نماد اعتماد الکترونیکی

تعداد مطالب نشريه:5650
تعداد پست وبلاگ ها:5140
تعداد نظرات وبلاگ ها:9660
تعداد نظرات نشريه:5468
بازديد مطالب نشريه:506140
بازديد اشعار وبلاگ ها:4805160
تعداد کاربران:1499
تعداد وب لینک ها:131

سایر..

درد نوشته های کسی که شاعر نیست

بر دست هوچیان عجبا ساز می دهند!!

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 04 سبتامبر 2017
در سایر..

آنان که رو به محضر استاد می روند
شیرین زبان به دیدن فرهاد می روند
آن اهل باد ، در پی هر باد می روند

آنان که هر کجا گذر افتاد ، مى روند
پشت هزار گردنه از یاد مى روند

آنان که سخت تشنه ی دیدار شبهه اند!!
هر لحظه بی دلیل گرفتار شبهه اند
خوش باورند و یکسره در کار شبهه اند

همداستانِ قافله سالار شبهه اند
با پاى خود به دلهره آباد مى روند

دل را کدر نموده و دور از زلالها
همخانه با شعار و دروغین مقالها
این قوم بی خبر ز حرام و حلالها

تا عمق چشمهاى زلال غزالها
مثل نگاه خیره ى صیاد، مى روند

اینان همان قبیله ی وَهمی ز مردم اند
هر لحظه در مسیرِ خیالات خود گُم اند
بی شک به فکر رفع طلسمات کژدم اند

دنبال گنجهاى بزرگ تَوهُّم اند
هر کس نشان تازه ترى داد مى روند

مرغ هوس چو صاعقه پرواز می دهند
بردستِ هوچیان عجبا ساز می دهند !!
خود را فریب داده و هم باز می دهند

شب، دل به فال خواجه ى شیراز مى دهند
فردا به سوى پیرِ گناباد مى روند

گفتند کشور دل اگر بی بلا کنیم
دل را به عشقِ پاکِ خدا مبتلا کنیم
عاشق شویم و ملت عاشق صدا کنیم

گفتند: خاک را به نظر کیمیا کنیم!
اما به عشقِ "دست مریزاد" مى روند

از اهل باد ، گیر همین نکته را که ما
گفتیم و گوش گر بدهی دوری از بلا
اینان مرید بوده همانا که هیچ را

خود را سپرده اند به تقدیرِ موجها
وقتى به سمت ساحل فریاد مى روند

ما می رویم و باش ، پس از این ولی خموش
با باد های هرزه ، نه، با پیرِ می فروش
آن کس که داد باده و گفتا که نوش ، نوش

ما، سرو مى شویم... که سرهاى سبز پوش
بر باد مى روند، ولى شاد می روند!

طارق خراسانی

پ . ن
مخمس با تضمین از غزل خانم غزل آرامش

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 100 0 نظر
آراء این پست
0 رای

دموکراسی کلمات!

ارسال شده توسط مريم انصاری فر
مريم انصاری فر
مريم انصاري فر تا حالا بیوگرافی خود را ثبت نکرده است.
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 17 جولای 2017
در سایر..
01
سرنوشت من شبیه همان بره ی آسمانی معصوم است
همان بره ی آسمانی معصوم
که جریان قانونمند حیات
از چرخه ی اصلی خارجش ساخت
و گلبول های سپیدش را
به سجده انداخت.
 
 
 
02
بعضی از آدم ها
ندانسته
رکورد گینس را می شکنند
مثل تو
که دلم را
هزاران بار شکستی!
 
 
03
برگ های آخر تاریخ را ورق می زنم
زیر اسامی خط قرمز می کشم
و با خود می اندیشم
"خدا نویسنده خوبی است
اگر داستان هایش
 پایانی "باز" داشته باشند..."
 
 
04
تو روی خط تالوگ به دنیا آمدی
و روی خط تالوگ از دنیا رفتی
و یک روز غواص ها بدنت را
از میان صدف ها بیرون کشیدند
و بچه ها هیچ راهی نداشتند 
جز اینکه باور کنند
" انسان موجودی اجتماعی است. "
 
 
05
کسی آن طرف خط منتظر مانده است
تا من
فرق بین غسال خانه و مریض خانه را بفهمم
و به خاطر بیاورم
بعد از هر سلام
لزوماً كلامی نیست
و به خاطر بیاورم
چقدر با قرص هایم مهربان بوده ام
و با صندلی های خاکستری
که هر هفته خاکستری تر می شد
و صدایی که هر هفته بلند تر نمره ام را می خواند
که با بی حوصلگی تمام
نمره ام را می خواند
بعدی...
بعدی...
بعدی...
و به خاطر بیاورم که آیا
 بعدی هم وجود دارد یا نه!؟
 
 
06
موزه های مردم شناسی
بهترین جای جهان اند
جایی که می شود آسوده گام برداشت
به تک تک آدمک ها سلام داد
و در کنارشان
عکس یادگاری گرفت
 
 
07
"عشق" واژه ای "عربی" است
و مصدری "لازم"
که برای آموختنش باید
"زمان" زیادی  "صرف" کنم.
 
 
08
وقتی بینی "پینوکیو"
از تلویزیون بیرون می زند
و پایش از رادیو 
به روزنامه ها
و از روزنامه ها 
به خیابان ها می رسد
حس می کنم 
سرزمینی که در آن زیسته ام
جز "سرزمین عجایب" نبوده و نیست
 
 
09
" تو" پرچم های زیادی را
درون " ماشین لباس شویی " انداختی
و بی تفاوت
دکمه ی " شروع " را زدی
غافل از آنکه رد هر پرچمی
روی پرچم دیگرست
و "ما" در '" پایان"
تنها یک مشت
پارچه ی رنگی هستیم.
 
 
10
چه موسیقی متنی
 در دل این شهر جان گرفت!
چه سازهایی
سازه هايی
 در جای جای
 زبان باز کردند!
چه نت هایی
به دامان هم چنگ زدند...
تا رساترین و بم ترین صداها
صدای تو باشد
" بم" !
 
 
 
مریم انصاری فر
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 210 0 نظر
آراء این پست
0 رای

سپیده که سر بزند

ارسال شده توسط معصومه محمدی سیف
معصومه محمدی سیف
معصومه محمدی سیف تا حالا بیوگرافی خود را ثبت نکرده است.
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 30 آوریل 2017
در سایر..

سپیده که سر بزند

سپیده که سر بزند، فصلی تازه خواهم سرود.

این لحظه‌ ها آرامم نمی‏ کنند

قدری روشنی می‌ خواهم

پریشانی‌ ام را پرپر کن، ای صبح تازه‏ ی من!

سر بزن صبح سپید من!

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 356 0 نظر
آراء این پست

یرخیز و کار کن، به خدا کار زندگی ست

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 24 آوریل 2017
در سایر..
قالب: خوشه ای متغیر

 

برخیز از برای خدا، ای عزیزِجان

خیشی بزن زمین و بیاور تو حاصلی

قوم دغل به حرف به جایی رسیده اند؟

بگذر ز حرف، گر که به عزت تو  مایلی

 

برخیز و کار کن به خدا کار زندگی ست

گردون نگاه کن که چه سان کار می کند

دیدم به اوج بُرده همین خاک مردمان

بر آن بکوش، وَ رنه، تو را خوار می کند

 

گاهی،

آه می کشم

برای خودم،

  نه

برای تو ای سرزمین عشق

آبادی ات

مردمانی شاد

همه ی آرزوی من...

 

طارق خراسانی

4 اردیبهشت 1396

 

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 460 0 نظر
آراء این پست
0 رای

ترامپ شکستنی است

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 18 آوریل 2017
در سایر..

 چگونه داعش شکست؟

مثلِ یک لامپ

ترامپ شکستنی ست

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 289 0 نظر
آراء این پست

مثنوی رود و سنگ

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 21 فوریه 2017
در سایر..
  1. ابر عظیمی ز سرِ کوهسار
  2. دُرّ و گهر ریخت به فصل بهار
  3. دُرّ و گهر چیست؟ که جان ریخته
  4. تا که یکی قطره از آن ریخته
  5. وحدت هر قطره به گاهِ فرود
  6. نهرِ بزرگی شد و آنگاه رود
  7. رود خروشان پی افکار پاک
  8. خویش رها کرد به دامان خاک
  9. بود سرِ بستر رودِ روان
  10. سنگِ رها گشته زِ کوهی گران
  11. در دلِ آن گوهرِ شب تاب بود
  12. آگه از آن ، رودِ پُر از آب بود
  13. سخت بُد آن، کند زجا سنگ را
  14. چرخ زنان بُرد بد آهنگ را
  15. سنگ از آن واقعه ناشاد شد
  16. در دل آن رود به فریاد شد
  17. داشت درشتی همه آن سنگِ سخت
  18. با خود و رود و زِ تباهیِ بخت
  19. گاه به بالا شد و گاهی به پست
  20. سنگ همی خَسته و رودش نَخَست
  21. رود به دانایی و فکرِ تَرَش
  22. بر سر هر سنگ بِزَد پیکرش
  23. ناله کنان سنگِ گرانبارِ رود
  24. گه به فراز آمد و گاهی فرود
  25. عاقبت آن سنگ که آرام شد
  26. بابِ دلِ رودِ دلارام شد
  27. سنگ به خود رخوت و سستی ندید
  28. سنگ سکون خواه، روان می دوید
  29. سنگ، رها کرد دگر ننگ را
  30. رود، بسائید تنِ سنگ را
  31. رود که آرامشِ همراه دید
  32. پرده ز رازِ دلِ آن برکشید
  33. گفت: تو را گوهرِ رخشان بوَد
  34. در پی آن چرخِ پریشان بود
  35. من به دَر آرم زِ دل آن ناب را
  36. گاه دگر ، گوهر شب تاب را
  37. سنگ کجا شاد از آن گفته شد
  38. بارِ دگر سخت بر آشفته شد
  39. گفت چه حاصل که مرا گوهری ست؟
  40. هر چه بود، باز که آن دیگری ست
  41. سنگم و دانی تو ، که من کیستم
  42. چون گهر آید،دگر آن نیستم
  43. رود بخندید و بفرمود: «نیست!
  44. آنچه بگویی تو، به آئین زیست
  45. من زِ تو هستم، تو زِ من بی گمان
  46. در دلِ ما هست گهر ها نهان
  47. فرق میانِ تو و ذات تو نیست
  48.   ذات تورا با خود تو ، فرق چیست؟
  49.  ذات تو در خانه به بازیگری ست
  50. زنده ی جاوید و وُرا مرگ نیست»
  51. شاد حجاب از رُخ آن سنگ، رود
  52. بُرد و گهر را، به تماشا ستود
  53. رود بود مردمِ اهلِ نظر
  54. از دل و ذاتِ همگان با خبر
  55. رود بود جانِ نظر بازِ عشق
  56. در گذر چرخ همآوازِ عشق
  57. هرکه به اهلِ نظری دل سپرد
  58. در دو جهانش که بسی سود بُرد
  59. وان که به خود رفت و نگاری نجُست
  60. گرد و غبار از رخِ جانش نشست
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 565 0 نظر
آراء این پست
0 رای

قصیده خراسان

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 13 فوریه 2017
در سایر..


قصیده خراسان - با آخرین ویرایش
شامل ۲۰۷   بیت
این قصیده را چون فرزندی دوست دارم.

