی تو آتش است

»

ما را به مرز هاى جنون می کشانی و‌
جان هاى خسته را تو به لب می رسانی و
هر حرف را به کرسی لج می نشانی و
بر سینه خوب توسن غم می دوانی و
بی تو نديده اى و ندانى چه می کشم

 

نوع شعر : خوشه ای یا متغیر

 

24 آبان 1395

طارق خراسانی

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 650 0 نظر
آراء این پست
0 رای

جانم غلام نرگس مستت هماره باد

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 08 نوامبر 2016
در چارپاره

جانم غلام نرگس مستت هماره باد

بر سر مرا که سایه دستت هماره باد

 

گفتی گسسته ای ز همه ناکسان دهر

با همدمان درد، نشستت هماره باد

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 725 0 نظر
آراء این پست
0 رای

جانم فدای مردمِ بی نانِ روزه دار

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 30 اکتبر 2016
در سایر..

آهی کشید مردِ فقیری، که کاش من
بودم غلام درِگهِ  شاهی به روزگار
پیری شنید گفته ی او را در انجمن
 خندید و گفت نکته بر آن مردِ جان فکار
 گفتا : شنیده ای که صدای دُهُل ز دور
 خوش باشد وُ بشوی کر، بود کنار؟
 شاهان به قصرِ خویش، فقیرِ رفاقتند
  آنجا ریا بود که به اشکالِ بی شمار
 نا رفته، دین ز تو گیرند و معرفت
 گبری کنی به نزدِ گدایانِ جیره خوار  
 اینجا، به خونِ جگر می خوری تو نان
 آنجا که خونِ خلقِ خدا را ، چه بیقرار
 نی نی،  به نانِ پاکِ خدا داده خوش بِزی[1]
 وین فکرِ نابجا که به جایی دگر گذار
 نازم همی به آنکه دل از سیم زَر بشُست
 جانم فدای مردمِ بی نانِ روزه دار
[1]. زی مخفف زندگی ست
 این قطعه را در 15 سالگی سروده ام

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 621 0 نظر
آراء این پست

طعم سیب سرخ

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 24 اکتبر 2016
در غزل

دارد قلم به سحر تو اقرار مى كند

دردت به سينه ام، غزل آوار مى كند

انگار هفته هاست که شعری نگفته ام

ابری کبود غصه تلنبار می کند

او که نگاه از همه دنیا گرفته بود

چشم مرا گرفته ،گرفتار می کند

وقتى كه روح عشق پديدار مى شود

پیری ز غیب، جانِ من احضار می کند

در انتهاى مصرعِ هر بيت، عشق را

یک بند می نویسد و تکرار مى كند

طارق به سبک مذهب عشاق، روزه را

با طعم سیب سرخِ تو افطار می کند

۳ آبان ۱۳۹۵

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 710 0 نظر
آراء این پست

عشق یعنی تشنه ای بَر دشنه ای

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 15 اکتبر 2016
در سایر..

عشق یعنی تشنه ای بَر دشنه ای
عقل یعنی دشنه ای بَر تشته ای

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 646 0 نظر
آراء این پست

یا شقایق

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 09 اکتبر 2016
در غزل

ایام سوگواری تا سوعا و عاشورای حسینی را از صمیم دل به  عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام  تسلیت عرض می کنیم. 

چهره ی گل ارغوانی شد ، چمن ماتم گرفت
‌قطره قطره خون سراغ خانه ی شبنم گرفت
بلبل از غم ناله ای سرداد و آهی برکشید
از فراق یار دیرین، سر به بال غم گرفت
دم به دم در هرگذر فریاد و واویلای عشق
قوم عاشق "یاشقایق" را به سینه دَم گرفت
آتشی در کربلا برپا شد و غافل از آن
دامن قوم ستم را عاقبت کم کم گرفت
راه پاکان روشن است و مستقیم و بی غبار
راه شیطان از کژ اندیشه پیچ و خم گرفت
او كه در تنهايى اش خون خدا را هديه كرد
صوت هَل مِن ناصر یَنصُرنی اش عالم گرفت

طارق خراسانی

۱۳ تیر ۱۳۵۹

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 599 0 نظر
آراء این پست

جهان از بنـدِ غـم، ایزد رها دارد که می سازد

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در پنج شنبه, 06 اکتبر 2016
در غزل

جهان از بنـدِ غـم، ایزد رهـا دارد که می سازد

عـدالت را به دسـتان شما، دارد که می سازد

نمی دانم چه خواهـد شد، برای تو گُهر آئین

به هر سو رفته می بینم خـدا دارد که می سازد

ستم کردند بـر ما، بی شمارانی و می دانم

بـر آنان، ایـزدم روزِ جـزا دارد که می سازد

تو آن باران که می باری به دشتِ تشنه ی دلها

تو را ایزد برای لاله ها، دارد که می سازد

عــدو هـرگــز نمی داند، که آتش بـر تن خود زد

فضای نصـرتِ دین از قضا دارد که می سازد

یقین دارم کـه بر عـدلَت، جهانی سـر فرود آرد

مسیری دیـدم آخـر رَهگشـا دارد که می سازد

قسـم بر ایزدِ فائق، قسـم بر سوره ی طارق

تو را بَر صبـح آزادی، خـدا دارد که می سازد

  1 خرداد  1392 طارق خراسانی 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 423 0 نظر
آراء این پست

رسیده ماهِ محرم، سلام یا زهرا

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 02 اکتبر 2016
در سایر..

