نماد اعتماد الکترونیکی

تعداد مطالب نشريه:5660
تعداد پست وبلاگ ها:5152
تعداد نظرات وبلاگ ها:9663
تعداد نظرات نشريه:5597
بازديد مطالب نشريه:528741
بازديد اشعار وبلاگ ها:5115722
تعداد کاربران:1502
تعداد وب لینک ها:131

سلمان هراتی

سلمان هراتی سال ۱۳۳۸ در یکی از روستای تنکابن مازندران متولد شد و در نهم آبان ۱۳۶۵ هنگام عزیمت به لنگرود در یک سانحهٔ رانندگی، درگذشت.

تحصیلات ابتدایی تا پایان دوران متوسطه را در زادگاهش خواند. سپس در دانشسرای راهنمایی تحصیلی پذیرفته شد و پس از دو سال در رشتهٔ هنر، مدرک فوق دیپلم اخذ کرد. وی پس از پایان تحصیلات در یکی از مدارس روستاهای دور لنگرود مشغول تدریس شد.

تخلص او در اشعارش «آذرباد» بود و در شعرهای سلمان میتوانیم تاثیری ازسهراب سپهری و فروغ فرخزادرا ببینیم او حتی یکی از شعرهایش را تقدیم به سهراب سپهری کرده بود .سلمان از دوستان نزدیک قیصر امین پور و سید حسن حسینی بود ، سید حسن حسینی بعد از مرگ سلمان یکی از بهترین آثار ادبیش یعنی کتاب "بیدل ، سپهری و سبک هندی" را تقدیم به او کرد و قیصر امین پورهم کلیات او را منتشر کرد.

سلمان هراتی به عنوان شاعری دگراندیش به حساب می آمد وی به دلیل اعتراض به کج روی انقلاب از اهداف اولیه به همراه ۱۵ نفر دیگر از حوزه هنری اخراج شد.

از سلمان هراتی سه مجموعه با نامهای "از این ستاره تا آن ستاره" ، "از آسمان سبز" و "دری به خانه خورشید" به چاپ رسیده است.

ویژگی های شعر او:

 

خواننده شعرهای سلمان هراتی، در وهله نخست بیش از هر چیز با ایدئولوژی شاعر مواجه می شود. بیشتر اشعار سلمان، مستقیم یا غیر مستقیم به بازگویی جهان بینی، اعتقادات و برداشت‌های اجتماعی و سیاسی او می پردازد. سلمان هراتی شعر را برای ادای تعهد اجتماعی و حتی گاه سیاسی خود می داند. آنجا که سلمان از وطن می گوید، منظورش ایران معاصر است و در وصف آن، نه به تاریخ سرک می کشد و نه مختصات فرهنگ ملی را برجسته می کند، بلکه از ایرانی سخن می گوید که نام خیابان هایش را شهیدان برگزیده اند، بهشت زهرایی دارد که آبروی زمین است، میزبان حضرت امام رحمه الله بوده و به واسطه جنگ، چندین تابستان است که در خون و آفتاب می رقصد.

 

زبان شعرسلمان:

زبان شعر سلمان هراتی، زبان شعر انقلاب است. او را می توان از تأثیرگذارترین شاعران در حوزه زبان این دوره دانست. کمتر خواننده ای است که در ارتباط برقرار کردن با شعر سلمان به مشکل بیفتد. در شعر او، کلمات طوری در کنار هم چیده شده اند که هیچ کدامشان برای بقیه غریب نیست. سلمان در شعرهای نو خود ثابت کرده که توانایی بهره گیری از عامیانه‌ترین لغات را دارد. البته ۲۷ سال سن و ۱۰ سال شاعری، زمان اندکی برای هراتی بود تا زبان شعر خود را بارور کند و شعرهای جدید بیافریند.

 

آثاراو:

سلمان هراتی، فرصت زیادی برای شعر سرودن نداشت و آثار فراوانی از نظر کمی از خود به جا نگذاشت. البته او در همین عمر کوتاه ۲۷ ساله اش، آثار ارزشمندی به وجود آورد که هر کدام، جایگاه ویژه ای در ادبیات معاصر به خود اختصاص داده اند. دو مجموعه از آسمان سبز چاپ شده در سال ۱۳۶۴ و دری به خانه خورشید چاپ شده در سال ۱۳۶۷، کتاب‌های موفقی است که دربردارنده شعرهای ویژه بزرگسالان سلمان است. همچنین او کتابی به نام از این ستاره تا آن ستاره در حوزه شعر نوجوان از خود به یادگار گذاشته است.