خراسان ای زمینَ ت گوهرستان
سرایَ ت جلوه گاهِ عشق و ایمان
زِ هجرت ای بلندآوازه ی دهر
دریدم سال ها از غم گریبان
به مژگان گر غباری نقره گون شد
مرا آه از جگر دیده ست مژگان
اگر نی ناله ای دارد عجب نیست
جدایش کرده دستی از نیستان
پریشانی ز خاکَ ت دور بادا
اگر چه بی تو بسیارم پریشان
تو را دل تا که می گیرد بهانه
ببارد دیدگان چون ابرِ نیسان
دعایی بر لبم از دل نشسته
برای توست از دل نغمه و بان
ز خاکَ ت رُسته بادا سرو و سوسن
کویرت جمله بادا باغ و بستان
ادب در دامن تو پرورش یافت
یقین، حکمت گرفته از تو لقمان
دماوند اَر که سر بر کرده ، دارد
به سر میلِ تماشای خراسان

به شوقی سال ها با جان کشانده
به سویَ ت این عروس دهر دامان
تو را قصری بسازم از قصیده
که ایمن باشد از توفان و بوران
نه کم آرم بر این قصرِ مُرَصَّع
مسلمانم، وَأوفُوا الکَیلَ ، میزان
اگروالا و گر بالاترینی
تو را والا و بالا کرد قرآن
به انگشتر نشاندی گوهرِ نور
چه نوری! رشکِ خورشید درخشان
به لعلِ خفته در خاکِ تو بی شک
تواضع می کند لعلِ بَدخشان
عزیز است آن فروغِ چشمِ طاها
غریب است آن به آغوشِ تو مهمان
عجب دارالشفایی باشد آن جا
که دردِ بی دوا، آن جاست درمان
پناه آورده آهو  بَر مُقامَش
نرفت از پیش او نومید حیوان
به چشم خویش دیدم در حریمَ ش
شتر، خیزان، پیِ او هم، شتربان
گهی بر دست و گه بر پای می جَست
تو گویی آتشی بودش به کوهان
کنارِ پَنجَره فولاد، آرام
نشست و چشم او شد پُر ز باران
شتر بر خوان رحمت جای بگرفت
شتربان، غافل از آن خوانِ رحمان!
برو بَر درگهِ فرزندِ موسی
شکسته دل، مُراد خویش بستان
اگر می خواهی آرامش بگیری
غبار صحنِ او بر دیده بنشان
نشانده خاکِ نیشابور بر چشم
فقیه عارفی، فضلِ بن شاذان
چهار استاد او بودند معصوم
خدای دانش و بی هیچ نقصان
خراسان شاد زی!، افشانده ای تو
به دامان لوء لوءِ لالا و مرجان
به خاکَ ت بوسه زد شیخِ بهایی
به عشقَ ت پشتِ پا زد بر سپاهان
به شوق دیدنت مانند اسپند
بر آتش شد دلِ خاقانِ شَروان
ز دانش پیله ها بسیار داری
کشی بس نخبگان مانند پروان
بیاوردی تو پاکانی و داری
چه فرزندان پاکی را به زِهدان
به سالِ" سیصد و هفتاد و دو" گفت
کسی که ادعایش داشت برهان
زمین گِرد است و می گردد»  همین مرد
کشید از خاک، سر تا اوج  کیهان
تو را  ای مرد اهل فضل و دانش
به صدها چون  کوپرنیک است رُجحان
ابوالحارث! ، امیرِ آل فرغون
عزیزی پیش ما و حقِ سبحان
خدا را  گر بجویم آستانت
در آیم بر دَرَت، اُفتان و خیزان[1]
نظام الملک، آن مردِ سیاست
گرفت از فکر او این ملک سامان
نظامیه بنا گردید با نظم 
به رشد دانش از آن پاک وجدان
نصیرالدین طوسی را توان گفت
سیاست پیشه ، علامه،  مسلمان
ابوریحان ریاضی دانِ ، منجم
جهانِ دانشَ ش را  نیست پایان
به دست آورده او قطرِ زمین را
رصد ها داشته در کوهِ لَغمان
جهان امروز اگر رایانه دارد 
پدید آورده خوارزمی در ایران
به طوسَ ت خفته اعجازی زحکمت
مسیحای ادب ، فرزندِ دهقان
نگردد تا وطن ویران ز دشمن
جوانان را به میدان شد فَراخوان
از او کاخ سخن آباد گردید
وز او برباد شد مکر انیران
کمر در خدمتِ فرهنگ بشکست
دریغا زان شکستِ عهد و پیمان
گدایان اعتبارِ گفته دارند
ندارد اعتباری حرفِ سلطان
سخن را دانشی باید که دانست
کجا قدر سخن دانسته نادان ؟!
تماشایی بود کاخِ سخن را
که دلها عرصه و اشعار اعیان
خراسان، کارگاهِ گوهرِ نظم
به کارِ گوهری آری کماکان
شناسی انوری را از قصیده
چنان رنگین کمان، از نقش الوان
به بیهق چون رسیدی میهمان باش
به او ، صهبای عرفان بخشِ مهمان
نگنجد حکمت هادی به دفتر
کجا گنجد مگر فیلی به فنجان؟!
بخوان منظومه اش را تا بدانی
چه گوهرها گرفته جا در آن کان

از او دیوان شعری مانده بر جای 

که مشحون از غزل هایی ست شایان

تخلص کرده اسرار و به هر شعر

ز عرفان هست اسراریش پنهان
"توشی هیکو"، "دو گوبینو" پس "اقبال"
ستودند اوی و بستایند هَمگان
به بیهق رایت تاریخ بر پاست
 نشانِ بیهقی بر رایت آن
بدانی تا تو شأن "بیهقی " را
بخوان تاریخ مسعودی فراوان
از او تاریخ دائم سرفراز است
که باشد راستی را ، راست پیمان
همانا تالی او شد جوینی
به صدق گفته هایش هست ایقان
ادب دان و مورخ بود و باقی ست
از او تاریخ خون بار مغولان
بیا ای دل  بکن یاد از" جوینی"
وزیری لایق ومردِ سخندان
بخوان "تاریخ بیهق" را و تحسین
بکن بر "ابن فندوق " از دل و جان
"رُمان" با "دولت آبادی" بهاء یافت
"کلیدر" شاهکار هرچه رُمّان
ببین در "جای خالیّ سلوچش"
نشانِ مردمِ بیگانه با نان
به شعر رودکی در رقص و آواز
همه جسمم، همه روحم، همه جان
به خاکت رابعه، عشق آفرین شد
به عصرِ او، کجا این بوده امکان؟

به اکسیرِ هنر بود آن  پری روی

لطیف از پرنیان  آری دو چندان
ولی با این همه، در گاهِ پیکار
به مانندش نبوده کس به میدان
زنی معشوق خود را می رباید
به میدان نبرد از چنگِ گُردان
به "بکتاش" او دل و دین داد و افتاد
درونِ آتشی، از عشقِ سوزان
به جُرمِ عاشقی در خون تپیده
خداوند سرود و عشق و عرفان
خراسان را ، خداوند شرف بود
شهیدِ اولِ بلخَت ، زِ " نِسوان"
چه جانسوزست مرگِ سرخِ عاشق
که کوه از غم شود چون برگِ ترخان
مرا باشد دعایی، در سحرگاه
الهی، عشق را در ما نمیران
مئی ده ، تاکه بی تاوان رَوَد غم
که جان ها غم ز ما گیرد به تاوان
خراسانا ،خراسانا ،خراسان
برآمدگاهِ عشق و شیدِ تابان
تو را گفتن، سرودن، وصف کردن
الا ای خاکِ پاک من، نَبِتوان
به گردون کی فروشم خاکِ خیام
فدای او همه گردونِ گردان
که دانش ریزه خوارِ سفره اوست
جهان دارانِ دانش گردِ آن خوان
شرابِ جامِ جامی هر که نوشد
به مستی رَه بَرد تا کشور جان
سرودِ عنصری دارد چه اعجاز
به طبعِ مُرده بخشد آبِ حیوان
غزال وحشی عشقت غزالی
به کوی عشق و جانش پای کوبان
ادیب وعارف و آدم ، سنایی
که دل های بخیلان زوست بریان
به اَقرانش ندیده چرخِ گردون
که بر نفسِ ستمگر ، گشته اِقران
بخارا، شاد زی، از ابن سینا
ز حکمت او بود رُکنی زِ اَرکان
همه دانا از آن فرزانه ی عشق
"همه دان" را گواه آورده بُرهان
به حیرت مانده ام از بوسعیدت
نبُرد و بُرد قومی از بَرَش نان
به عصرِ خود، به چشمِ خویش دیدم
برای نان که عرفان بود دکان
به دارِ عشق تو مردان مَردَت
به مُلکِ « باشتینَ ت » سربداران
که این قومِ بزرگِ دار بر دوش
گرفته خاکت از غولِ بیابان
به پندارم اهورایی سرایی
اهورایی، اهورایت نگهبان
خراسان ای مُقامِ رادمردان
به بدخواهان نخواهی داد جولان
در اندازد هر آن کو با تو پنجه
ندارد حاصلی جز آه و حرمان
بپَروردی ابومسلم، به تدبیر
بتازد تا ز بَر تازی ، بدان سان
هراسان رفته از کشور چو گردی
ز نادرشاه تو "اشرف" به " افغان
به غیرت منزل خورشید پیمود
سرا آشفته بود و داد سامان
چو ظلم روس وعثمان کرد طغیان
بر آورد او دمار از روس و عثمان
ولی با این همه بر "هند" بَد کرد
چپاول را چه باید کرد عنوان؟!!
به دهلی کُشت نادر تا توانست
ز خون یک شهر شد دریای عمان
شه هندو که شد تسلیم نادر
به فرمانی گرفت آن ظلم پایان
چنان سرعت به فرمان بود، گویی
که بادی بَروَزَد بَر برگِ قَضبان!!
پس از آن این مَثَل در هند باشد:
«مگر از نادری داری تو فرمان؟!»
به عصیان، تیغ بر چشم کسان بُرد
دَریدَش سینه آخر تیغِ عصیان
ولی ای پادشاهِ فتح و توفیق
نباشد کس تو را همپا و همسان

مبادا جانت ازغم ها پریشان
به دور از جان تو اندوه و احزان

تو را خوانند از آن فرزند شمشیر
که رویاروی خصمی، تیغ بُران
چه باید کرد؟ این قانون چرخ است
گهی شادی در آن ، گاهی ست افغان
به قصدِ غارتِ آرامِ دیگر
چو نادر رفت، آمد انگلستان !
نی ام خشنود از غم های هندو
مبادا این ستم هرگز به دوران
هرآن کس ظلم را نیکو شـمارد
حرامی خورده او شیری ز پِستان
خدا را آرزو دارم که روید
گُلِ وحدت، جهان گردد گلستان
به گوشم می رسد از باره ی نور
صدای انفجاری در مزینان
گرانقدری که قدرِ خود گران داشت
گرانسنگی که بر ما گشته ارزان
تپد آن آسمانی قلبِ تاریخ
درونِ پیکرِ فریادِ دوران
به ظلم آری نخواهم گفت، آری
سرودِ قلبِ تاریخ است این، هان
شریعت را مزینانی علی داد
رواج دیگری اندیشه بنیان
چو شمعی سوخت تا روشن بماند
به هر عهدی مسیر رهنوردان
به مانند پدر کو را ز حق باد 
نثار روح والا رَوح و ریحان
تمام عمر خود روشنگری کرد 
که ایمانش مسلم بود و ایقان

دگر مانند او مادر نزاید
کجا مانند او می بینی الان؟
گران لفظِ دَریِّ ناصرِ تو
قَبای نور باشد بر قُبادان
به پای خوک ها هرگز نریزد
گهر های دَری را گر دهد جان
به نفس خیره پیروز است "ناصر"
ازاو بر خویش نازد خاکِ یَمگان
"اگر شیراز پروردَه ست" سعدی
تو پروردی" نَزَاری" در" قَهسـتان"
خراسانی ست " مولانایِ بلخی "
به تاریخ این حقیقت هست عریان
پدر از بَلخ و ضِدِ ظلم و بیداد
بَری از دولتِ " خوارزمشاهان"
از این رو ترکِ موطن کرد و بگرفت
به " قونیه" خلاف میل، اسکان
ادب آموزگارِ ما بهار است
دبیر نظم و من طفلِ دبستان
قصیده  بار دیگر قد برافراشت
از او، تا جاودان  ماند در اذهان
به بَر دارد گهر ری از خراسان
تبرک گشته خاکِ ری ز ایشان
فروزانفر"  ادیبِ بی بدیلی ست"
بزرگ استاد دانشگاهِ تهران
هنر تا زنده در مُلکِ "کمالم"
بشد از کِلکِ آن مَردِ هُنردان
بسی صورتگرانِ چین، به حیرت
همی بگرفته انگشتان به دندان
به نیشابور تو، جان بُرد و جان داد
هنرمندِ فَرهمَندِ فَراهان
اگر چه زاده ی تبریز باشد
کُلِنِل، شیر مَردِ آلِ پسیان
برای اعتلای میهنِ پاک
سرش را داد در اطرافِ قوچان