 

شعر خوشه ای

رسیده ماهِ محرم، سلام یا زهرا

سرودِ عالم و آدم، سلام یا زهرا

 

درود بر تو حسینم، شکوه آزادی

سلام مامِ مکرَََّم ، سلام یا زهرا

»

دوباره ماه محرم ،

دوباره فریادی

ز سینه آمده بر لب

به ضدِ بیدادی

»

قسم به آیه آیه ی قرآن ،

قسم به ذاتِ خدا

قسم به عشق

به خونِ شهیدان

به کربِ بلا،

که انتقام خون حسینم

ز دیو می گیریم

به روز واقعه

کعبه،

سلام،

می آئیم...

 

11 مهر

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 733 0 نظر
آراء این پست

حالا چه شود قند دهی خلقِ جهان را ؟!!

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 02 سبتامبر 2016
در غزل

گفتی که به لب میزنی آن آبِ روان را

دیری ست که افروخته ای آذرِ جان را

می سوزم و اِنگار برای تو مهم نیست

باید که بمیرم بزنی بوسه لبان را؟!

در کُنج دلت سیصد و سی سـال بمانم

شاید به تو ثابت کنم این عشق نهان را

بر آنکه حسود است، بپا خاسته ام من

تا مُهر زند زودتر آن چاکِ دهان را

نام تو به هر گوش رسیده، خبر آورد

باید که خریدار شدن، گوهر کان را

با عشق تو من پیر شـوم؟ ماه تر از ماه

کی می کند  احساس، دلم  طی زمان را؟

این بارِ غمَ ت را ببرم، خانه به خانه

تا خلق ببینند  چنین بارِ گران را

از بوس و شِکرخندِ دهانت خبری نیست

حالا چه شود قند دهی خلقِ جهان را ؟!!

25آذر 1392

 

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 927 0 نظر
آراء این پست

خود را محکم بگیر

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 26 آگوست 2016
در سپید - نیمایی

وقتي  آسمان 
از دست هاي تو بالا مي رود
خود را محكم بگير
كه بر واژگوني ات 
زمين بر مي خيزد ...

 

3شهريور 1395

سن پترزبورگ

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 697 0 نظر
آراء این پست
0 رای

نان حرام

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 13 آگوست 2016
در رباعی

یک نکته بگویمت به گفتار تمام

تا پخته شوی و گرنه می مانی خام

 

با سگ بنشین، ولی به پرهیز ای دوست

از آنکه به نامِ دین خورد نانِ حرام

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1057 0 نظر
آراء این پست

همی دون

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 01 آگوست 2016
در غزل

در این روزگاری که غم زد شبیخون

ز یک سوی یانکی و سویی که افیون

سکوتی نشسته به لب های شاعر!!

نشد از ستم های دوران دگرگون

بیا ای دل من ، تو فریادی آور

چه خواهی ز فی کُلَّ وادٍ یَهیمون؟

 نکوهش کنم درد خود بارگی را

که جانم به لب شد از آن و دلم خون

به غرب افتخاری و آن از مسلمان

ندارد کسی صحبتی از فریغون[1]

به فرهنگ ما رخنه دارد پلیدی

چه خوانم که آنرا همیدون...؟ همی دون

اگر دین  به ضدِّ ستمگر نخیزد

مخوانش تو دین و بخوانش که طاعون

بداهه

11 مرداد 1395

طارق خراسانی

[1] .

گروهی معتقدند که کتاب حُدودالعالم من المشرق الی المغرب(از کتاب‌های منثور فارسی سده ۴ (۳۷۲ ه . ق برابر با ۳۶۱ ش و ۹۸۲)، را ابویوسف پیشاوری تالیف کرده است ولی آنچه مسلم است این کتاب به«ابولحارث محمد ابن فریغونی» هدیه شده است

این کتاب در رابطه با شکل و موقعیت کره زمین، جغرافیای عمومی، به ویژه جغرافیای سرزمین‌های اسلامی است. اطلاعات این کتاب دقیق و نثر آن ساده و روان است.

در این کتاب آمده است زمین گرد است چون گویی و به گرد خود می چرخد .

این کشف در سال 372 هجری قمری  یعنی حدود 5 قرن قبل از تولد کوپرنیک(۱۹ فوریه ۱۴۷۳ - ۲۴ مه ۱۵۴۳) توسط مسلمانان صورت گرفته است و گالیله در پیروی و دفاع از نظر کوپرنیک به دادگاه فراخوانده می شود.

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 822 0 نظر
آراء این پست
0 رای

خط بلا

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 23 جولای 2016
در غزل

پر خطر راه و به همراه شما خواهم بود

با تو تا آخر هر خط بلا خواهم بود

من به عشق تو گذشتم ز دو عالم، دانی

در پی دوست ز هر بند رها خواهم بود 

 جان من هستی و تا روز قیامت ای عشق

بسته بر زلف تو بی چون و چرا خواهم بود

 بوسه می خواهم و فریاد بر آرم از دل

عاشق گوهره ی مهر خدا خواهم بود

دلبرم ، ماه تر از ماه تر از ماه بیا

پای من باش که در کار تو پا خواهم بود

دل به دریای خیال تو زدم باکی نیست

باتو تا آخر این حادثه ها خواهم بود

 

29 تیر ماه 1395

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 543 0 نظر
آراء این پست
0 رای

بر خیز از این خواب گران، وقت گران است

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 10 جولای 2016
در غزل

بر خیز از این خواب گران، وقت گران است

دشمن به کمین مانده و خشنود از آن است

ای خفته بپاخیر، که عفریت جهانخوار

دیری ست که بیدار و ستاننده ی جان است

از دشمن ظاهر شده ام نیست هراسی

بیمِ من از این فتنه ی اشرارِ نهان است

یک قوم ، چو حیوان پی آب و علفی چند

توفیق تو گویی همه با حزبِ خران است؟

نی نی به خدا، دوره ی این درد سرآید

«چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است»

امروز بنوشند اگر خون جوانان

فرداست که فرصت همه با نسلِ جوان است

گلبانگِ نجات است تو را چامه ی طارق

در بسترِ  اندیشه روان است، روان است...