 

پیش ازتو آب معنی دریا شدن نداشت

 

شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت

بسیار بود رود در آن برزخ کبود

 

اما دریغ زهرهٔ دریا شدن نداشت

در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار

 

حتی علف اجازهٔ زیبا شدن نداشت

گم بود درعمیق زمین شانهٔ بهار

 

بی تو ولی زمینهٔ پیدا شدن نداشت

دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ

 

آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق

 

این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت

 

__________________________________________________________________

سلمان هراتی در سال ۱۳۳۸ در روستای مرزدشت تنکابن مازندران در خانواده‌ای مذهبی متولد شد. درس‌های ابتدایی تا پایان دوران متوسطه را در زادگاهش خواند. سپس در دانشسرای راهنمایی تحصیلی پذیرفته شد و پس از دو سال در رشتهٔ هنر، مدرک فوق دیپلم اخذ کرد. وی پس از پایان تحصیلات در یکی از مدارس روستاهای دور لنگرود مشغول تدریس شد.

تخلص او در اشعارش «آذرباد» بود و در شعرهايش ميتوانيم تاثير از سهراب سپهري و فروغ فرخزاد را نگاه كنيم او حتي يكي از شعرهايش را تقديم به سهراب سپهري كرده بود دوستي او با سیدحسن حسینی و قیصر امین‌پور زبانزد است ، سیدحسن حسینی بعد از مرگ سلمان يكي از بهترين آثار ادبيش يعني كتاب "بيدل ، سپهري و سبك هندي" را تقديم به او كرد و قيصر امين پور هم كليات او را منتشر كرد. سلمان هراتی به عنوان شاعری دگراندیش به حساب میآید.

ویژگی های شعر سلمان

سلمان هراتی از شاعارن بنام عصر انقلاب است که زبان و اندیشه و دیدگاه نوینی در اشعارش جلوه گر است شعر سلمان با تصاویر بدیع از طبیعت و حالات درونی انسان  ارتباط با خدا ، ویژگی خاص و لحن مختص به خود است .

زبان شعر او صمیمی و ساده است او تمام صداقت و صمیمیت خود را در قالب شعر هایش میریخت .شعر او در عین ارتباط داشتن تنگاتنگ با طبیعت و راز و نیاز با خدا دارای مضمونی اجتماعی و پر شور است .

شعر سلمان از نظر لحن و بیان تصاویر طبیعت و زندگی و سادگی گفتار ، شباهت هایی با شعر سهراب دارد ، سلمان در ثالبهای گوناگون شعر سروده است اما بیشترین سروده های او در قالب شعر منثور - شعر سپید - است 0

در اشعار او تاثیرهایی از شاعرن مطرح معاصر دیده میشود که البته تقلید گونه نیستو در خلال زبان شعر او اصالت و خلاقیت شاعر در آ،رینش تصاویر و اندیشه و نوگرایی ذهن و زبان او هویداست.

شعر سلمان

خواننده شعرهای سلمان هراتی، در وهله نخست بیش از هر چیز با ایدئولوژی شاعر مواجه می شود. بیشتر اشعار سلمان، مستقیم یا غیر مستقیم به بازگویی جهان بینی، اعتقادات و برداشت های اجتماعی و سیاسی او می پردازد. سلمان هراتی شعر را برای ادای تعهد اجتماعی و حتی گاه سیاسی خود می داند. آنجا که سلمان از وطن می گوید، منظورش ایران معاصر است و در وصف آن، نه به تاریخ سرک می کشد و نه مختصات فرهنگ ملی را برجسته می کند، بلکه از ایرانی سخن می گوید که نام خیابان هایش را شهیدان برگزیده اند، بهشت زهرایی دارد که آبروی زمین است، میزبان حضرت امام رحمه الله بوده و به واسطه جنگ، چندین تابستان است که در خون و آفتاب می رقصد.