به ذیل گنبدِ فیروزه گونت 

دو فیروزه است والا قدر و رخشان

ادیب اول و  ثانی که بودند 

حکیمانی ز نیشابور ، فرزان 

به مانند عماد آن کو غزل را 

غزال دلفریبی کرد عنوان 

فروغ انجمن ها بود فرخ 

خراسانی سهی سرو خُرامان
به عطارت عطارد مانده مبهوت
دل پروین ربوده پیرِ مستان!؟
به رودی زهره او را در سرود است
به یغمایَ ت درود آورده کیوان
بدیدم خشت مالِ شاعری را
به سال شصت و یک در ماهِ آبان
به پایِ دوستان گر جان نهاد او
نبودش ذرّه ای امیدِ جبران
فرود آمد به گاهِ کار بر خاک
عرق های جبینَ ش مثلِ باران
ز خشتَ ش متکا و بستر از خاک
چنین قصرِ اَمَل را کرد ویران
مرا بود او رفیق و پیر و استاد
از او شد مشکلاتم جمله آسان
من او را شاعری آزاده دیدم
که بود از مدح، چون آهو گریزان
از آن مَردِ شریفِ نیک پندار
نه من، حتا فلک هم بود حیران
که تا مردم بَری گردند از او
"ستم" دیوانه می خواندش به بُهتان
زدی بر پیکرِ آن نازنین سنگ
سفیهانی به هر کوی وخیابان
ندانستند آن موج آفرینان
که از موجی نترسد  مُرغِ طوفان
نه بهرِ نان خدا را می پرستید
نه از شوقِ بهشت و حور و غِلمان
به سختی نان به کف آورد یغما
به سیمایش همه گِل بود و سیمان
زِ بَر می خواندآیاتِ الهی
سحرگاهان، چو مرغانِ خوش الحان
همانا او به دانایی کشیده
به اسلام ریایی خطِ بُطلان
به دیوانِ عدالت، مرد یغماست
که عجزِ خود بر او می بُرد دیوان
از او درگوشِ من این پند باقی ست
جوانا ، بشنو  اَر داری اِمعان
که تا چرخَ ت نرنجاند ، تن از خشم
تن خود را به کار، آری برنجان
ز خوی زشتِ حیوانی حذر کن
قفس هرگز نباشد جای انسان
نشاید بود در خاکِ خراسان
چه زندانی، چه زندانبان، چه زندان

خراسانا ، خراسانا ، خراسان

تو آئینه ، دلم آئینه گردان

تو را شد جلوه گر در دامن پاک

یکی شاعر سخن سنج و سخندان

مهیمن«مهدی اخوانِ ثالث»

که طبعی داشت زایا، گوهر افشان

تخلص«م . امید» ش بود و نومید

نشد از درگهت یک لحظه ، یک آن

عزیزا، ای جوانِ کوی خورشید
بزرگا، رهروِ راهِ نیاکان
نِگر ایران فضایی تازه دارد
فضا را در نوردیدَه ست ایران
تو را چوگانِ توفیق است در دست
دلیرا، بخردا ، این گوی و میدان
به زیرِ بارِ بیگانه ، مَبَر دوش
که دشمن می نَهد بر دوش پالان
به دالانِ سیاست، پا مَنِه، زانک
شرف خواهد ز تو دلالِ دالان
به یاران بهاری دل  سپاری
قوی گردی و دورازضعف و خذلان
بهار از پی تو را صیف آورد ضیف
ره آورد خزان باشد زمستان
مبادا دیو پنداری فرشته
مبادا ظلم را خوانی تو احسان
مبادا گُل به خواری بر کشانی
مبادا خار جایِ گُل ، به گلدان
تو را گر دیدگان دشمن شناسد
نبیند مردمان، ایرانِ ویران
به همَّت کاخِ دانش را بنا کن
بماند تا ابد این سخت بنیان
تو قَدرِ دین خود، آنگه بدانی
که بر چشمان نهندش، جمله ادیان
دویی بگذار و با وحدت قرین شو
فروریزی چنین، بنیان شیطان
چراغ وحدت آخر روشنی یافت
به یک گام از خراسان تا مریوان
همانا دیده اند و دیده ام من
سیه پرچم فراز دوش خوبان
بر اوجِ پرچمِ آنان ، چه زیباست
سرودِ عشق و آزادی نمایان
سمرقند و بخارا، مرو و غزنین
هرات و بلخ، این شش بخش استان
قسم برعشق ، من با این قصیده
بدون جنگ آرم بر خراسان
مخور غم، قند ها از ما گرفتند
دوباره قند ها آید به  قندان
به هر شام و سحر دارم دعایی
الهی غم از آن سامان بگردان
به ذرّه، ذرّه خاکِ مُشک بویش
به مهرت؛ بذر شادی را بیفشان
به درگاهِ سخن، دَربانی ام دِه
که آنم به ز صد مُلکِ سلیمان
که درگاهِ سخن را شأن این بس
سلیمان سر بَرَد بَر خاکِ دربان
چراغ راهِ من شعرِ کهن باد
فروزان باد یارب، آن فروزان
دِژِ نیمایی ام چون کوه مُحکم
کهن را بوسه ی نیماست، دژبان
نی ام شاعر ولی با شعر دمساز
نمودم بارها این نکته اِذعان
خدا داند که در عالم ندارم
به غیر از دفتر شعری به اَنبان
مرید همتِ مسعود شاهم
به وحدت هستم از مستانِ ایشان
سُکانِ کشتیِ نَفسَم به دستش
اگر بحر هوس میکرد طغیان
بزرگی بود او دردیده ی من
ابر مردی، سخندانی، سخنران
بجز ایزد، نمی ترسید از کس
نشد در زیرِ تیغ ظلم، لرزان
به شوقِ وحدتِ ادیان، به گیتی
مرا جاری بوَد خونی به شَریان
شعوری جُسته ام در ذرّه ای خُرد
که شرح آن نمی گنجد به دیوان
به سیم و زر نبستم دل، که دیدم
برون آرد ز کف دستی به یک آن
خجل زین شعرِ نا قابل به توسـم

که بردم زیر انگاری به کرمان
زِ صد جز یک نگفتم از تو ای پاک
که نتوان این حقیقت کرد کتمان
بمانا، تا که این چرخ است گردان
فری باش و فری زی و فری ، مان
کریمان حاجتِ خورشید دادند
مرا رازی بود در سینه پنهان
ز اوجِ چرخ "طارق" می سراید
مپوشان چشم، هرگز از خراسان

طارق خراسانی
پ . ن
[1] .کتاب مجهول المؤلف حدود العالم کتابی است درباره جغرافیای عمومی که در سال 372 قمری تألیف شده و به امیر ابوالحارث محمد بن احمد از سلسله فریغونیان که در گوزگانان حکمرانی داشته‌اند، اهدا شده است. (احتمال می رود ابوالحارث محمد بن احمد بن فریغون پس از آنکه دریافت زمین گرد است و برگرد خویش می چرخد دستور تحقیق و تدوین کتاب حدودالعالم را صادر کرده باشد، زیرا کتاب  به او اهداء می شود )مینورسکی ترجمه‌ای دقیق و ادبی از این کتاب کرده است؛ زیرا این کتاب یکی از نسخ منحصربه‌فرد و از کتب اولیه نثر فارسی است. قدیمی‌تر از شاهنامه فردوسی است و کلمات و ترکیبات آن بسیار جالب و قابل توجه است. مینورسکی ابواب و فصول این کتاب را شماره‌گذاری کرده (1 ـ 61) و ذیل هر فصل مطالب مختلف و بخش‌های جداگانه، شماره‌های جداگانه دارند. سخن اندر دریاها، سخن اندر جزیره‌ها، سخن اندر رودها، سخن اندر کوه‌ها، ناحیه تبت، ناحیه چینستان، ناحیه یغما، ناحیه غوز، ناحیه خراسان، ناحیه حدود خراسان، ناحیه خفجاج، ناحیه سند، ناحیه ماوراءالنهر، ناحیه دیلمان، ناحیه عرب، ناحیه شام و .... برخی از عناوین فهرست این کتاب هستند.
حُدودالعالم من المشرق الی المغرب، (معنی: کرانه‌های جهان از خاور تا باختر) از کتاب‌های منثور فارسی سده ۴ ق(۳۷۲ ق برابر با ۳۶۱ ش و ۹۸۲ م) است. حدودالعالم با یافته‌های امروزی، نخستین کتاب جغرافیا به زبان فارسی است. این کتاب در رابطه با شکل و موقعیت کره زمین، جغرافیای عمومی، به ویژه جغرافیای سرزمین‌های اسلامی است.

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 470 0 نظر
آراء این پست
0 رای

قصیده ویرایش شده و کامل خراسان

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 05 فوریه 2017
در سایر..


قصیده خراسان - با آخرین ویرایش
شامل ۲۰۷   بیت
این قصیده را چون فرزندی دوست دارم.

خراسان ای زمینَ ت گوهرستان
سرایَ ت جلوه گاهِ عشق و ایمان
زِ هجرت ای بلندآوازه ی دهر
دریدم سال ها از غم گریبان
به مژگان گر غباری نقره گون شد
مرا آه از جگر دیده ست مژگان
اگر نی ناله ای دارد عجب نیست
جدایش کرده دستی از نیستان
پریشانی ز خاکَ ت دور بادا
اگر چه بی تو بسیارم پریشان
تو را دل تا که می گیرد بهانه
ببارد دیدگان چون ابرِ نیسان
دعایی بر لبم از دل نشسته
برای توست از دل نغمه و بان
ز خاکَ ت رُسته بادا سرو و سوسن
کویرت جمله بادا باغ و بستان
ادب در دامن تو پرورش یافت
یقین، حکمت گرفته از تو لقمان
دماوند اَر که سر بر کرده ، دارد
به سر میلِ تماشای خراسان

به شوقی سال ها با جان کشانده
به سویَ ت این عروس دهر دامان
تو را قصری بسازم از قصیده
که ایمن باشد از توفان و بوران
نه کم آرم بر این قصرِ مُرَصَّع
مسلمانم، وَأوفُوا الکَیلَ ، میزان
اگروالا و گر بالاترینی
تو را والا و بالا کرد قرآن
به انگشتر نشاندی گوهرِ نور
چه نوری! رشکِ خورشید درخشان
به لعلِ خفته در خاکِ تو بی شک
تواضع می کند لعلِ بَدخشان
عزیز است آن فروغِ چشمِ طاها
غریب است آن به آغوشِ تو مهمان
عجب دارالشفایی باشد آن جا
که دردِ بی دوا، آن جاست درمان
پناه آورده آهو  بَر مُقامَش
نرفت از پیش او نومید حیوان
به چشم خویش دیدم در حریمَ ش
شتر، خیزان، پیِ او هم، شتربان
گهی بر دست و گه بر پای می جَست
تو گویی آتشی بودش به کوهان
کنارِ پَنجَره فولاد، آرام
نشست و چشم او شد پُر ز باران
شتر بر خوان رحمت جای بگرفت
شتربان، غافل از آن خوانِ رحمان!
برو بَر درگهِ فرزندِ موسی
شکسته دل، مُراد خویش بستان
اگر می خواهی آرامش بگیری
غبار صحنِ او بر دیده بنشان
نشانده خاکِ نیشابور بر چشم
فقیه عارفی، فضلِ بن شاذان
چهار استاد او بودند معصوم
خدای دانش و بی هیچ نقصان
خراسان شاد زی!، افشانده ای تو
به دامان لوء لوءِ لالا و مرجان
به خاکَ ت بوسه زد شیخِ بهایی
به عشقَ ت پشتِ پا زد بر سپاهان
به شوق دیدنت مانند اسپند
بر آتش شد دلِ خاقانِ شَروان
ز دانش پیله ها بسیار داری
کشی بس نخبگان مانند پروان
بیاوردی تو پاکانی و داری
چه فرزندان پاکی را به زِهدان
به سالِ" سیصد و هفتاد و دو" گفت
کسی که ادعایش داشت برهان
زمین گِرد است و می گردد»  همین مرد
کشید از خاک، سر تا اوج  کیهان
تو را  ای مرد اهل فضل و دانش
به صدها چون  کوپرنیک است رُجحان
ابوالحارث! ، امیرِ آل فرغون
عزیزی پیش ما و حقِ سبحان
خدا را  گر بجویم آستانت
در آیم بر دَرَت، اُفتان و خیزان[1]
نظام الملک، آن مردِ سیاست
گرفت از فکر او این ملک سامان
نظامیه بنا گردید با نظم 
به رشد دانش از آن پاک وجدان
نصیرالدین طوسی را توان گفت
سیاست پیشه ، علامه،  مسلمان
ابوریحان ریاضی دانِ ، منجم
جهانِ دانشَ ش را  نیست پایان
به دست آورده او قطرِ زمین را
رصد ها داشته در کوهِ لَغمان
جهان امروز اگر رایانه دارد 
پدید آورده خوارزمی در ایران
به طوسَ ت خفته اعجازی زحکمت
مسیحای ادب ، فرزندِ دهقان
نگردد تا وطن ویران ز دشمن
جوانان را به میدان شد فَراخوان
از او کاخ سخن آباد گردید
وز او برباد شد مکر انیران
کمر در خدمتِ فرهنگ بشکست
دریغا زان شکستِ عهد و پیمان
گدایان اعتبارِ گفته دارند
ندارد اعتباری حرفِ سلطان
سخن را دانشی باید که دانست
کجا قدر سخن دانسته نادان ؟!
تماشایی بود کاخِ سخن را
که دلها عرصه و اشعار اعیان
خراسان، کارگاهِ گوهرِ نظم
به کارِ گوهری آری کماکان
شناسی انوری را از قصیده
چنان رنگین کمان، از نقش الوان
به بیهق چون رسیدی میهمان باش
به او ، صهبای عرفان بخشِ مهمان
نگنجد حکمت هادی به دفتر
کجا گنجد مگر فیلی به فنجان؟!
بخوان منظومه اش را تا بدانی
چه گوهرها گرفته جا در آن کان