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 882 0 نظر
آراء این پست
0 رای

نیمکت تنهایی

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 08 جولای 2016
در سایر..

 

نوع شعر: خوشه ای

 

بر نیمکت باران زده

تنها نشسته ام

و چشمانم

پر از خیال نگاهت.

ای کاش بر تنهایی ام

نه مرثیه

غزلی شاد می شدی ...

»

گفتی از داغ غمت ؟ داغ  نشان است دلم

بی تو تا روز قیامت نگران است دلم

16 تیر 1395

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 629 0 نظر
آراء این پست
0 رای

شعرِ خدا ست، ذکرِ حقیقت به هر زبان

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 03 جولای 2016
در غزل

 

دستت به رسم عهد، به من دِه برادرم

وانگه به هوش باش و تو بنشین برابرم

شعرِ خدا ست، ذکرِ حقیقت به هر زبان

باید سرود شعر خدا را، بر آن سرم

 هرگز وفا به عهد، ستمگر نمی کند

نفرت ز ظلم دارم و از آن مُکدَّرم

اینجا سرای پاکِ شهیدانِ عزّت است

آسان مگر شود که از آن فتنه بگذرم!!

وقتی که حرف خود نخرد آن فریبکار

بر راه خویش رفته و حرفش نمیخرم

تا عهدِ  بسته ی  برجام [1] را شکست

ذهنم بر آن روابط یکسو چرا برم؟

 بداهه

3 تیر 1395

طارق خراسانی

 

پ . ن

[1] .  بر جام - مخفف عبارت «برنامۀ جامع اقدام مشترک»؛ واژۀ سیاسی که در جریان مذاکرات هسته ای ایران و 1+5 ساخته شد. معادل انگلیسی برجام، JCPOA، مخفف عبارت Joint Comprehensive Plan of Action است.

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 868 0 نظر
آراء این پست
0 رای

دست من ده نا خدا امشب تو آن فانوس را

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 27 جون 2016
در سایر..

 

درد باشی، یا مرا درمان چه فرقی می کند؟

دشمنم باشی و گر جانان، چه فرقی می کند؟

سخت باشی تو وَ گر آسان، چه فرقی می کند؟

کوه باشی، سیل یا باران چه فرقی می کند؟

سرو باشی، باد یا طوفان چه فرقی می کند؟

ای بشر از این زمین یک تن تو را دیدم ، همان

قسمت خاک آن تن و بر آسمان، آن جانِ جان

لحظه ای بر خیز ای غافل تو از خواب گران

مرزها سهم زمین اند و تو اهل آسمان

آسمان شام یا ایران چه فرقی می کند؟

عشق را نازم ، همه آئین و دینِ پاکِ ماست

در پی او، هر طرف مرغِ دلِ چالاک ماست  

او بفرماید، زمین تا کهکشان املاک ماست

مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست

سامرا، غزه، حلب، تهران چه فرقی می کند؟

ای بنی آدم همه اعضای هم، از یک تنیم

گفت سعدی این سخن ، اما گرفتارِمنیم

باید آخر ریشه ی جهل مرکب بر کنیم

قفل باید بشکند، باید قفس را بشکنیم

حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می کند؟

هر کجا رفتی و رفتم دیده جامِ مرگ هست

دیدم آری عاقبت خلقی به کامِ مرگ هست

وحشی این چرخ هم آهسته رامِ مرگ هست

هر که را صبح شهادت نیست، شامِ مرگ هست

بی شهادت، مرگ با خسران چه فرقی می کند؟

دست من ده ناخدا امشب تو آن فانوس را

کشتی دل طی کند از غم بس اقیانوس را!!

از چه می ترسانی آخر آتشین مأنوس را

شعله، خاکستر، دم آخر ولی ققنوس را

لحظه ی آغاز با پایان، چه فرقی می کند؟

 

مخمس با تضمین از غزل آقای سید محمد مهدی شفیعی

7 تیر ماه 1395 طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 837 0 نظر
آراء این پست
0 رای

با مردم بی درد، تو از درد چه گویی؟

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در پنج شنبه, 16 جون 2016
در چارپاره

با مردم بی درد تو از درد چه گویی؟

با آن رُخ گلگون ز رُخ زرد چه گویی؟

نامرد نیفکنده  مگر درد به دل ها؟

ای مرد، تو از درد به نامرد چه گویی؟

 

اسفند 1386

طارق خراسانی

پ . ن

درد آفرینان، نادان و یا بیمارند ، نادان را دانا و بیمار را باید مداواکرد.
این مهم میسر نمی گردد مگر به داروی معجزه آسای عشق...

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 856 0 نظر
آراء این پست
0 رای

من و ماه خراسانم

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 14 جون 2016
در غزل


 کسی محرم شود بر دل، که با جان سوی آن آید

جگر در خون بگرداند، که تا دل در میان آید

نمازِ عاشقان را کی، ببیند چشم نامحرم؟

کسی بتواند آن دیدن، سحر با اذنِ جان آید

مریزان خونِ مظلومان، از آن ترسم که هان وهان

مرا دستی ز دل آخر، به سوی آسمان آید

بگو بَر آن هَزار آوا، که لب از نغمه بَر بندد

برای او قفس دیدم،  اگر با صد زبان آید

به خود غَرّه نمی گردد، خداوند سخن هرگز

اگر اشعارِ نغزِ او ، بـه چشمِ حافظان آید

کمر خَم کی کند طارق؟ به درگاهِ سیه کاران

من و ماهِ خراسانم، بَر او خَم کهکشان آید

 3 اردیبهشت 1392 طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 758 0 نظر
آراء این پست
0 رای

مستِ علی بود خداوندِ شعر

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 12 جون 2016
در غزل

رحلت بزرگ مرد شعر انقلاب اسلامی را به شاعران عزیز تسلیت عرض می کنم . جان قدرتمندش قرین رحمت الهی باد.