زبان شعر سلمان

زبان شعر سلمان هراتی، زبان شعر انقلاب است. او را می توان از تأثیرگذارترین شاعران در حوزه زبان این دوره دانست. کمتر خواننده ای است که در ارتباط برقرار کردن با شعر سلمان به مشکل بیفتد. در شعر او، کلمات طوری در کنار هم چیده شده اند که هیچ کدامشان برای بقیه غریب نیست. سلمان در شعرهای نو خود ثابت کرده که توانایی بهره گیری از عامیانه ترین لغات را دارد. البته 27 سال سن و 10 سال شاعری، زمان اندکی برای هراتی بود تا زبان شعر خود را بارور کند و شعرهای جدید بیافریند.

شاعر شعر جنگ

زنده یاد سلمان هراتی، جزو پانزده شاعر برگزیده بیست سال شعر جنگ است که در سال 1379 معرفی شد. او یکی از شاعران برجسته و توانا در عرصه انقلاب و شعر جنگ است که خیلی زود انقلاب را درک و آن را در اشعارش منعکس کرد. شعر سلمان، سرشار از عشق، ایمان و خلوص است که ارزش های بی بدیل هویت انسانی را نشان می دهد. در شعر او جنگ عنصری ضدبشری و ویران کننده نیست، بلکه زیبا و واجب است و رنگ دفاع مقدس به خود می گیرد:

وقتی که از هوای گرفته بودن.

به سمت جبهه می آیی.

تمام تو در معیت آفتاب است.

زیر کسای متبرک توحید.

نگاه معنوی

پیوند مسائل اجتماعی با دنیای انتزاعی، نقطه عطفی در شعر متعهد بعد از انقلاب است. نگاه معنوی به موضوعات اجتماعی، در شعر سلمان هراتی به اوج خود می رسد.این نوع نگاه، شعر سلمان را سرشار از امید و بشارت کرده است. او در شعرهایش به مردم آینده ای درخشان را نوید می دهد. این بشارت و امید از سرچشمه باوری است که سلمان به انقلاب اسلامی دارد. از این رو چنین می سراید:

دیروز اگر سوخت ای دوست غم  برگ و بار من و تو‌‌

امروز می آید از باغ  بوی بهار من و تو

دیروز درغربت باغ  من بودم و یک چمن داغ

امروز خورشید در دشت  آیینه دار من و تو

شعر اعتراض و هشدار

پس از گذشت چند سال از پیروزی انقلاب اسلامی، رفته رفته ناکامی ها و نامرادی ها که معلول عواملی چون از یاد رفتن برخی از ارزش ها بود، نمایان شد. شعر اعتراض سلمان، زورگویان و زراندوزانی را مورد خطاب قرار می دهد که بدون توجه به مفاهیم و ارزش های انقلاب، در پی منافع خویش هستند.

چرا سهم عبداللّه

جریب جریب زحمت است و حسرت

و سهم ناصرخان

هکتار محصول است و استراحت؟...

ما در مقابل آمریکا ایستاده ایم

اما چرا هنوز کیومرث خان خرش می رود

عبدالله با داس

هر شب چند خوک سر مزرعه می کشد

اما وقتی ارباب می آید، مجبور است تعظیم کند

چرا عبدالله مجبور است به این خوک تعظیم کند؟...

 

آثار :

  1. از آسمان سبز (مجوعه شعر  1365).
  2. دری به خانهٔ خورشید (مجوعه شعر 1368).
  3. از این ستاره تا آن ستاره (شعر برای کودکان 1367)

 

 

سجاده ام كجاست

مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم

اين دل گرفتگي مداوم شايد،

تأثير سايه ي من است،

كه اين سان گستاخ و سنگوار

بين خدا و دلم ايستاده ام.

سجاده ام كجاست؟

 

 

 

پیش ازتو آب معنی دریا شدن نداشت                 شب مانده بود و جرئت فردا شدن نداشت

بسیار بود رود در آن برزخ کبود                      اما دریغ زهرهٔ دریا شدن نداشت

در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار                حتی علف اجازهٔ زیبا شدن نداشت

گم بود درعمیق زمین شانهٔ بهار                      بی تو ولی زمینهٔ پیدا شدن نداشت

دلها اگر چه صاف ولی از هراس سنگ             آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

چون عقده‌ای به بغض فرو بود حرف عشق        این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت

 

کنار شب می ایستم

چشم بر شمد سورمه ای آسمان می اندازم

ستاره ها

با نخ نور گلدوزی شده اند

و من می شنوم زمزمه درختان را

- «چه ملایمت خنکی!

من آبستن یک شکوفه ام

که همین تابستان گلابی می شود.»