از او دیوان شعری مانده بر جای 

که مشحون از غزل هایی ست شایان

تخلص کرده اسرار و به هر شعر

ز عرفان هست اسراریش پنهان
"توشی هیکو"، "دو گوبینو" پس "اقبال"
ستودند اوی و بستایند هَمگان
به بیهق رایت تاریخ بر پاست
 نشانِ بیهقی بر رایت آن
بدانی تا تو شأن "بیهقی " را
بخوان تاریخ مسعودی فراوان
از او تاریخ دائم سرفراز است
که باشد راستی را ، راست پیمان
همانا تالی او شد جوینی
به صدق گفته هایش هست ایقان
ادب دان و مورخ بود و باقی ست
از او تاریخ خون بار مغولان
بیا ای دل  بکن یاد از" جوینی"
وزیری لایق ومردِ سخندان
بخوان "تاریخ بیهق" را و تحسین
بکن بر "ابن فندوق " از دل و جان
"رُمان" با "دولت آبادی" بهاء یافت
"کلیدر" شاهکار هرچه رُمّان
ببین در "جای خالیّ سلوچش"
نشانِ مردمِ بیگانه با نان
به شعر رودکی در رقص و آواز
همه جسمم، همه روحم، همه جان
به خاکت رابعه، عشق آفرین شد
به عصرِ او، کجا این بوده امکان؟

به اکسیرِ هنر بود آن  پری روی

لطیف از پرنیان  آری دو چندان
ولی با این همه، در گاهِ پیکار
به مانندش نبوده کس به میدان
زنی معشوق خود را می رباید
به میدان نبرد از چنگِ گُردان
به "بکتاش" او دل و دین داد و افتاد
درونِ آتشی، از عشقِ سوزان
به جُرمِ عاشقی در خون تپیده
خداوند سرود و عشق و عرفان
خراسان را ، خداوند شرف بود
شهیدِ اولِ بلخَت ، زِ " نِسوان"
چه جانسوزست مرگِ سرخِ عاشق
که کوه از غم شود چون برگِ ترخان
مرا باشد دعایی، در سحرگاه
الهی، عشق را در ما نمیران
مئی ده ، تاکه بی تاوان رَوَد غم
که جان ها غم ز ما گیرد به تاوان
خراسانا ،خراسانا ،خراسان
برآمدگاهِ عشق و شیدِ تابان
تو را گفتن، سرودن، وصف کردن
الا ای خاکِ پاک من، نَبِتوان
به گردون کی فروشم خاکِ خیام
فدای او همه گردونِ گردان
که دانش ریزه خوارِ سفره اوست
جهان دارانِ دانش گردِ آن خوان
شرابِ جامِ جامی هر که نوشد
به مستی رَه بَرد تا کشور جان
سرودِ عنصری دارد چه اعجاز
به طبعِ مُرده بخشد آبِ حیوان
غزال وحشی عشقت غزالی
به کوی عشق و جانش پای کوبان
ادیب وعارف و آدم ، سنایی
که دل های بخیلان زوست بریان
به اَقرانش ندیده چرخِ گردون
که بر نفسِ ستمگر ، گشته اِقران
بخارا، شاد زی، از ابن سینا
ز حکمت او بود رُکنی زِ اَرکان
همه دانا از آن فرزانه ی عشق
"همه دان" را گواه آورده بُرهان
به حیرت مانده ام از بوسعیدت
نبُرد و بُرد قومی از بَرَش نان
به عصرِ خود، به چشمِ خویش دیدم
برای نان که عرفان بود دکان
به دارِ عشق تو مردان مَردَت
به مُلکِ « باشتینَ ت » سربداران
که این قومِ بزرگِ دار بر دوش
گرفته خاکت از غولِ بیابان
به پندارم اهورایی سرایی
اهورایی، اهورایت نگهبان
خراسان ای مُقامِ رادمردان
به بدخواهان نخواهی داد جولان
در اندازد هر آن کو با تو پنجه
ندارد حاصلی جز آه و حرمان
بپَروردی ابومسلم، به تدبیر
بتازد تا ز بَر تازی ، بدان سان
هراسان رفته از کشور چو گردی
ز نادرشاه تو "اشرف" به " افغان
به غیرت منزل خورشید پیمود
سرا آشفته بود و داد سامان
چو ظلم روس وعثمان کرد طغیان
بر آورد او دمار از روس و عثمان
ولی با این همه بر "هند" بَد کرد
چپاول را چه باید کرد عنوان؟!!
به دهلی کُشت نادر تا توانست
ز خون یک شهر شد دریای عمان
شه هندو که شد تسلیم نادر
به فرمانی گرفت آن ظلم پایان
چنان سرعت به فرمان بود، گویی
که بادی بَروَزَد بَر برگِ قَضبان!!
پس از آن این مَثَل در هند باشد:
«مگر از نادری داری تو فرمان؟!»
به عصیان، تیغ بر چشم کسان بُرد
دَریدَش سینه آخر تیغِ عصیان
ولی ای پادشاهِ فتح و توفیق
نباشد کس تو را همپا و همسان

مبادا جانت ازغم ها پریشان
به دور از جان تو اندوه و احزان

تو را خوانند از آن فرزند شمشیر
که رویاروی خصمی، تیغ بُران
چه باید کرد؟ این قانون چرخ است
گهی شادی در آن ، گاهی ست افغان
به قصدِ غارتِ آرامِ دیگر
چو نادر رفت، آمد انگلستان !
نی ام خشنود از غم های هندو
مبادا این ستم هرگز به دوران
هرآن کس ظلم را نیکو شـمارد
حرامی خورده او شیری ز پِستان
خدا را آرزو دارم که روید
گُلِ وحدت، جهان گردد گلستان
به گوشم می رسد از باره ی نور
صدای انفجاری در مزینان
گرانقدری که قدرِ خود گران داشت
گرانسنگی که بر ما گشته ارزان
تپد آن آسمانی قلبِ تاریخ
درونِ پیکرِ فریادِ دوران
به ظلم آری نخواهم گفت، آری
سرودِ قلبِ تاریخ است این، هان
شریعت را مزینانی علی داد
رواج دیگری اندیشه بنیان
چو شمعی سوخت تا روشن بماند
به هر عهدی مسیر رهنوردان
به مانند پدر کو را ز حق باد 
نثار روح والا رَوح و ریحان
تمام عمر خود روشنگری کرد 
که ایمانش مسلم بود و ایقان

دگر مانند او مادر نزاید
کجا مانند او می بینی الان؟
گران لفظِ دَریِّ ناصرِ تو
قَبای نور باشد بر قُبادان
به پای خوک ها هرگز نریزد
گهر های دَری را گر دهد جان
به نفس خیره پیروز است "ناصر"
ازاو بر خویش نازد خاکِ یَمگان
"اگر شیراز پروردَه ست" سعدی
تو پروردی" نَزَاری" در" قَهسـتان"
خراسانی ست " مولانایِ بلخی "
به تاریخ این حقیقت هست عریان
پدر از بَلخ و ضِدِ ظلم و بیداد
بَری از دولتِ " خوارزمشاهان"
از این رو ترکِ موطن کرد و بگرفت
به " قونیه" خلاف میل، اسکان
ادب آموزگارِ ما بهار است
دبیر نظم و من طفلِ دبستان
قصیده  بار دیگر قد برافراشت
از او، تا جاودان  ماند در اذهان
به بَر دارد گهر ری از خراسان
تبرک گشته خاکِ ری ز ایشان
فروزانفر"  ادیبِ بی بدیلی ست"
بزرگ استاد دانشگاهِ تهران
هنر تا زنده در مُلکِ "کمالم"
بشد از کِلکِ آن مَردِ هُنردان
بسی صورتگرانِ چین، به حیرت
همی بگرفته انگشتان به دندان
به نیشابور تو، جان بُرد و جان داد
هنرمندِ فَرهمَندِ فَراهان
اگر چه زاده ی تبریز باشد
کُلِنِل، شیر مَردِ آلِ پسیان
برای اعتلای میهنِ پاک
سرش را داد در اطرافِ قوچان

به ذیل گنبدِ فیروزه گونت 

دو فیروزه است والا قدر و رخشان

ادیب اول و  ثانی که بودند 

حکیمانی ز نیشابور ، فرزان 

به مانند عماد آن کو غزل را 

غزال دلفریبی کرد عنوان 

فروغ انجمن ها بود فرخ 

خراسانی سهی سرو خُرامان
به عطارت عطارد مانده مبهوت
دل پروین ربوده پیرِ مستان!؟
به رودی زهره او را در سرود است
به یغمایَ ت درود آورده کیوان
بدیدم خشت مالِ شاعری را
به سال شصت و یک در ماهِ آبان
به پایِ دوستان گر جان نهاد او
نبودش ذرّه ای امیدِ جبران
فرود آمد به گاهِ کار بر خاک
عرق های جبینَ ش مثلِ باران
ز خشتَ ش متکا و بستر از خاک
چنین قصرِ اَمَل را کرد ویران
مرا بود او رفیق و پیر و استاد
از او شد مشکلاتم جمله آسان
من او را شاعری آزاده دیدم
که بود از مدح، چون آهو گریزان
از آن مَردِ شریفِ نیک پندار
نه من، حتا فلک هم بود حیران
که تا مردم بَری گردند از او
"ستم" دیوانه می خواندش به بُهتان
زدی بر پیکرِ آن نازنین سنگ
سفیهانی به هر کوی وخیابان
ندانستند آن موج آفرینان
که از موجی نترسد  مُرغِ طوفان
نه بهرِ نان خدا را می پرستید
نه از شوقِ بهشت و حور و غِلمان
به سختی نان به کف آورد یغما
به سیمایش همه گِل بود و سیمان
زِ بَر می خواندآیاتِ الهی
سحرگاهان، چو مرغانِ خوش الحان
همانا او به دانایی کشیده
به اسلام ریایی خطِ بُطلان
به دیوانِ عدالت، مرد یغماست
که عجزِ خود بر او می بُرد دیوان
از او درگوشِ من این پند باقی ست
جوانا ، بشنو  اَر داری اِمعان
که تا چرخَ ت نرنجاند ، تن از خشم
تن خود را به کار، آری برنجان
ز خوی زشتِ حیوانی حذر کن
قفس هرگز نباشد جای انسان
نشاید بود در خاکِ خراسان
چه زندانی، چه زندانبان، چه زندان

خراسانا ، خراسانا ، خراسان

تو آئینه ، دلم آئینه گردان

تو را شد جلوه گر در دامن پاک

یکی شاعر سخن سنج و سخندان

مهیمن«مهدی اخوانِ ثالث»

که طبعی داشت زایا، گوهر افشان

تخلص«م . امید» ش بود و نومید

نشد از درگهت یک لحظه ، یک آن

عزیزا، ای جوانِ کوی خورشید
بزرگا، رهروِ راهِ نیاکان
نِگر ایران فضایی تازه دارد
فضا را در نوردیدَه ست ایران
تو را چوگانِ توفیق است در دست
دلیرا، بخردا ، این گوی و میدان
به زیرِ بارِ بیگانه ، مَبَر دوش
که دشمن می نَهد بر دوش پالان
به دالانِ سیاست، پا مَنِه، زانک
شرف خواهد ز تو دلالِ دالان
به یاران بهاری دل  سپاری
قوی گردی و دورازضعف و خذلان
بهار از پی تو را صیف آورد ضیف
ره آورد خزان باشد زمستان
مبادا دیو پنداری فرشته
مبادا ظلم را خوانی تو احسان
مبادا گُل به خواری بر کشانی
مبادا خار جایِ گُل ، به گلدان
تو را گر دیدگان دشمن شناسد
نبیند مردمان، ایرانِ ویران
به همَّت کاخِ دانش را بنا کن
بماند تا ابد این سخت بنیان
تو قَدرِ دین خود، آنگه بدانی
که بر چشمان نهندش، جمله ادیان
دویی بگذار و با وحدت قرین شو
فروریزی چنین، بنیان شیطان
چراغ وحدت آخر روشنی یافت
به یک گام از خراسان تا مریوان
همانا دیده اند و دیده ام من
سیه پرچم فراز دوش خوبان
بر اوجِ پرچمِ آنان ، چه زیباست
سرودِ عشق و آزادی نمایان
سمرقند و بخارا، مرو و غزنین
هرات و بلخ، این شش بخش استان
قسم برعشق ، من با این قصیده
بدون جنگ آرم بر خراسان
مخور غم، قند ها از ما گرفتند
دوباره قند ها آید به  قندان
به هر شام و سحر دارم دعایی
الهی غم از آن سامان بگردان
به ذرّه، ذرّه خاکِ مُشک بویش
به مهرت؛ بذر شادی را بیفشان
به درگاهِ سخن، دَربانی ام دِه
که آنم به ز صد مُلکِ سلیمان
که درگاهِ سخن را شأن این بس
سلیمان سر بَرَد بَر خاکِ دربان
چراغ راهِ من شعرِ کهن باد
فروزان باد یارب، آن فروزان
دِژِ نیمایی ام چون کوه مُحکم
کهن را بوسه ی نیماست، دژبان
نی ام شاعر ولی با شعر دمساز
نمودم بارها این نکته اِذعان
خدا داند که در عالم ندارم
به غیر از دفتر شعری به اَنبان
مرید همتِ مسعود شاهم
به وحدت هستم از مستانِ ایشان
سُکانِ کشتیِ نَفسَم به دستش
اگر بحر هوس میکرد طغیان
بزرگی بود او دردیده ی من
ابر مردی، سخندانی، سخنران
بجز ایزد، نمی ترسید از کس
نشد در زیرِ تیغ ظلم، لرزان
به شوقِ وحدتِ ادیان، به گیتی
مرا جاری بوَد خونی به شَریان
شعوری جُسته ام در ذرّه ای خُرد
که شرح آن نمی گنجد به دیوان
به سیم و زر نبستم دل، که دیدم
برون آرد ز کف دستی به یک آن
خجل زین شعرِ نا قابل به توسـم