مرده پرستان، همگی دست دست

 قامت یک شاعر دیگر شکست

شاد برقصید  به آهنگ  رپ

بارِ سفر شاعرِ پاکی ببست

 پسته چه خندان که گل از باغ رفت

چوب خطش پر شده از ناز شست

آنکه به خود رفت و بجز خود ندید

بی خبر از ذلت پایانی است

باش ببینی چه به سر می زند

قومِ دل افسرده ی مرده پرست

مستِ علی بود خداوندِ شعر

رفت ز دنیای شما مستِ مست

هیئتِ عشاق زِ رَه می رسد

تا که حمیدم ببرد روی دست

 

بداهه

23 خرداد 1395

طارق خراسانی

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1092 0 نظر
آراء این پست
0 رای

ای که ذرّاتِ جهان سائیده

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 16 می 2016
در غزل

 

ای که ذرّاتِ جهان سائیده ای

وی که از ذرّه جهان اَفریده ای

کهکشان در کهکشان خورشید ها

در گلستان فضا پاشیده ای

باشد این منظومه ی شمسی نگار

در مقامِ کهکشان نادیده ای

آیه های نور و القدوس را

از کرامت بر جهان باریده ای

گر بشر پوئیده راهِ آسمان

این تو خود بودی که خود پوئیده ای

عارفی انوار رخسارِ تو دید

یارب آخر کی تو آن نادیده ای؟

دل شفا از چشم تو بگرفته، باز

با نگاهی نسخه اش پیچیده ای

در ترازوی عدالت بی گمان 

قدرِ ذره  خیر و شر سنجیده ای

وایِ آن کس تو  کز او آزرده ای

شادِمان آن کس تو آمُرزیده ای 

الحَذر از نفس دون، دانم که هست

دوسِتان یک پاچه وَر مالیده ای

ابتدا، بَر شادمانی خوش بَرَد

انتها، زان تا اَبَد رنجیده ای

ای که پرسی کیست طارق؟ بشنو این  

خاک راهی، عاشِقی، ژولیده ای  

۵ تیر ماه ۱۳۹۲طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1009 0 نظر
آراء این پست
0 رای

زاهدا، عشق خدا داد به هر ذرّه ی چرخ

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 07 می 2016
در غزل

 

«کِز به یک گوشه دل و باده گساری می کرد[1]»

تا  در آیی تو ز دَر، لحظه شماری می کرد

 

روی امواجِ دو گیسوی بهم بافته ات

دل دیوانه ی من، موج سواری می کرد

 

زاهدا، عشق خدا داد به هر ذرّه ی چرخ

زین سبب ذرّه به دل نقش نگاری می کرد

 

تا در آن نقشِ رُخِ یار ببیند، دل را

وَه چه استادِ هنر، آینه کاری می کرد!!

 

عشق می گفت: نخواهد شد و عقلِ غافل

تا کند رام دلی...!!، نامه نگاری می کرد

 

نازم آن ذرّه ی عاشق، که ز رگهای رزان

رودِ شادی به دلِ غمزده جاری می کرد

 

27 آبان 1392
[1] -  گوشه ای کِز زَده دل،باده گساری می کرد. نیما شریعتی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1265 0 نظر
آراء این پست

زندگی

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 10 آوریل 2016
در غزل

 

معرفت آموز ما، در محفلِ ما زندگی ست
از برایم آن سراپا شور و غوغا، زندگی ست
بی نهایت هست دنیا، هرکسی دنیای خود
می شناسد، این شناسایی زدنیا زندگی ست
ای قوی بشنو سخن، شـاید خدا گوید تو را
دستگیری زانکه افتاده ست ازپا، زندگی ست
گر نباشد درد، لذت کی بود در زندگی؟
پنجه ها بر پنجه با درد و بلایا، زندگی ست
بس معما حل نمودم ، آنچه حل هرگز نشد
در جهان لحظه هایم آن معما، زندگی ست
نیست این دنیا یقین پایانِ راهِ زندگی
بعد از این دنیا، بسی دنیا که دنیا، زندگی ست
از دل زیبا پرستم، بشنوید این نکته را
یک نفس دیدارِ آن طناز زیبا، زندگی ست
تا به دیدارش که صبحم شام وشامم شد سحر
انتظارم تا طلوع صبح فردا، زندگی ست
همچو نیلوفر، به گِردِ بید مجنون دلبری
پیکرش رقصیده بود وگفت: « اینجا زندگی ست»
سرفرازِ دارهم روزی به من این نکته گفت:
«تازه دانستم  چسان در  این بلندا زندگی ست!»
از سکوتِ خلوتِ تنهاییِ مردی غریب
خوانده ام بارِ دگر تنها که گویا زندگی ست
جنگ هم آمد سخن گوید به او گفتم:«خموش
زندگی با تو نشاید، بی تو امّا زندگی ست»
مهرورزی، "طارقا" دارد تمنا زندگی
پاسخ مثبت بر این شـوقِ تمنا، زندگی ست
می فروشم ساغری از باده آورد و سرود
در درونِ قطره ی می، قدرِ دریا زندگی ست
شادی گیسوی زیبای نگارم روز و شب
نغمه های عاشقی سازد دلم، تا زندگی ست

طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1066 0 نظر
آراء این پست
0 رای

صدای گرم تو را وَه به قاب خواهم بُرد

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 09 فوریه 2016
در غزل

صدای گرم تو را من به قاب خواهم بُرد

کنار قاب صـدایـت، شراب خواهم بُرد

رقیب تا نشود شاد از لبِ تفته

لبان تشنه ی خود در نقاب خواهم بُرد

به خواب تا که بیایی به بوسه ی نابی

تو را به حُجره گل ها به خواب خواهم بُرد

سرودِ دیده ی مسـتت شنیده ام آری

غزل غزل همه را در کتاب خواهم بُرد

ثواب دارد از آن لب شراب نوشیدن

بیا کنارِ من امشب ثواب خواهم بُرد

به شیخ گفته ام این ماجرا و طارق را

که شیخ گفته به دارالحساب خواهم بُرد

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1347 2 نظر
آراء این پست

صدای گرم تو را من به قاب خواهم برد

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 09 فوریه 2016
در غزل

 

صدای گرم تو را من به قاب خواهم برد

کنار قاب صـدایـت، شراب خواهم برد

لبان تشنه ی خود در نقاب خواهم برد

به خواب من چو بیایی به بوسه ی نابی

تو را به حُجره گل ها به خواب خواهم برد

سرودِ دیده ی مسـتت شنیده ام آری

غزل غزل همه را در کتاب خواهم برد

ثواب دارد از آن لب شراب نوشیدن

بیا کنارِ من امشب ثواب خواهم برد

به شیخ گفته ام این ماجرا و طارق را

که شیـخ گفته به دارالحساب خواهم برد

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 399 0 نظر
آراء این پست
0 رای

تو بُردی و خوردی، حقوقِ مردمِ غافل

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 02 فوریه 2016
در سایر..

نوع قالب شعر : خوشه ای یا متغیر

 

تو  بُردی و خوردی، حقوقِ مردمِ غافل

هزار باره شکستی، تو عهدِ خود به محافل

نخورده ای تو شرابی؟ نبوده ای تو خرابی؟

چرا به چهره کشیدی، هماره هان که  نقابی؟

شراب خوردم و مستم، ولی دلی نشکستم

تو اهل قال و قیامت، من این که باده پرستم

نشسته ام که بیینم، پلانِ آخرِ بازی

که کیست مردِخدایی؟ کِه بوده بنده ی قاضی؟

»

خزر قیامت کبرا

خزر شود که معما

خزر خزر چه خزانی

خطر خطر همه دریا

نشانه شاعرِ غافل؟!

همین به چامه سرودم

تو بک بکت  بسرودی

من این سروده ی یکتا

صدای هق هق گریه ،

 صدای ناله ی کودک

ز رودکی بنویسم

عبارتی که ز رودَک[1]

»

در منزلِ غم فگنده مفرَش، ماییم

وز آب دو چشم دل پُر آتَش، ماییم

عالم چو ستم کند، ستمکَش ماییم

وقتِ خوشِ روزگارِ ناخَوش، ماییم[2]

 

13 بهمن 1394  طارق خراسانی

پ . ن

[1] . رودک (سمرقند) ناحیه‌ای است در اطراف سمرقند که می‌گویند[چه کسی؟] رودکی، شاعر سامانی، در روستای بَنُّج آنجا به دنیا آمده است و از این رو تخلص خویش را رودکی گذاشته است.

[2] . رباعی از حضرت رودکی ست

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1262 0 نظر
آراء این پست
0 رای

فاتحِ مَرزِ پُرگُهر آمد

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 31 ژانویه 2016
در غزل


  

   گل نوري كه در سحر آمد

    ماه من بود، كز سفر آمد

    در سرايي كه عشق مي خواندند

    ديو رفت و فرشته در آمد

    فتنه ي چرخ، ديده بود آن پير

    در پي دفع فتنه گر آمد

    گرچه از شرق سرزند خورشيد

    آفِتابم ز غرب بر آمد

    پُر گُهر مَردِ ايزدِ سبحان

    فاتحِ مَرزِ پُرگُهر آمد

    عاقبت بر نجاتِ محرومان

    ديدم از غيب يك نفر آمد

    مرغ طوفانزده بجان بگريخت

    دید چون موجِ پُر خطر آمد

    مُنتَظِر بودم عاشقي آيد

    اهل دل را كه مُنتَظَر آمد

    مژده ياران قيام عالم را

    در سحرگاهم اين خبر آمد

    طارقا روبهان نمي مانند

    گر ببينند شیرِ نر آمد

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 865 0 نظر
آراء این پست
0 رای

شد باده در جام ، الحمدلله

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 25 ژانویه 2016
در غزل

شد باده در جام ، الحمدلله

دل شاد و بر کام، الحمدلله

گفتم که شاید، شورش کندغم

کان خُفته آرام ، الحمدلله

دنیا به کامِ ، خامانِ درگاه

شاد است اگر خام ، الحمدلله

خوش نامی تو، زاهد مبارک

من مست و بَد نام ، الحمدلله

 بودم اسیرِ غوغای چشمی

جَستم کز آن دام ، الحمدلله

آغاز طارق، انجام غم بود

 آغاز و انجام، الحمدلله

۱ خرداد ۱۳۹۲

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1200 0 نظر
آراء این پست
0 رای

رگ خورشید

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 18 ژانویه 2016
در غزل

 

دلبرم راهِ خدا رفت و از آن بالا شد
عشق ورزید و چنین گوهر بی همتـا شد

از من ای دوست نصیحت، تو بیا عشق بورز
ذرّه عاشق شد و خورشـید جهان آرا شد

کوری چشم حسودان چمن، سروِ سهی
پیشه بر راستی آورد و چنین زیبا شد

قطره ی خفته به رخسار گلی، بادش بُرد
وانکه دل بُرد ز گل، خود غزلِ دریا شد

رگِ خورشیدِ پُر از نور، شبی چون نوشید
چشمِ جان، پیر نظر گفت: «عجب بینا شد!!»