کنار شب می ایستم

شب از تو لبریز است

من در دو قدمی تو

در زندان قزاق گرفتارم

 

__________________________________________

سلمان هراتی، شاعری که از نو باید شناخت

 

 

گوشه‌گوشه‌ی ادبیات ايران زمين، همواره شاهد ظهور چهره‌هايی بوده که هیچگاه به اندازه نامشان و هرگز درخور جایگاهشان، خصوصا برای عامه مردم، شناخته نشده‌اند. زنده‌ياد سلمان هراتی يکی از آن خیلی‌هاست.

 

سلمان هراتی اول فروردین ماه سال ۱۳۳۸در تنكابن به دنیا آمد.دوران ابتدایی را در روستا گذراند و از سنین نوجوانی با قلم انس گرفت. از همان سنین نوجوانی بدلیل فقر اقتصادی برای گذراندن معاش به شاگردی می پرداخت و همراه با چوپان های محلی (گالش ها) به چوپانی می رفت و از این ره گذر با ترانه های محلی آشنا شد شعر گفتن را ازنوجوانی در سال ۱۳۵۵آغاز كرد. فوق دیپلمش را در سال 1362 در رشته ی هنر گرفت و به کار معلمی و تدریس در یکی از روستاهای تنکابن مشغول شد. و نهم آبان ماه سال ۱۳۶۵در حالی كه برای رفتن به سر کلاس و تدریس بهیكی از روستاها می رفت در اثر یك سانحه رانندگی از این دنیا پركشید. این شاعرمعاصر، آثاری چون از این ستاره تا آن ستاره، دری به خانه خورشید، از آسمان سبز،را از خود برجای گذاشته است.

غزل های اجتماعی او معروف است.سلمان با شعر متعهد پیوندی نا گسستنی داشت و از همین روست که صمیمت و خلوص و بی پیرایگی در اشعار او موج می زند.

يكی از خصوصيات كاری سلمان اين است كه، با ادبيات ساده، مفاهيم عميق روحانی را در شعرهایش به خوبی مطرح كردهاست.

تخلصی كه سلمان هراتی در آغاز شاعری برای خود انتخاب كرد، " آذرباد " بود به معنای "رهايی جستن

 

 

همیشه با خواندن شعرهای زنده یاد سلمان هراتی به این فكر كردم كه اگر سلمان زنده بود الان چگونه می سرود و از چه؟! آن شعر مكتبی، ساده و صمیمی به كجا می رود؟! یا اصلاً چرا سلمان نماند؟! فقط سوال! آرامش بخش ترین شعرها را سلمان دارد و خلوت بزرگش را با هیچ شاعر دیگری تجربه نكردم. تازه می شوم از اشتیاق حضور شبنم… من هم می میرم اما نه مثل غلامعلینامه ای به جبهه… دیروز اگر سوخت ای دوست… چرخ های ماشین

 

آثار منتشر شده از سلمان هراتی بدین شرح است
1- از این ستاره تا آن ستاره ، 1367 ، ناشر: حوزه هنری.
2- دری به خانه ی خورشید ( مجوعه شعر) ، 1367، ناشر: سروش.
3- از آسمان سبز ( مجموعه شعر )، 1368، ناشر : حوزه هنری. 
4- گزیده ادبیات معاصر 2 ( مجموعه شعر)، 1378، ناشر: نیستان.
5- مجموعه کامل شعرهای سلمان هراتی، 1380 ، ناشر : انجمن شاعران ایران.

6- مجموعه کامل شعرهای سلمان هراتی، 1386 ، ناشر : انجمن شاعران ایران

 

 

نیایش واره ها

۱
شب فرو مي افتد
و من تازه مي شوم
از اشتياق بارش شبنم
نيلوفرانه
به آسمان دهان باز مي كنم
اي آفريننده شبنم و ابر
آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟
تقدير چيست؟
مي خواهم از تو سرشار باشم.
۲

کنار شب می ایستم

چشم بر شمد سورمه ای آسمان می اندازم

ستاره ها

با نخ نور گلدوزی شده اند

و من می شنوم زمزمه ی درختان را :

- چه ملایمت خنکی !

من آبستن یک شکوفه ام

که همین تابستان گلابی می شود.