که بردم زیر انگاری به کرمان
زِ صد جز یک نگفتم از تو ای پاک
که نتوان این حقیقت کرد کتمان
بمانا، تا که این چرخ است گردان
فری باش و فری زی و فری ، مان
کریمان حاجتِ خورشید دادند
مرا رازی بود در سینه پنهان
ز اوجِ چرخ "طارق" می سراید
مپوشان چشم، هرگز از خراسان

طارق خراسانی
پ . ن
[1] .کتاب مجهول المؤلف حدود العالم کتابی است درباره جغرافیای عمومی که در سال 372 قمری تألیف شده و به امیر ابوالحارث محمد بن احمد از سلسله فریغونیان که در گوزگانان حکمرانی داشته‌اند، اهدا شده است. (احتمال می رود ابوالحارث محمد بن احمد بن فریغون پس از آنکه دریافت زمین گرد است و برگرد خویش می چرخد دستور تحقیق و تدوین کتاب حدودالعالم را صادر کرده باشد، زیرا کتاب  به او اهداء می شود )مینورسکی ترجمه‌ای دقیق و ادبی از این کتاب کرده است؛ زیرا این کتاب یکی از نسخ منحصربه‌فرد و از کتب اولیه نثر فارسی است. قدیمی‌تر از شاهنامه فردوسی است و کلمات و ترکیبات آن بسیار جالب و قابل توجه است. مینورسکی ابواب و فصول این کتاب را شماره‌گذاری کرده (1 ـ 61) و ذیل هر فصل مطالب مختلف و بخش‌های جداگانه، شماره‌های جداگانه دارند. سخن اندر دریاها، سخن اندر جزیره‌ها، سخن اندر رودها، سخن اندر کوه‌ها، ناحیه تبت، ناحیه چینستان، ناحیه یغما، ناحیه غوز، ناحیه خراسان، ناحیه حدود خراسان، ناحیه خفجاج، ناحیه سند، ناحیه ماوراءالنهر، ناحیه دیلمان، ناحیه عرب، ناحیه شام و .... برخی از عناوین فهرست این کتاب هستند.
حُدودالعالم من المشرق الی المغرب، (معنی: کرانه‌های جهان از خاور تا باختر) از کتاب‌های منثور فارسی سده ۴ ق(۳۷۲ ق برابر با ۳۶۱ ش و ۹۸۲ م) است. حدودالعالم با یافته‌های امروزی، نخستین کتاب جغرافیا به زبان فارسی است. این کتاب در رابطه با شکل و موقعیت کره زمین، جغرافیای عمومی، به ویژه جغرافیای سرزمین‌های اسلامی است.

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 553 0 نظر
آراء این پست
0 رای

یا مرگ، یا به گوشه چشمت سفر کنم

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 20 نوامبر 2016
در سایر..


بی تو
با تبِ آهی به سر کنم
بر موج غم نشسته
که خود در به در کنم
یا مرگ
یا به گوشه چشمت سفر کنم

»

در حجره های  صبرِ سینه ی من
بی تو آتش است

»

ما را به مرز هاى جنون می کشانی و‌
جان هاى خسته را تو به لب می رسانی و
هر حرف را به کرسی لج می نشانی و
بر سینه خوب توسن غم می دوانی و
بی تو نديده اى و ندانى چه می کشم

 

نوع شعر : خوشه ای یا متغیر

 

24 آبان 1395

طارق خراسانی

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 654 0 نظر
آراء این پست
0 رای

جانم فدای مردمِ بی نانِ روزه دار

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 30 اکتبر 2016
در سایر..

آهی کشید مردِ فقیری، که کاش من
بودم غلام درِگهِ  شاهی به روزگار
پیری شنید گفته ی او را در انجمن
 خندید و گفت نکته بر آن مردِ جان فکار
 گفتا : شنیده ای که صدای دُهُل ز دور
 خوش باشد وُ بشوی کر، بود کنار؟
 شاهان به قصرِ خویش، فقیرِ رفاقتند
  آنجا ریا بود که به اشکالِ بی شمار
 نا رفته، دین ز تو گیرند و معرفت
 گبری کنی به نزدِ گدایانِ جیره خوار  
 اینجا، به خونِ جگر می خوری تو نان
 آنجا که خونِ خلقِ خدا را ، چه بیقرار
 نی نی،  به نانِ پاکِ خدا داده خوش بِزی[1]
 وین فکرِ نابجا که به جایی دگر گذار
 نازم همی به آنکه دل از سیم زَر بشُست
 جانم فدای مردمِ بی نانِ روزه دار
[1]. زی مخفف زندگی ست
 این قطعه را در 15 سالگی سروده ام

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 625 0 نظر
آراء این پست

عشق یعنی تشنه ای بَر دشنه ای

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 15 اکتبر 2016
در سایر..

عشق یعنی تشنه ای بَر دشنه ای
عقل یعنی دشنه ای بَر تشته ای

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 649 0 نظر
آراء این پست

رسیده ماهِ محرم، سلام یا زهرا

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 02 اکتبر 2016
در سایر..

 

شعر خوشه ای

رسیده ماهِ محرم، سلام یا زهرا

سرودِ عالم و آدم، سلام یا زهرا

 

درود بر تو حسینم، شکوه آزادی

سلام مامِ مکرَََّم ، سلام یا زهرا

»

دوباره ماه محرم ،

دوباره فریادی

ز سینه آمده بر لب

به ضدِ بیدادی

»

قسم به آیه آیه ی قرآن ،

قسم به ذاتِ خدا

قسم به عشق

به خونِ شهیدان

به کربِ بلا،

که انتقام خون حسینم

ز دیو می گیریم

به روز واقعه

کعبه،

سلام،

می آئیم...

 

11 مهر

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 735 0 نظر
آراء این پست

تضمین غزلی ازرهبرمعظم انقلاب

ارسال شده توسط سید علمدار ابوطالبی نژاد
سید علمدار ابوطالبی نژاد
سیدعلمدارابوطالبی نژاد تا حالا بیوگرافی خود را ثبت نکرده است.
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 26 سبتامبر 2016
در سایر..

 

 

 

تضمین غزلی ازرهبرمعظم انقلاب  دام ظله العالی




دلداده ام وعاشق و حیرانی خویشم

درکوی شما در پی ویرانی خویشم

شیدای رخ یوسف کنعانی خویشم

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

 

هر چند بسی حرف شنیدم زبداندیش

گفتم به دل از طعنه ی اغیارمیندیش

 درویشم ودرویشم ودرویشم ودرویش

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چو آینه خو کرده به حیرانی خویشم

 

دریافتم آن لحظه، که تو جان جهانی

مُهری بنهادم به لبم تا که بدانی

درعشق توأم صادق ودرهیچ مکانی

لـب بـاز نکـردم به خروشـی و فغـانی              

 مـن محـرم راز دل طـوفــانـی خویشم

 

درمحضرچشمان تودرعالم هستی

بگذشت همه عمربه سجاده پرستی

سهم دل دیوانه شده باده به دستی

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمری‌ست پشیمان ز پشیمانی خویشم

 

تب کردم ودرهرم تبش جان نسپردم

بنهاده لبم را به لبش جان نسپردم

افطار نمودم رطبش جان نسپردم

از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده جانان زگران جانی خویشم

 

دانی که چها طعنه شنیدم به همه عمر

گفتند که -من- مست نبیدم به همه عمر

از باغ لبی بوسه نچیدم به همه عمر

بشکسته‌تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

 

سیمرغم و از وادی اینجا نی ام، اما

گمگشته ی از خویشم و پیدا نی ام، اما

عاشق شده ام بر تو و رسوا نی ام، اما

هر چند «امین» بسته دنیا نی‌ام، اما
دلبسته یاران خراسانی خویشم

 

 

 

 

بازدید: 739 0 نظر
آراء این پست

عنوان پست:

ارسال شده توسط مهناز نصیرپور
مهناز نصیرپور
مهناز نصیرپور هستم ، کارشناس مترجمی زبان انگلیسی زاده ی بیست و چهارم مرداد سال 1
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 19 سبتامبر 2016
در سایر..

دختر شهریور!
گندم موی ترا
مهر دستان طلای خورشید
چه فریبا
زیبا
دانه دانه
رج رج
چه شکیبا
بافته...

آن خدای باور
اولین و آخر
شعر این مزرعه را
به لطافت
با عشق
همچو دیبا تافته...


یاد گلواژه ی عشقش در دل
همچو فانوس
به تاریکی تنهایی من
رقص کنان *
آویز است...

دختر شهریور!
شاعرانه، صد رنگ

می خرامی آرام
تو در آغوش نسیم
با غمی بی آهنگ

دامن سبز تو
می بازد رنگ
عاشقانه،دلتنگ...

آخرین سمفونی تابستان!
زردی گاه به گاهت
هرچند
قاصد پاییز است

دست فصل سوم
بر تن و گیسویت
مهرِ شعرآمیز است

چشم بارانی او
خیس از عشق،
ز غزل لبریز است

کوچه های قلبش
نور امّید تب شبدیز است...

مهناز نصیرپور

دوم شهریور نود و پنج
شهریورتان مهرآمیز

بازدید: 938 0 نظر
آراء این پست

علی

ارسال شده توسط سجاد صادقي
سجاد صادقي
برچسب شاعريم زده اند بايد كه فرد لايقي باشم دور از تمام عنوان ها سجاد صادقي ب
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 19 سبتامبر 2016
در سایر..

علی دست خدا روی زمین است
علی حیدر امیرالمومنین است

علی نور صفات حق تعالی است
علی مولای مظلومان دنیاست

علی جان تمام شیعیان است
علی بانی خلق این جهان است

علی منشور اخلاقی دنیاست
علی در قلب انسان های تنهاست

تمام روز و شب ها را امیر است
دلیر است و دلیر است و دلیر است

علی یعنی حسن یعنی که عباس
علی یعنی حسین دریای احساس

علی یعنی امام عصر ، موعود
علی فرمانده ی کل قوا بود

کتابش راه را روشن نموده
نگاهش چاه را از غم زدوده

ولایت را به حق در دست خود داشت
عدالت را درون سینه می کاشت

به دنیا رسم انسان بودن آموخت
و در تنهاییش می ساخت می سوخت

علی راه و رسومش فرق دارد
نگاه ذوالفقارش برق دارد

درون سینه اش غم بود مردم
برایش این جهان کم بود مردم

#سجاد_صادقی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 850 0 نظر
آراء این پست

نیمکت تنهایی

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 08 جولای 2016
در سایر..

 

نوع شعر: خوشه ای

 

بر نیمکت باران زده

تنها نشسته ام

و چشمانم

پر از خیال نگاهت.

ای کاش بر تنهایی ام

نه مرثیه

غزلی شاد می شدی ...

»

گفتی از داغ غمت ؟ داغ  نشان است دلم

بی تو تا روز قیامت نگران است دلم

16 تیر 1395

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 633 0 نظر
آراء این پست
0 رای

پست مدرن

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 06 جولای 2016
در سایر..