بلبل آن قول و غزل هیچ ندانست، ولی
چهره ی گل به چمن دید و چنان شیدا شد

مانده بودم به چه سان باز شد آن باب نجات
دلبرم گفت: « به دستانِ یکی دانا شد»

صحبت عشق دراز است و پس از ما طارق
دلبران در رَه و  آن زمزمه ی فردا شد

24 تیر1392

طارق خراسانی

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1162 0 نظر
آراء این پست
0 رای

عروس حجله ی غـم روبروی نرگس ها

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 22 دسامبر 2015
در سایر..

عروس حجله ی غـم روبروی  نرگس ها
نماز خواند و دعایی، به کوی نرگس ها
گرفت دستِ نیازش گلوی نرگس ها

گرفته دخترکی عطـر و بوی نرگس ها
نگاه او شده همرنگ روی نرگس ها


نشسته با بغل گل به گوشه ی راهی
به انتظارِ مسافـر رسد که از راهی
رسید بنز سیاه و ... کشید او آهی

چراغ قرمز و... آقا تو گل نمی خواهی؟
تمسخر دو جوانی به سوی نرگس ها


دوباره ناله ی دختر...، ز روی مجبـوری
تو را به جان عزیزت...، بخر ز من فوری
ثواب دارد...، این کارِ تـو،... مکن دوری

صدای تـرمز و آهای، تـو مگر کوری؟!!
و ریخت دلهره ی بچه، توی نرگس ها


ببست چشـم امیدش، خدا، چه روزی بَد
به مثلِ قمـری زخمـی نفس نفس می زد
غمی ست در دل من زان کسی چه میفهمد؟!

نداشت فرصتی، از آن طرف موتور آمد
و آه ریخت کمی خون به روی نرگس ها


صدای جیغِ بلندش به گوش من پیچید
به آسفالتِ خیابان به گِردِ خود چرخید
تمامِ  پَر پَرِ گل ها...، به جوی آبی دید

درست مثل قناری کمی به خود لرزید
نگاه آخر او.....توی جوی،نرگس ها


هزار جامِ امیدش، که ناگهان بشکست
اجل رسید و ز تن مرغ جان به آنی جَست
دلم ز سینه در آمد...، کنارِ او بنشست

شبیه قاصدک آرام چشم خود را بست
گرفته بـود گمان خلق و خوی نرگس ها


از آن طرف گلِ نرگس به دست دُختِ جوان
گذاشت دسته گلی، روی پیکرِ بی جان
به فکرِ دردِ پدر بود و ... مادری بی نان

چراغ سبـز وخیابان شلوغ و گوشۀ آن
دوباره دخترکی خیره، سوی نرگس ها

مخمس با تضمین از غزلِ زیبا و جاودانه ی خانم اعظم حسن زاده (نگار)

16 تیر 1393 طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1623 0 نظر
آراء این پست
0 رای

کار این چرخ بجز فتنه و آشـوب نبود

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 05 دسامبر 2015
در غزل

 

کار این چــــــــرخ بجــــز فتنه و آشـــــوب نبود

سرگذشتی که زمین داشت، چنان خوب نبود

 

هـر که آمد ســـرِ آن داشــت که سـرکوب کند

کاش در جمعِ سران، یک سـرِ سـرکوب نبود

 

دار ...  از غـایـتِ نادانــی  مـــا بـر پا  شـــد

وَرنه فـرهنگِ ســـــتم در دلِ آن چـــوب نبود

 

کینه از جهـــل و جهــالت ز غضب برخیـــزد

گر نبودی که غضب، کشته ی مغضـوب نبود

 

بشرِ شَـــر زده بی شــک که دگــر آدم نیست

آدم اَر بــود بشـــر...، عیســـی مصلوب نبود

 

گر چه غالـب ســرِ مغلــوب یه شمشیر گرفت

آنکه مغلـوب شــد...، آن غالبِ مغلوب نبود؟

 

نیست آزادی... ، اگـر بــود که آزاده ی دهــر

با لگـــد های ســـبوعانه ...  که منکوب نبود

 

از فلسطین چه بگویم؟ که به هـر خانه ی آن

جز صــدای غــمِ یک کـــــودک مضروب نبود

 

من به مخـــروبه ی تاریخِ ســـــتم می نگــرم

ســــتم آخــر ز کجـا خاست که مخـروب نبود؟

 

غـــــزل عشــق چـو خواندند حکیـــمان گفتند:

« طارق...،  آزارِ یکی ذرّه که مطلـوب نبود»

 

7 اسفند 1389 طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1041 0 نظر
آراء این پست
0 رای

به غدیر گفته ایزد، به ولایت او مناسب

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در پنج شنبه, 01 اکتبر 2015
در سایر..

 

 آل سعودِ یهود، دو عید را بر ما عزا کرد  با این همه با دلی پرخون عید سعید غدیر خم را به پیشگاه حضرت ولیعصر ارواحناله الفداه و نایب برحق ایشان امام عاشقان رهبر عزیز و شجاع... و ملت قهرمان ایران شاعران عزیز و مدیریت محترم وبسایت معظم شعرانه  تبریک و تهنیت عرض می کنم .