کنار شب می ایستم

شب از تو لبریز است

من در دو قدمی تو

در زندان فراق گرفتارم

۳

 

۴

۵

۶

۷

جهان، قرآن مصور است
و آيه ها در آن
به جاي آن كه بنشينند، ايستاده اند
درخت يك مفهوم است
دريا يك مفهوم است
جنگل و خاك و ابر
خورشيد و ماه و گياه
با چشم هاي عاشق بيا
تا جهان را تلاوت كنيم.

 

بخشش

من دست های مهربانم را

به تو می بخشم

و در این بخشش

جز درک عشق گمشده ام

هیچ نمی خواهم

من و دلم

تماممان را به تو می بخشیم

 تا حس زنده بودن خود را

که در نگاه معلوم یک مرد

در بخشش تمام به تو بازیابیم

من پاهایم را

در جسم فسرده ی خاک می کارم

و اب را

در عطش کویر

زمزمه می کنم

و در این بخشش

معرفتی است

 که من آن را

با هستی

و با زیبایی آن لحظه

که مرگ پس آن می آید

آشتی می دهم

 

                        مرز دشت 18/1/61

 

اندر مذمت تکلف

کسوف دل

پندار نیک

سفر

...سارغم را بدهيد

توشه را برداريد

بايد ازخانه گريخت

باد بايد شد و از صحرا رفت

رود بايد شد  و تا دريا خواند

قاصد پاك سحر آمده است

در تمام تن راه

نفس گرم مؤذن بود

تو نمي داني ، كه صبح سفر

چه صفايي دارد

دست ها را ،

در زلال خنك چشمه رها مي سازيم

تا غروب از نفس چشمه پريم

 

گزيده اي از شعر سفر _ چهارشنبه 25 آبان  تا  2 آذر  62

(از كتاب دري به خانه ي خورشيد)

برادری

من هم می میرم

برای رفتن فکری بکنیم

جریمه

بگذار گریه کنم

در پشت پرده ی عادت

 

... پنجره ي چشمهامان را ميگشاييم

با قلب هامان نگاه مي كنيم

و سپس عشق

و سپس رنج و صبر

و خم شدن در خون خويش

و بدينسان

ما براي گسترس عشق

به دنيا مي آييم

و از دنيا مي رويم

 

شهريور64 ، تنكابن (گزيده اي از شعر پاسخ يك نامه از كتاب دري به خانه ي خورشيد)

پاسخ یک نامه

یک چمن داغ

هزاره ی آوار

مهمان نا خوانده

دست جادوگر آب

بی بنیاد (برای عشق های مجازی)

شرح موارد حساس

مورد 1

گرد باد هاي مسموممي آيند

و مي روند

تا باور باغ را مچاله كنند

اما تو مي درخشي

و دريا ها مي خروشند

و در ختان از باوري تازه سبز مي پوشند

 

 

مورد  2

آي بانيان غبار هاي شبه و وحشت

دمندگان شيپور هاي شايعه

شيپورهاي كذب

آي حنجره ي ديگران

آن قدر كه از تو بيمناكم

از توافق دست ها و آهن ها

-         هرگز !

 

مورد 3

ديگران را بگذار

دل به آفتاب بسپار

نگاه كن چگونه هر بامداد

صبور و سر بلند

از شانه هاي خاكستري صبح بالا مي آيد

و ستارگان چگونه از روشنايي اش شرمنده مي شوند

خاموش مي شوند

ديگران را بگذار !

خواهش شکستن

شوق رهایی

عصاره ی یک حسرت

هیچ می دانی آیا ؟

پرندگان می آیند

عشق

پل

شکفتن

فیض دل

هوای عشق

دعوت

عصاره ي يك حسرت

 

اي كاش درختي باشم

تا همه تنهايان

از من پنجره اي كنند

و تماشا كنند در من

 كاهش دلتنگي شان را

اگر اينگونه بود

پس دلم را

به سمت دست نخورده ترين قسمت آسمان مي بردم

تا معبر

بكر ترين عطرها باشم

كه تاكنون

هيچ مشامي

نبوييده باشد

و قاب تصوير هاي متحرك

ازخيال سبز

در باغ آسمان

كه قوي ترين چشم ها آن را

رصد نمي توان كرد

اي كاش درختي باشم

تا از من در يچه اي بسازند

و از آن خورشيد را بنگرند

كه حرارت و بزرگي را

ازپيشاني مردي وام گرفت

كه خانه اي داشت

كوچك تر از دو گام كه برداري

اي كاش مرا تا خداوسعت دهند

تا نشان دهم

انسان يعني

چهل سال آيينه وار زيستن

من تصوير هايي دارم

از سكوت

كه در بيابانش

واژه ها لالند

و كلمه ها كوچك

بروز سكوت

در جنگل كلمه

چگونه آيا ؟

اي كاش پنجره اي باشم !