گفت با من سر صبحی کچلی پست مدرن
کچلی پخمه تر از پخمه ولی پست مدرن

هستم از فضل خداوند بطل در همه فن
شدم از لطف خداوند یلی پست مدرن

مثل من هیچ کسی نیست به اقبال بلند
مثل من روی زمین کو بطلی پست مدرن؟

کراواتم شکلاتی شنلم عنّابی است
سیگنال هوسم هست جلی،پست مدرن

دل به من بسته پری پیکری از نهبندان
که به فردوس ندارد بدلی پست مدرن

زده رودست دلم را هبلی نیک سرشت!
خورده رودست دلم از هبلی پست مدرن

می شود افتد اگر چشم تو بر چهره ی او
سینه ات مرکز ثقل گسلی پست مدرن

نزد من نیست جز او هیچ کسی حبّ نبات
تنگ شکَّر نه که تنگ عسلی پست مدرن

به فریبائی او غبطه خورد حور که هیچ
مثل او چشم نبیند گزلی پست مدرن

هر شب از فرط تعلق به وی اورا تا صبح
خواب بینم که بگیرم بغلی پست مدرن

دمبدم لاف زد این خنگ خپل تا سر ظهر
که منم من کچل لم یزلی پست مدرن

دیدم این چلمن بیچاره که بسیار خر است
قمپز آورده بدر چون دملی پست مدرن

گفتمش لاف بزن لاف بزن لاف بزن
لاف کل دارد اگرماحصلی پست مدرن

چه قدر بال در آورده ای ای خنگ خپل
کرده ای پاک خودت را مچلی پست مدرن

می شود نقل محافل به مدرنیته قسم
کچل افتاد اگر در هچلی پست مدرن

کل کل ای کل نکنی با خر همسایه ی ما
که گرفتار شوی بر جدلی پست مدرن

ناگهان می رسد از راه و دمغ می کندت
ملک الموت به ضرب الاجلی پست مدرن

ژرف بین است کسی کاورد از ترس خطر
سنتی روی به خیر العملی پست مدرن

رندی آموز به غفلت زدگی چون نرهد
کسی از چنگ شرر با حیلی پست مدرن

گفتمش نرخر همسایه ی ما چون تو گر است
عنقریب است شود چون تو کلی پست مدرن

دارد این خر که فرنگی است اگر گفتی چه؟
گوزبانی شکلاتی،  کتلی پست مدرن

بالد این خر به خودش مثل تو از اینکه فقط
دم در آورده و دارد کپلی پست مدرن

مفتخر می شود این خر چو تو از اینکه زند
ضرطه با هر پرش از روی پلی، پست مدرن

روبرو گردی اگر با خر همسایه ی ما
راست بالا بروی از دکلی پست مدرن

گرچه با کاه کند این خر بی لنگه دوپینگ
عرّ و تیزش شده ضرب المثلی پست مدرن

نعل وارونه نزد جز به خودش هیچ خری
خواب اگر دید که باشد جملی پست مدرن

باشد از اینکه پسا پست مدرنیته چه سود؟
خر فرو رفت اگر در وحلی پست مدرن

شیختان مست شد و مغبچه را باخت قمار
ما گرفتیم از ایشان شتلی پست مدرن

شاعر آن است که بی دبدبه و کبکبه ناب
به حلاوت بسراید غزلی پست مدرن

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1186 0 نظر
آراء این پست
0 رای

دست من ده نا خدا امشب تو آن فانوس را

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 27 جون 2016
در سایر..

 

درد باشی، یا مرا درمان چه فرقی می کند؟

دشمنم باشی و گر جانان، چه فرقی می کند؟

سخت باشی تو وَ گر آسان، چه فرقی می کند؟

کوه باشی، سیل یا باران چه فرقی می کند؟

سرو باشی، باد یا طوفان چه فرقی می کند؟

ای بشر از این زمین یک تن تو را دیدم ، همان

قسمت خاک آن تن و بر آسمان، آن جانِ جان

لحظه ای بر خیز ای غافل تو از خواب گران

مرزها سهم زمین اند و تو اهل آسمان

آسمان شام یا ایران چه فرقی می کند؟

عشق را نازم ، همه آئین و دینِ پاکِ ماست

در پی او، هر طرف مرغِ دلِ چالاک ماست  

او بفرماید، زمین تا کهکشان املاک ماست

مرز ما عشق است هر جا اوست آنجا خاک ماست

سامرا، غزه، حلب، تهران چه فرقی می کند؟

ای بنی آدم همه اعضای هم، از یک تنیم

گفت سعدی این سخن ، اما گرفتارِمنیم

باید آخر ریشه ی جهل مرکب بر کنیم

قفل باید بشکند، باید قفس را بشکنیم

حصر الزهرا و آبادان چه فرقی می کند؟

هر کجا رفتی و رفتم دیده جامِ مرگ هست

دیدم آری عاقبت خلقی به کامِ مرگ هست

وحشی این چرخ هم آهسته رامِ مرگ هست

هر که را صبح شهادت نیست، شامِ مرگ هست

بی شهادت، مرگ با خسران چه فرقی می کند؟

دست من ده ناخدا امشب تو آن فانوس را

کشتی دل طی کند از غم بس اقیانوس را!!

از چه می ترسانی آخر آتشین مأنوس را

شعله، خاکستر، دم آخر ولی ققنوس را

لحظه ی آغاز با پایان، چه فرقی می کند؟

 

مخمس با تضمین از غزل آقای سید محمد مهدی شفیعی

7 تیر ماه 1395 طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 839 0 نظر
آراء این پست
0 رای

گل نرگس اِسارَه ی آسمونُم

ارسال شده توسط سید علمدار ابوطالبی نژاد
سید علمدار ابوطالبی نژاد
سیدعلمدارابوطالبی نژاد تا حالا بیوگرافی خود را ثبت نکرده است.
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 23 می 2016
در سایر..

 

 

 

گل نرگس اِسارَه ی آسمونُم

گل نرگس همه دردِت به جونُم

فداییتِه همه دار وُ ندارُم

فداییتِه تمام خونمونُم

 ***

گل نرگس نه پا دارُم نه سر،مُو

نه بالی دارم و نه هیچ پر ،مُو

بـِوین از عشق دیدار رخ تِه

کشیدُم درجهان گر دردسر مُو

 ***

گل نرگس بـِوین کنعانِه دنیا

تهی ازمذهب و ایمانِه دنیا

بیو باهم یکی کشتی بسازیم

که بَندیر ِتِه کشتیبانِه دنیا

 ***

گل نرگس تِه نوح ای زمونی

به پیکرها تِه روح این زمونی

مَی ای که پر کنی جام زمونه

تِه قدوسی صبوح این زمونی

 

 

 

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 672 0 نظر
آراء این پست
0 رای

عنوان پست:ظهور

ارسال شده توسط مرتضی برخورداری
مرتضی برخورداری
مرتضی برخورداری متولد 1356 روستای دشتخاک زرند از توابع استان کرمان شغل معلم ،مجم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 07 می 2016
در سایر..

آن زمانی که شفق می دانند
قصه ی عشق به حق می خوانند


آن زمانی که زهجرت سیرند
یا وضو با رُخ گُل می گیرند


در دل سینی هرکس پُر سیب
و فرار از همه نیرنگ و فریب


همه در لذت دل با دگران
و غمی نیست دگر بار گران

همه از شور حنا می بندند
یا که در عیش غزل می خندند


در هیاهوی همین حادثه ها
وز فراسوی همه خاطره ها


شیر مردی ست پُر از آیه نور
و تراویده زاو عطر حضور

که به صد شوق اذان می گوید
و ره صدق و صفا می پوید

 

 

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1115 0 نظر
آراء این پست

پيربلوط

ارسال شده توسط برزو عسگری پیربلوطی
برزو عسگری پیربلوطی
دکتر برزو عسگری پیربلوطی عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد مسجدسلیمان-رشته تخصصی چینه ش
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در شنبه, 02 آوریل 2016
در سایر..

پیربلوط

پیربلوط جان خودم ورد زبانـم شده ای

چون که فرزند توأم مرهم جانم شده ای

 

جاودانـه شده ای، چون که کهــن آبادی

روزگاران غم و خوش چو ستون ایستادی

 

تو که از آن یورش افغان شدی ویرانه ای

باز دوباره پا گرفتی زنــده و جانانـه ای

 

پیـربلوط قـراکریز[1]تو هنـوز پـرآب است؟

یاکه ازجورزمان بخت توهم درخواب است؟

 

خشـکـه سـالـی بشنیـدم کـه توانـت نـگذاشـت

چشمه سنگی شده خشک و یالانچی[2] هم آب نداشت

 

تختـی[3] و احمـددرسی[4] و تـمام گرهـانی[5]

نـه رمـه مـانـد و گلـه، هـمه بیابان خالی

 

پیـربلـوط دل تـو هم مثل دلم پر درد است

شک ندارم که صفا رفت و همه جا سرد است

 

گرچه این دوری تو برده مرا تاب و توان

شـادم از یـاد تـو و قراکریز و دوشوان[6]

 

ای که خاک تـو به ما نقش تقـدس دارد

تک تک خشـت تـو آیین مقـدس دارد

 

سنگ وریگ همـه کوههای تولعل وگوهراست

شهرت قـالـی تو در همه شـهر و کشور است

 

پای تـو بـه یـکه تخـت[7] و سر تـو قاطرلنگ[8]

قوی دره سی[9] زقلنگان[10] و دره چشمه و تنگ[11]

 

دره قشـلاقـی و تـختی[12] و دره جنی[13] و دیز[14]

قورددلیگی[15] و ایمام داله[16] و مارپیت[17] و کریز[18]

 

گین چالان[19]، دولای گدیگ[20]، قرابول[21] و ارجن ها[22]

حـک شـده خـاطـره ها به سینـه ات دوران ها

 

ایـل مـا چـون خلـجی و عسگری و قاسمیست

همه سخت کوش و نجیب و کریمی تاج سریست

 

همـه ی ایل و تبارم به نسب قشقایی

دره شوری قوم ما ساده و دل دریایی

 

عسـگری شکرلو و خلجی از افشاری

قاسمی بیات و هر طایفه گل رخساری

 

پیربلوط اسم تو را من به غرور می گویم

افتخارات جـوانـان تـو را می جـویـم

 

مردمت بی کینه و زحمتکش اند از مرد و زن

بی ریـا و بـا صداقت، جامـه پـاکی به تـن

 

جمـلگی روشن ضمیر و کارکـوش و یک صدا

قلب های پاک و مهمان دوست و آداب و صفا

 

 

مردمی غمخوار و یکرنگی به شادیها و غم

از نجـابت، از صـداقت هم ندارند ذره کم

 

یاد داری سرسره بازی زمستـان در قوزی[23]؟

آب تنی ها فصل تابستان و در جوی گینی[24]

 

بـرف های آذر و دی، کوچه های تنگ و گل

آره کیچه[25] پـر ز بـرف و رودخانه آماج سیل

 

یاد آن برف های سنگین پشت بام های گلی

شرشر نـاودان چـوبی، قصه های مانـدعلی

 

های و هوی دشتبانان، جارچی عبدالله حجی

جوبـرویی ایام عید و تعزیه ی زینب بـاجی

 

یاد خرمـن ها و خرمنکوب چوبـی و درو

استخاره حاجی رستم، سبزه های سال نو

 

جنـس هـای کـوپنی از شرکت و حـاجی ایـوب

صف به صف در شعبه نفتی، رسم دلاکهای[26] خوب

 

تعطیلی ی مدرسه در روز برف های شدید

کودکـان پا گریـز از واکسن و جیپ سفید

 

رو به مغرب دود و آتش در تنورهای گلی

پخت و پـزهای محلی، نان داغ و کاکولی

 

بـوی نـان تـازه ننه جهـان یادش بخیر

انگوران بند شده دست زنان یادش بخیر

 

بازی شلاق خطی و لب پر و شاه ولـی

خاطرات مش قجر، اشعار طنز باب علی

 

چـوب بـازی جوانـان، عاشـقساز و دهـل

رقص پاتختی و چوپی، نقشه های سرو و گل[27]

 

دامنت مهد شهیدان و شهادت پیشگان

عشق تـو آزادگی، فرزنـد تو رزمندگان

 

 

آن جوانان سلحشورت به جنگ و جبهه ها

کـوه ایثـار و رشادت ، اسـوه های نخبه ها

 

سالها رفت و مرا جز به غم هجر تو نیست

مرحبا بر تو ولی زردی رخسار تو چیست؟

 

نکند غصه خوری، خیره به فرداهایی

گینی و قـوزی قسم تـو امید دلهایی

 

گفته بودند که تو را دوستند و درکت می کنند

مهـربـانند بـا تـو امـا حیف تـرکت می کنند

 

گـرچه خوزستانم و از دیدن تو بی نصیب

یاد تو همیشه پویا عکس تو شکل صلیب

 

پیربلوط دوری تو درد گران است به خدا

رنگ ما زردتر از رنگ خزان است به خدا

 

هـردم آید یـاد ((برزو ))وصف دوران می کند

خاطـرات تلخ و شیرین دیده گریـان می کند



[1]نام قنات بسیار قدیمی و پرآب روستای پیربلوط که آب کشاورزی این روستا را تأمین می کند