بدین مناسبت مخمسی که با تضمین از غزل معروف و آسمانی زنده یاد سید محمدحسین بهجت تبریزی (زاده ۱۲۸۵ - درگذشته ۱۳۶۷) متخلص به شهریار  سروده شده را تقدیم چشمان مهربان همراهان صاحبدل می کنم:

1

شده عید و نیست در دل، غمی و غمی فضا را

بربوده عشق و جانی، همه موجِ غم فزا را

به زمین، ز آسمان ها، شنوی تو این صدا را:

 

« علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را؟!

که به ماسِوا فکندی همه سایه‌ی هما را »

2

رَهِ پیر عاشقانم...، بوَد آن گزاره ی دین

که خداشناسی او، همه  راه و رسم  و آیین

نه ز آدمی، ز جانی، بشنیده شاعری این

 

دل اگر خداشناسی، همه در رُخ علی بین

به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را

3

بشنو ز موج مهرش، به جهان گدا نماند

برود ستم ، به عالم اثر از جفا نماند

بجز از نوای شادی، به فضا صدا نماند

 

به خدا که در دو عـــالم، اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد، سر چشمه‌ی بقا را

 

شده ذکر من دریغا...، ز گناه خود به آوٓخ

به شب خیالِ سردم، تن ذهنِ خسته شد یَخ

تو اَم اَر به یاری آیی، چه بگویمت بجز بَخ؟!

 

مگر ای سحاب رحمت، تو بباری، اَرنه دوزَخ

به شرار قهر سوزد، همه جـانِ مـاسِوا را

5

به گراز های وحشی، شده کار او چو بیژن [١]

چه بگویم از امیرم؟ به دوعالم آن شه من

همه فکر اوست احسان، همه کارِ او به اَیمَن

 

برو ای گدای مسکین، در خانه‌ی علی زن

که نگین پادشاهی، دهد از کـرم گدا را

6

به خدا که سخت باشد، چه غمان مقابل من

به کسی ستم کنم، او، پی حلِ مشکل من

به محبتی بگوید : « غمِ تو مسایل من »

 

به جز از علی که گوید، به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا

7

به جز از علی که دیده، همه عمر بس مصائب

به غدیر گفته ایزد، به ولایت او مناسب

عجبا به حیرت این دل، ز علی ست این مراتب

 

به جز از علی که آرد، پسری ابوالعجائب

که عَلَم کند به عالم، شهدای کربلا را ؟

8

به کجا سراغ باشد، که زجمع دلنوازان

چو علی به عهد باشد، به فرازِ سرفرازان

چه بگویم از علی من، مَه من  که نازِ نازان

 

چو به دوست عهد بندد، ز میان پاکبازان

چو علی که می‌تواند، که به سر برد وفا را ؟

9

چه بگویم از علی من؟ غمِ دل ز سینه می رُفت

دل غم کشیده ی ما، پس از آن دگرنیاشفت

به درود شهریارم ، که زخامه او چه دُر سفت!!

 

نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم؟ شه ملک لافتی را

10

به جز از علی ندیدم، به خدا قسم محبَّت

بدریده سینه ی غم، به قداست و مروّت

همه اشک شوق من شد، ز مُحبِّ بی نهایت

 

به دو چشم خون‌فشانم، هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری، به من آر توتیا را

11

 

همه شب چو مرغ عاشق شده می کنم صدایت

نفسم تویی  و آنی ، نتوان کنم رهایت

من و عشق و روز شادی، همه بوده از دعایت

 

به امید آن‌که شاید، برسد به خاک پایت

چه پیام‌ها سپردم، همه سوزِ دل صبا را

12

شده عصر قومِ نادان، متکبرانِ شیطان[2]

دلِ عاشقان پریشان، همه جنگ و ظلمِ پنهان

ولی ام مگر تو خیزی، به ستمگرانِ دوران

 

چو تویی قضای گردان، به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان، ره آفتِ قضا را

13

ز ولای او زنم دم ، من و این شکوهِ آدم

به ولایتش نبُد غم، که مراست وین معظم

برهانده غم دمادم...، ز دلم امیـــرِ عالم

 

چه زنم چو نای هر دَم، ز نوای شوق او دم ؟

که لسانِ غیب خوش‌تر، بنوازد این نوا را

14

همه شب که تا سحرگه، شده چشم من به راهی

ز محاق سر بَرآرد ، مگرم خدا...، که ماهی

چه کنم  بجز دعایی؟ برسد ز حق پناهی

 

«همه شب در این امیدم، که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایان، بنوازد آشنا را»

15

عجبم زِ "رایِ" مُعجز[3]، برسیده خوش، مؤدب

که به اوج بُرده مصرع، همه قافیه مرتب

من و شعر شهریارم، همه شد ز جانب رَب

 

ز نوای مرغ یا حق، بشنو که در دلِ شب

غم دل به دوست گفتن، چه خوش‌ است شهریارا

 

طارق خراسانی

مهر ماه 1394

 [1] در شاهنامه آمده است که بیژن برای مبارزه با گراز ها داوطلب می شود و کیخسرو او را به بیشه ی گرازان رهسپار تا گرازان وحشی را نابود کند و او در این مأموریت موفق به نابودی گراز ها میشود.

 [2] . منظور استکبار جهانی و اقمار او خصوصاً صهیونیست های جانی و خاندانِ کثیف آلِ سعود است.

[3] . قافیه و ردیف در مصرع آخر غزل زنده یاد شهریار "شهریارا" می باشد و برخی از ادبا بر این قافیه ایراد گرفته اند که "الف"آخرین حرف قافیه و "را" ردیف است و شهریا ... را به لحاظ معنایی دچار اشکال دانسته اند زیرا شهریا مخفف شهریار که تخلص شاعر است نمی باشد.