 

(از كتاب دري به خانه ي خورشيد)

 

 

پاسخ يك نامه

 

 

 

در پشت پرده ي عادت

 

در عادت مداوم بودن

وقتي

بانگ رحيل عمر

بي وقفه مي نواخت در جان شب

من در امتناع خورشيد

كه نور را از من دريغ كرد

گريستم

من اشك را گواه گرفتم

وقتي كه بودن من

از دليل تهي بود

من با دليل مي ميرم

و بر دست وجدان دنيا

تشييع خواهم شد

 

اسفند 60 ، اصفهان (از كتاب دري به خانه ي خورشيد)

 

 

سفر

 

 

 

شرح موارد حساس

 

 

برادری

 

آه ای کبوتر سپید من

کاش

مردمان روزگار ما

چون تو

یک دل سپید و ساده داشتند

آی کودکان ساده ی سیاه

چه می کنید

من دلم برایتان گرفته است.

 

گزیده ای از شعر برادری (از کتاب از این ستاره تا آن ستاره)

 

بخشش

 

 

شوق رهایی

 

اگر چه عمر تو در انتظار می گذر

دل فقیر من ! این روزگار می گذرد

 

بهار فرصت خوبی است گل فشانی را

به میهمانی گل رو بهار می گذرد

 

چه مانده ای به تماشای تیرگی و غبار

همیشه هست غبار و سوار می گذرد

 

تمام چشمه دلان از کنار ما رفتند

اگر نه سنگدلی جویبار می گذرد

 

دلی که شوق رهایی در اوست ای دل من

بدون واهمه از صد حصار می گذرد

 

(از کتاب از این ستاره تا آن ستاره)

 

 

كسوف دل
 
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟


 

تازه مي شوم!
 

 

جريمه
 
من ، مثل عصر روزهاي دبستان
پر از كسالت و ترديدم
و دفترم
از مشق هاي خط خورده سياه است
هراس من اين است
فردا كه زنگ حساب آمد
با اين كمينه چنين خواهد گفت:


 

بايد هزار بار
در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي
اين است جريمه ، بــــــرو!!
 
پيش از تو ...
 
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت
 
يك چمن داغ
 
ديروز اگر سوخت اي دوست غم برگ و بار من و تو
امروز مي آيد از باغ بوي بهار من و تو
آن جا در آن برزخ سرد در كوچه هاي غم و درد
غير از شب آيا چه مي ديد چشمان تار من و تو؟
ديروز در غربت باغ من بودم و يك چمن داغ
امروز خورشيد در دشت آيينه دار من و تو
غرق غباريم و غربت با من بيا سمت باران
صد جويبار است اينجا در انتظار من و تو
اين فصل فصل من و توست فصل شكوفايي ما
برخيز با گل بخوانيم اينك بهار من و تو
با اين نسيم سحر خيز برخيز اگر جان سپرديم
در باغ مي ماند اي دوست گل يادگار من و تو
چون رود اميدورام بي تابم و بي قرارم
من مي روم سوي دريا جاي قرار من و تو

 


 

براي رفتن فكري بكنيم


 

يك روز وقتي
از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان
به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان ارشيتكت را ديدم
در صف كراوات
چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي
باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن
هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي ايد
گويا
مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي
براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن
خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميايد
امروز
در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را
به قيمت گزافي فروخته اند
اه خدايا
ادم براي سقوط
چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت
بي تفاوت ماند؟
پشت اين حصار
چه سياهي عظيمي خوابيده است
به دلم گفتم:برگرد براي رفتن فكري بكنيم

 

من هم مي ميرم اما نه مثل ...


 

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟


 

من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟


 

من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟


 

من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟


 

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟


 

من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟


 

كسوف دل
 
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تازه کردن

 سه شنبه, 30 آبان 1396

کد نمایش لوگوی ما

شعرانه، سایت تخصصی شعر ایران و جهان
کد نمایش لوگوی سایت شعرانه در در سایت و یا وبلاگ شما

«تمامي كالاها و خدمات اين وبسایت، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.»
طراحي و پياده سازي سايت: شماره تماس جهت طراحي سايت