[2]نام چشمه ای  از نوع سیفونی فصلی(وقت ساعت= دروغگو) در 4 کیلومتری غرب پیربلوط

[3]اسم مکان

[4]اسم مکان

[5]نام صحرایی در جنوب شرقی پیربلوط(صحرای گوهرباران)

[6]نام مکان

[7]نام کوهی مرتفع که در جنوب شرقی گرهانی که حد مرز صحرای پیربلوط را از صحرای چالشتر جدا می کند

[8]نام ارتفاعات مرز شمال شرقی صحرای پیربلوط با صحراهای روستاهای کاکولک و مرغملک

[9]نام مکان(قوی در زبان ترکی= چاه آب)

[10]نام صحرای مرزی پیربلوط با صحرای چالشتر و اشگفتک

[11]نام منطقه ای در غرب پیربلوط که در گذشته(قبل از خشکسالی های بیشه زار بود)

[12]نام ارتفاعات غرب صحرای پیربلوط

[13]نام دره ای در صحرای گرهانی پیربلوط

[14]نام مکان(صحرایی در شرق پیربلوط)

[15]نام دره ای در غرب پیربلوط(در زبان ترکی= لانه یا آشیانه گرگ)

[16]نام صحرای شمال امامزاده قیه سی(شرف قیس) در غرب پیربلوط

[17]نام مکان

[18]به زبان ترکی= قنات(چندین رشته قنات هایی که در جنوب و غرب امامزاده قیه سی، که در قدیم آب شرب پیربلوط را تأمین میکردند و حالا از آب آنها در کشاورزی استفاده می شود)

[19]نام بلندترین کوه در جنوب غرب پیربلوط که صبحدماولین اشعه های خورشید را دریافت می کند(در زبان ترکی گین= آفتاب و چالان= تابیدن)

[20]نام گردنه ای در غرب پیربلوط که جاده خاکی ارتباطی پیربلوط و روستای آقبلاغ از این گردنه عبور می کند(در زبان ترکی گدیک=گردنه)

 

[21]نام کوه

[22]نام کوه مجاور امامزاده قیه سی

[23]صحرای جنوب شرق پیربلوط(در زبان ترکی قوزی= نسا=جنوب)

[24]صحرای شمال پیربلوط(در زبان ترکی گینی= برآفتاب =شمال)

[25]کوچه تنگ و قدیمی وسط روستا که و محله های پایین و بالا را به هم مرتبط می ساخت

[26]قشرسلمانی که در گذشته علاوه بر پیرایشگری بسیاری دیگر از امورات روستا را نیز انجام می دادند

[27]نوعی از نقشه های قالی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1446 0 نظر
آراء این پست

شیطان جهانخوار

ارسال شده توسط مرتضی برخورداری
مرتضی برخورداری
مرتضی برخورداری متولد 1356 روستای دشتخاک زرند از توابع استان کرمان شغل معلم ،مجم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در پنج شنبه, 24 مارس 2016
در سایر..

 

ما وارث آزادگی کرببلاییم

بیگانه ی هرذلت وتسلیم وجفاییم

 

بر آتش افروخته ی کینه خلیلیم

هرگمشده ای را به ره راست دلیلیم

 

در هر نفسی زائر سجاده ی طوریم

از نیل پُراز حیله همه مست عبوریم

 

گر بیم هلاک است به دریا همه نوحیم

در عشق و صلابت به سرافرازی کوهیم

 

سرزنده و عیسی نفس و رستم دستان

درهول و هراسند زما مرده پرستان

 

ما مَرد وفاداری و عشقیم نه تزویر

شیریم و نیفتیم به دام غُل و زنجیر

 

ثابت شده پیمان شما کذب و زبون است

چنگال شما در هوس باده ی خون است

 

یک روز به آرامش و صلحید ودگر روز

لب تشنه ی جنگید وپُرازکینه ی جانسوز

 

تهدید شما حربه ی از کار فتاده ست

ایران پَر کاهی به شما باج نداده ست

 

بر خاک وطن گر زطمع چشم بدوزید

با وسوسه ی متحدان جنگ  فروزید

 

گرپای از این کهنه گلیمت به در آید

با رمی دلیرانه شکوهت به سر آید

 

با مُشت گره کرده ی ما حرف نگفته ست

در خاک وطن فوج ابابیل نهفته ست

 

گستاخی یتان صبر و تحمل برباید

شیران وطن را به تل آویب رساند

 

اول،گذر از پیکر صهیون پلید است

دوم قدم لشکر ما کاخ سفید است

 

آنان که زره با سر انگشت ببافند

با سنگ وطن سینه ی جالوت شکافند

 

وقت است که ظلمت کده را نور بگیرد

شیطان جهان خواره ره گُور بگیرد

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1229 1 نظر
آراء این پست

کنج قفس

ارسال شده توسط حمیدرضا عبدلی
حمیدرضا عبدلی
متولد1336 روستا حسین آباد ناظم شهرستان ملایر. تخلص مجنون ملایری
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 02 مارس 2016
در سایر..

کنج قفس

حال بابا خوب نیست اما نفس دارد هنوز

حالتی افسرده در کنج قفس دارد هنوز

خواب دیدم آمدی گفتی تو دلسوز منی

تیر مژگانت مرا در تیررس دارد هنوز

مهربان من همیشه سادگی را پیشه کن

دست بابایت نوازش را هوس دارد هنوز

دشمنانم پس چرا بر من حسادت می کنند

چون پسر مانند تو فریادرس دارد هنوز

ای تو دلسوزم بیا ایام عیدی دیدنم

تا که بابایت بگوید هم نفس دارد هنوز

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1245 0 نظر
آراء این پست
0 رای

خاطرات قدیمی

ارسال شده توسط حمیدرضا عبدلی
حمیدرضا عبدلی
متولد1336 روستا حسین آباد ناظم شهرستان ملایر. تخلص مجنون ملایری
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در چهارشنبه, 02 مارس 2016
در سایر..

خاطرات قدیمی

در عمق خاطرات قدیمی  و بی شمار

یک پیرمرد خسته و یک قلب بی قرار

تو فکر می کنی به چه امید زنده است

در انتظار دیدن روی تو در بهار

او در محاصره قاب عگس هاست

قلبش زغصه دوری پر از شرار

بی مهر من بیا که دلم را کنی تو شاد

من گشته ام پیاده و تو گشته ای سوار

در این دو روز عمر عذابم نده عزیز

با خنده های تو همه فصلها بهار

این قلب من به خاطر چشم تو می تپد

بازیچه ایم ما همه در دست روزگار

از دست بی وفاییت به کجا من برم پناه

تنها بیا به دیدن بابا تو در بهار

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 781 0 نظر
آراء این پست
0 رای

تو بُردی و خوردی، حقوقِ مردمِ غافل

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 02 فوریه 2016
در سایر..

نوع قالب شعر : خوشه ای یا متغیر

 

تو  بُردی و خوردی، حقوقِ مردمِ غافل

هزار باره شکستی، تو عهدِ خود به محافل

نخورده ای تو شرابی؟ نبوده ای تو خرابی؟

چرا به چهره کشیدی، هماره هان که  نقابی؟

شراب خوردم و مستم، ولی دلی نشکستم

تو اهل قال و قیامت، من این که باده پرستم

نشسته ام که بیینم، پلانِ آخرِ بازی

که کیست مردِخدایی؟ کِه بوده بنده ی قاضی؟

»

خزر قیامت کبرا

خزر شود که معما

خزر خزر چه خزانی

خطر خطر همه دریا

نشانه شاعرِ غافل؟!

همین به چامه سرودم

تو بک بکت  بسرودی

من این سروده ی یکتا

صدای هق هق گریه ،

 صدای ناله ی کودک

ز رودکی بنویسم

عبارتی که ز رودَک[1]

»

در منزلِ غم فگنده مفرَش، ماییم

وز آب دو چشم دل پُر آتَش، ماییم

عالم چو ستم کند، ستمکَش ماییم

وقتِ خوشِ روزگارِ ناخَوش، ماییم[2]

 

13 بهمن 1394  طارق خراسانی

پ . ن

[1] . رودک (سمرقند) ناحیه‌ای است در اطراف سمرقند که می‌گویند[چه کسی؟] رودکی، شاعر سامانی، در روستای بَنُّج آنجا به دنیا آمده است و از این رو تخلص خویش را رودکی گذاشته است.

[2] . رباعی از حضرت رودکی ست

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1266 0 نظر
آراء این پست
0 رای

عروس حجله ی غـم روبروی نرگس ها

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در سه شنبه, 22 دسامبر 2015
در سایر..

عروس حجله ی غـم روبروی  نرگس ها
نماز خواند و دعایی، به کوی نرگس ها
گرفت دستِ نیازش گلوی نرگس ها

گرفته دخترکی عطـر و بوی نرگس ها
نگاه او شده همرنگ روی نرگس ها


نشسته با بغل گل به گوشه ی راهی
به انتظارِ مسافـر رسد که از راهی
رسید بنز سیاه و ... کشید او آهی

چراغ قرمز و... آقا تو گل نمی خواهی؟
تمسخر دو جوانی به سوی نرگس ها


دوباره ناله ی دختر...، ز روی مجبـوری
تو را به جان عزیزت...، بخر ز من فوری
ثواب دارد...، این کارِ تـو،... مکن دوری

صدای تـرمز و آهای، تـو مگر کوری؟!!
و ریخت دلهره ی بچه، توی نرگس ها


ببست چشـم امیدش، خدا، چه روزی بَد
به مثلِ قمـری زخمـی نفس نفس می زد
غمی ست در دل من زان کسی چه میفهمد؟!

نداشت فرصتی، از آن طرف موتور آمد
و آه ریخت کمی خون به روی نرگس ها


صدای جیغِ بلندش به گوش من پیچید
به آسفالتِ خیابان به گِردِ خود چرخید
تمامِ  پَر پَرِ گل ها...، به جوی آبی دید

درست مثل قناری کمی به خود لرزید
نگاه آخر او.....توی جوی،نرگس ها


هزار جامِ امیدش، که ناگهان بشکست
اجل رسید و ز تن مرغ جان به آنی جَست
دلم ز سینه در آمد...، کنارِ او بنشست

شبیه قاصدک آرام چشم خود را بست
گرفته بـود گمان خلق و خوی نرگس ها


از آن طرف گلِ نرگس به دست دُختِ جوان
گذاشت دسته گلی، روی پیکرِ بی جان
به فکرِ دردِ پدر بود و ... مادری بی نان

چراغ سبـز وخیابان شلوغ و گوشۀ آن
دوباره دخترکی خیره، سوی نرگس ها

مخمس با تضمین از غزلِ زیبا و جاودانه ی خانم اعظم حسن زاده (نگار)

16 تیر 1393 طارق خراسانی

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1627 0 نظر
آراء این پست
0 رای

شهرمسجدسلیمان

ارسال شده توسط برزو عسگری پیربلوطی
برزو عسگری پیربلوطی
دکتر برزو عسگری پیربلوطی عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد مسجدسلیمان-رشته تخصصی چینه ش
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در دوشنبه, 16 نوامبر 2015
در سایر..

سلام بیکران مسجدسلیمان

نشسته ریشه ات در نفت و قیران

 

سلام ای شهره در نام و نشانی

سلام سرمایه در جنگ جهانی

 

سلام ای باوفا، ای دُّر و گوهر

بسی آباد کردی شهر و کشور

 

سلام ای سینه چاک از بمب و موشک

سلام بر بی بی یان و برج و نفتک[1]

 

سلام بر نمره یک و جمله چاه ها

سلام ای حسرت قرنی نگاه ها

 

سلام بر دره هایت غم گرفته

همه تنگ چون دلی ماتم گرفته

 

سلام ای شیر زخمی پا فتاده

برفته خون ز رگها یأس مانده

 

سلام بر زخم هایت آسماری[2]

از آن تیر دکل های حفاری

 

سلام بر دشت هایت گرم و سوزان

سلام بر کارون ات دائم خروشان

 

سلام بر پارسوماش[3] جاودانی

تن ات مملو ز گنج های نهانی

 

عروس قصه ها بودی زمانی

زجور روزگار گشتی کمانی

 

نشاید کس چنین باور گلایه

تن ات مجروح دل ات پرخون چو لاله

 

شهید اقتصاد روزگاری

مقدس همچو گلهای بهاری

 

سراپا آبرویی واژه گانه

صبور و استواری عاشقانه

 

از اول مهد چاه نفت و گازی

 

به شهرت سرفرازی همچو بازی

 

اما با تو ندادند دست یاری

تمام کوچه هایت خاک خالی

 

ز بیکاری جوانان ابر گریان

همه روزت شده شام غریبان

 

تمام بچه ها با هوش عالی

فقط درمانده اند در یأس خالی

 

بیا دلگیر مشو ترک ات نمودند

که بعضی ها فقط اسم ات ربودند

 

یکایک بار خود بستند و رفتند

سراغ این خزان آیا گرفتند؟

 

امیدوارم که فرداها بیاید

جوانی را دوباره هدیه آرد

 

بمانند و بسازند و ببینند

دوباره شهره از نام تو چینند

 

تن ات پوشیم لباس آبادانی

کنی احساس دوباره تو جوانی

 

دوباره لایق ات گردد ترقی

نبینیم رفته تاراج ذره حقی

 

قسم بر گوهر سیرت تبارت

به پیش ات مانده و باشیم به یادت

 

اگر چه عشق تو عشق اهوراست

بدان که خاک تو همیشه پویاست

 

سلام بیکران مسجدسلیمان

منم ((برزو)) تویی آن بَرد ایمان[4]

 


[1]- نام بعضی از محله های مسجدسلیمان

[2]- نام کوهی در شرق مسجدسلیمان که نام مخزن نفت آسماری از آن اقتباس گردیده است.