بنده در این قسمت وارد شده و می گویم "ر" "شهریا را " را باید "رای معجز" نامید زیرا هم به یاری "شهریار" و هم ردیف که "را" می باشد برخاسته است.

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1287 2 نظر
آراء این پست

ای جوانان پی نابودی غم بر خیزید

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 30 سبتامبر 2015
در غزل

 

ای جوانان پی نابودی غم بر خیزید

هر چه باشید، اگر ترک و عجم برخیزید

 

ای جوانان جوانمردِ جهان، جان گیر است

دیو صهیونی و بر قوم ستم ، برخیزید

 

خون یارانِ خدا را به حرم ریخته اند

تا بگیریم ز نامرد حرم...، بر خیزید

 

کرَم اینجا نه به بخشیدن زر می باشد

خون طلب می کند ای اهل کرم، بر خیزید

 

خوابتان بس نشده ؟ این همه ظلم است به چرخ

هان از این خواب گران اهل قلم بر خیزید

 

جایگاهِ همه عشاق به بام فلک است

سرنوشتی که زند عشق رقم، بر خیزید

 

بداهه

8 مهرماه 1394 طارق خراسانی

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 980 0 نظر
آراء این پست
0 رای

خیاط خیالِ بوسه هایم ...

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 21 سبتامبر 2015
در غزل

 

خیــاط خیـالِ[1] بوســـه هایم...، وَه دوختـــه  یک لباسِ زیبـا

در ذهنِ کبـوتران عاشق... ، خوش کرده پَری به سـوی من وا

 

از شــــوقِ لبان ســـــرخ گونت....، وان پیکـــــرِ حورگـــونِ زیبا

بر تنبک[1] خویش می نـوازد...، آن مطــــــــربیِ هَـــــــزار آوا

 

توعشـــوه گرانه در فراســـــو...، بر سـاحلِ دوش، بُرده ای مو


من بی تو نشسته با غــم خویش...،درگوشه ی خلوتی و تنـها

 

غم بی تو به تُرک تازیَ ش شاد،وقتیکه تویی چه جای غم باد؟

در فرقت تو همین سخن بس، در سـینه چه ماتمی ست بر پا!

 

طارق چه نشسته ای  پریشان...، کاین نکتـه شنیده ام ز یاران

از دلبــــــــر مستِ باده بر دست ...،بر خیـــــز و بگیـر کام دل را

 

بداهه

29 شهریور 1394 طارق خراسانی

پ . ن 

[1]. خیاط خیال، ترکیبی از سر کار خانم "زهرا نادری بالسین شریف آبادی"

[2] تنبک: چنانکه فرهنگ ها مي نويسند در قديم دف يا دايره کوچک را که چنبر آن از روي و برنج ساخته مي شد خمبک يا خنبک مي گفتند و دست به هم زدن را با وزن و اصول براي اظهار مسرت وسرور نيز مجازا جمبک مي گفتند.

گمان مي رود خم يا رويينه خم را که در روزگار کهن ايران از روي مي ساختند و در جنگها به کار مي بردند نيز خمبک يا تنبک هم مي گفتند.

بعدها آن را با تغييراتي به صورت کوچکتري ساخته و در مجالس عيش و طرب از آن استفاده کرده اند و آن را خمک يا خمبک گفته اند زيرا خمک يا خمبک مصغر کوچک شده خم و خلب است بنابراين روئينه خم که شايد شبيه به تاس بوده کوچک کرده و تغييراتي مناسب مجلس در آن داده اند و به آن نيز خمبک و تنبک گفته اند و اين در واقع مادر تنبک يا ضرب امروزي است و پس از تکامل به صورت تنبک يا دنبک،ضرب کنوني در آمده و به همين نام شهرت يافته است.

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1150 0 نظر
آراء این پست

کاشکی ذکر لبت، وردِ زبانت بودم

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 13 سبتامبر 2015
در سایر..
 

 مخمس با تضمین از غزل خانم لیلا نقشبندی باشنده از کشور افغانستان (مزار شریف)

 

کاشکی ذکر لبت، وردِ زبانت بودم
همه آوازِ سحر، شوقِ اذانت بودم
شعر بودم، غزلی، روحِ بیانت بودم

کاشکی شاعر بی نام و نشانت بودم
سرخی آن ترکِ کُنج لبانت بودم

پیش از آن روز غمِ خامه به دفتر برسد
موسمِ فصلِ خزان، مرگِ صنوبر برسد
بر سفر امر خدا، حضرتِ داور برسد

پیش از آن روز که تقویم به آخر برسد
کاش یک شب گل امید خزانت بودم

خبرت را ز نسیمی که ز چین می آمد
به مزار آمده با عشق عجین می آمد
می شنیدم، که غمت هم به کمین می آمد

آسمانت مگر آخر به زمین می آمد؟!
چند ثانیه اگر در دل و جانت بودم

سال ها رفت و نبودم  که به امیدِ کسی
گردِ دل جز غم و اندوه نچرخید کسی
ناله هایم نشنیدی و نه بشنید کسی

اشک و غم بودم و افسوس نمی دید کسی
که غم انگیزترین حس جهانت بودم

یک سخن گفتی و بر آتشِ آن گفته کباب!!
شده دل، در پی تو دیده نمی گیرد خواب
زلزله آمده از غم ، برسان جامِ شراب

روبرویم شده آوار و سرم گشته خراب
سال هایی که پُر از زخم زبانت بودم

 بداهه

21 شهریور 1394 طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1153 0 نظر
آراء این پست
0 رای
«تمامي كالاها و خدمات اين وبسایت، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.»
طراحي و پياده سازي سايت: شماره تماس جهت طراحي سايت