[3]- نام باستانی شهر مسجدسلیمان

[4]- اشاره به معبد باستانی بَرد نشانده واقع در شمال مسجدسلیمان

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1398 0 نظر
آراء این پست

عزّت است این ، عزّت است این حقمداری های ناب

ارسال شده توسط ابراهیم حاج محمدی
ابراهیم حاج محمدی
در سوّمین روز از چهارمین فصل سال 1339 هجری شمسی به تاوان اینکه پدر پدر پدرانم
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در یکشنبه, 18 اکتبر 2015
در سایر..

سر بلنــدی ، ســـر بلنـــد از شهسواری های ناب

سرفــرازی ســرفـــراز از جـــان نثـاری های ناب

 

می درخشــی تا ابـــد خورشیـد وش در بزم عشق

می درخشــی تا ابـــد بـــا رســـتـگاری هــای ناب

 

ذلّت اسـت آن ، ذلّـت، آن باطــلمـــداری های کور

عزّت است این،عزّت است این حقمداری های ناب

 

کربـــلا یـعنـــی طلـــوع پَـــرفـــشـــانی هـــای نور

کربـــلا یــعنـــی ظهـــور ســـربـــداری هـــای ناب

 

عشق حق یعنی فقـــط چشـم انتـــظاری هـای سبز

عشق حـق یعنی فقـــط چـــشم انتـظاری های ناب

 

غیرتــــت را می پرســـتد تــــا قیــــامــــت آفتــاب

کـــز قیامـــت مانـــده بــر جـــا یادگاری های ناب

 

از کـــه بایــــد عشــق را آمـــوخـــت آیــا ناب تر؟

از ابُـــولفضـــلی کـــه دارد پــایـــداری هـــای ناب

 

کیست این مرد آهنین عزمی که می رزمد رشــید؟

کیست این مردی که هستـت از حواری های ناب؟

 

بنگرید ای حــق گرایـان ، رادمــــردی یافـته ست

اســــوه هــــا در کربــــلا از ســرسپاری های ناب

 

از چــــه رو بایـــد نرانــد از دلــــش تردیــــد را ؟

می بَـرَد حُرّ حــظّ اگـــر از کامــکاری هــــای ناب

 

زینب است این زن که دارد سوگـــواری های داغ

زینب اسـت ایــن زن که دارد سوگواری های ناب

 

زینب اســت این زن که دارد بردبـاری های سرخ

زینب اســت این زن کــه دارد بردبــاری های ناب

 

زینب است این زن که با این بردباری های سرخ

یاوری کرده ســـت مـــولا را بـــه یاری های ناب

 

در نگاهش هست زیبا ایـن مصیـــبت ها ، چـــرا؟

تــا بصــــیرت بشکــــفد بـــا آبیـــاری هـــای ناب

 

گوش ما را باز بنیوشـــان به «هَـل مِن ناصِر»ی

تا کــه از مـــا بشنـــوی «لبّیکَ» آری هــای ناب

 

با تـو مــولا بر خـــودش بایـــد ببـــالـــد آشــــکار

ذوالجــناح از ایـن کــه دارد راهــــواری های ناب

 

کاش مـــن بـــودم در آغــوشـــت اماما بی رمـــق

چـون علی اصــــغرت در نـــوبهـــاری هـــای ناب

 

عَـجّـــل اللهـــمّ فـِـــی تَدمِـــیرِ أهـــلِ الظّلـــمِ ، زود

کــــم ندیـــدیم از تـــو مـــا پروردگــاری های ناب

 

هـــر یــزیـــدی را خدایـــا محـــو کـــن از روزگار

تـــا بنــوشــد در جهـنّـــم زهـــر مـــاری های ناب

 

شیعیـــان ســالارتان در عرصـــه های تنگ جنگ

چشـــم دارد از شمـــاهـــا اســـتـواری هـــای ناب

 

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 953 1 نظر
آراء این پست
0 رای

عشق..

ارسال شده توسط فاطمه مستوفی
فاطمه مستوفی
گاهی وقتا یه جوری میشکنن ت که وقتی تیکه هاتو بهم می چسبونی میشی یه آدم دیگه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در جمعه, 16 اکتبر 2015
در سایر..
همیشه به نهایت نمی رسد

که تو از چشمم می افتی

و خودت را

در اتاق

با لبانی از هیچ می بوسی

صورتت را روی تنهایی می کشی

و پوست چروک خورده ات را

به روزگار نشان می دهی

می ترسم

از اینکه تو را

در خلاء ببینم

و تو خودت را نبینی

مرا نبینی

خانه ات را نبینی

و عشق را

آه ..

باور کن

من گم شده ام

و تو هیچ وقت

تکه های مرا پیدا نخواهی کرد

و انگشتت همیشه روی دستگیره خواهد ماند

برای تمام فصل ها... 4/7/1394
برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 715 0 نظر
آراء این پست
0 رای

به غدیر گفته ایزد، به ولایت او مناسب

ارسال شده توسط طارق خراسانی
طارق خراسانی
رشته تحصيلي ام پس از دوران دبستان تا دانشكده فني ، تمامن فني بوده يعني آموزشگاه
کاربر در حال حاضر افلاین است.
در پنج شنبه, 01 اکتبر 2015
در سایر..

 

 آل سعودِ یهود، دو عید را بر ما عزا کرد  با این همه با دلی پرخون عید سعید غدیر خم را به پیشگاه حضرت ولیعصر ارواحناله الفداه و نایب برحق ایشان امام عاشقان رهبر عزیز و شجاع... و ملت قهرمان ایران شاعران عزیز و مدیریت محترم وبسایت معظم شعرانه  تبریک و تهنیت عرض می کنم .

بدین مناسبت مخمسی که با تضمین از غزل معروف و آسمانی زنده یاد سید محمدحسین بهجت تبریزی (زاده ۱۲۸۵ - درگذشته ۱۳۶۷) متخلص به شهریار  سروده شده را تقدیم چشمان مهربان همراهان صاحبدل می کنم:

1

شده عید و نیست در دل، غمی و غمی فضا را

بربوده عشق و جانی، همه موجِ غم فزا را

به زمین، ز آسمان ها، شنوی تو این صدا را:

 

« علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را؟!

که به ماسِوا فکندی همه سایه‌ی هما را »

2

رَهِ پیر عاشقانم...، بوَد آن گزاره ی دین

که خداشناسی او، همه  راه و رسم  و آیین

نه ز آدمی، ز جانی، بشنیده شاعری این

 

دل اگر خداشناسی، همه در رُخ علی بین

به علی شناختم من، به خدا قسم خدا را

3

بشنو ز موج مهرش، به جهان گدا نماند

برود ستم ، به عالم اثر از جفا نماند

بجز از نوای شادی، به فضا صدا نماند

 

به خدا که در دو عـــالم، اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد، سر چشمه‌ی بقا را

 

شده ذکر من دریغا...، ز گناه خود به آوٓخ

به شب خیالِ سردم، تن ذهنِ خسته شد یَخ

تو اَم اَر به یاری آیی، چه بگویمت بجز بَخ؟!

 

مگر ای سحاب رحمت، تو بباری، اَرنه دوزَخ

به شرار قهر سوزد، همه جـانِ مـاسِوا را

5

به گراز های وحشی، شده کار او چو بیژن [١]

چه بگویم از امیرم؟ به دوعالم آن شه من

همه فکر اوست احسان، همه کارِ او به اَیمَن

 

برو ای گدای مسکین، در خانه‌ی علی زن

که نگین پادشاهی، دهد از کـرم گدا را

6

به خدا که سخت باشد، چه غمان مقابل من

به کسی ستم کنم، او، پی حلِ مشکل من

به محبتی بگوید : « غمِ تو مسایل من »

 

به جز از علی که گوید، به پسر که قاتل من

چو اسیر توست اکنون، به اسیر کن مدارا

7

به جز از علی که دیده، همه عمر بس مصائب

به غدیر گفته ایزد، به ولایت او مناسب

عجبا به حیرت این دل، ز علی ست این مراتب

 

به جز از علی که آرد، پسری ابوالعجائب

که عَلَم کند به عالم، شهدای کربلا را ؟

8

به کجا سراغ باشد، که زجمع دلنوازان

چو علی به عهد باشد، به فرازِ سرفرازان

چه بگویم از علی من، مَه من  که نازِ نازان

 

چو به دوست عهد بندد، ز میان پاکبازان

چو علی که می‌تواند، که به سر برد وفا را ؟

9

چه بگویم از علی من؟ غمِ دل ز سینه می رُفت

دل غم کشیده ی ما، پس از آن دگرنیاشفت

به درود شهریارم ، که زخامه او چه دُر سفت!!

 

نه خدا توانمش خواند، نه بشر توانمش گفت

متحیرم چه نامم؟ شه ملک لافتی را

10

به جز از علی ندیدم، به خدا قسم محبَّت

بدریده سینه ی غم، به قداست و مروّت

همه اشک شوق من شد، ز مُحبِّ بی نهایت

 

به دو چشم خون‌فشانم، هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری، به من آر توتیا را

11

 

همه شب چو مرغ عاشق شده می کنم صدایت

نفسم تویی  و آنی ، نتوان کنم رهایت

من و عشق و روز شادی، همه بوده از دعایت

 

به امید آن‌که شاید، برسد به خاک پایت

چه پیام‌ها سپردم، همه سوزِ دل صبا را

12

شده عصر قومِ نادان، متکبرانِ شیطان[2]

دلِ عاشقان پریشان، همه جنگ و ظلمِ پنهان

ولی ام مگر تو خیزی، به ستمگرانِ دوران

 

چو تویی قضای گردان، به دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان، ره آفتِ قضا را

13

ز ولای او زنم دم ، من و این شکوهِ آدم

به ولایتش نبُد غم، که مراست وین معظم

برهانده غم دمادم...، ز دلم امیـــرِ عالم

 

چه زنم چو نای هر دَم، ز نوای شوق او دم ؟

که لسانِ غیب خوش‌تر، بنوازد این نوا را

14

همه شب که تا سحرگه، شده چشم من به راهی

ز محاق سر بَرآرد ، مگرم خدا...، که ماهی

چه کنم  بجز دعایی؟ برسد ز حق پناهی

 

«همه شب در این امیدم، که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایان، بنوازد آشنا را»

15

عجبم زِ "رایِ" مُعجز[3]، برسیده خوش، مؤدب

که به اوج بُرده مصرع، همه قافیه مرتب

من و شعر شهریارم، همه شد ز جانب رَب

 

ز نوای مرغ یا حق، بشنو که در دلِ شب

غم دل به دوست گفتن، چه خوش‌ است شهریارا

 

طارق خراسانی

مهر ماه 1394

 [1] در شاهنامه آمده است که بیژن برای مبارزه با گراز ها داوطلب می شود و کیخسرو او را به بیشه ی گرازان رهسپار تا گرازان وحشی را نابود کند و او در این مأموریت موفق به نابودی گراز ها میشود.

 [2] . منظور استکبار جهانی و اقمار او خصوصاً صهیونیست های جانی و خاندانِ کثیف آلِ سعود است.

[3] . قافیه و ردیف در مصرع آخر غزل زنده یاد شهریار "شهریارا" می باشد و برخی از ادبا بر این قافیه ایراد گرفته اند که "الف"آخرین حرف قافیه و "را" ردیف است و شهریا ... را به لحاظ معنایی دچار اشکال دانسته اند زیرا شهریا مخفف شهریار که تخلص شاعر است نمی باشد.

بنده در این قسمت وارد شده و می گویم "ر" "شهریا را " را باید "رای معجز" نامید زیرا هم به یاری "شهریار" و هم ردیف که "را" می باشد برخاسته است.

 

برچسب ها: برچسب گذاری نشده
بازدید: 1292 2 نظر
آراء این پست
«تمامي كالاها و خدمات اين وبسایت، حسب مورد داراي مجوزهاي لازم از مراجع مربوطه مي‌باشند و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.»
طراحي و پياده سازي سايت: شماره تماس جهت طراحي سايت